این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

خم شده بودی و کفش هایت را ...

به تو می گویم دیروز تولدت بود،

خم شده بودی و کفش هایت را پاک می کردی

به تو می گویم کفش هایت خسته اند

آهسته لبخند می زدی

همیشه

خوب می شنوی و خوب می فهمی

ضعف هایم را

وقتی انگیزه ای برای پنهان کردنشان ندارم

 

مرا می کشانی به آن ورطه ها که نمی دانم

تا زنده بمانم

هستی

که وجودت برایم فقدان ترسهایم را دو چندان می کند

 

تو تنها یی در برابر هزاران تن که می شناسم و از نشناختن ات می ترسم

تو پیکرم را غرق می کنی تا از نبود بودنم رنج نبرم

تو خودت را می دوختی وقتی تکه هایمان روی زمین ریخته بود

من فقط نگاه می کردم

 

عریانی ام را در برابر هزاران گناه نابخشوده پوشاندی از منطق بی ریشه

ریشه هایم کودن شده بودند

خندان

خسته

خون آلود شده بودند

 

تاوان بودنم را تو می دهی

آنروز که از حاشیه ی کوچه می گذری .

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :