این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

ماده گاوی که بر پستانهایش نام قدیسه ای را تاتو کرده بودند

خرواری از باران بر سرم ریخته بود در خیابان 27

ته توی کوچه ها پیدا بود

من مایعی را در درون خودم حمل می کردم

چقدر لزج شده بودم از درون در خیابان 27

مغزم از غسل تعمید جراحت می گرفت

ماده گاوی پیر که بر پستانهایش نام قدیسه ای را تاتو کرده بودند روزی چند بچه می زایید همه شان نر

و تو

دغدغه هایت اندیشه های ناسیونالیستی بیابان بود برای بوته ای که غذای بزی خواهد شد

در همان خیابان 27

ما عمری در آن خیابان قدم زدیم و نفهمیدیم که خیابان 27 بود

و درست در همان خیابان در دفتر ازدواج و طلاق هم به هم رسیدیم و هم به هم زدیم

دختران باکره بر سفره ما خندیدند

زنان بیوه کِل کشیدند

در آن خیابان مردان دروغ نمی گفتند و زنان گریه نمی کردند

مرز باورهایم نمایش صامت اما موزیکالی بود که لزجم کرده بود

نمایشی با وضوح چند برابر اما 16 میلیمتری

16 میلیمتری که دیر رسیده بودم به خیابان 27 .

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :