این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

کوچکترین فرد خانواده ام بس طام بود

به بسطام رسیده بودم

و چمدانم از کجا تا کجا خالی بود

روی زمین کشیده نفس نفس می زد از پیراهن، از دمپایی ، از لباس های زمخت من

و زنجیر هایی که برای اعدامم بریده بودند

یک مراسم کوتاه بود درست وسط معرکه ای که

رساله های بزرگ را به رخ می کشیدند

که مسح پا تا قوزک پات کشیده شود یا از آرنجت نفوذ کند

نوک انگشت پات زمین را لمس کند که تو از خاکی و به سوی خاک باز خواهی گشت.

من هذیان می گفتم و آهنگی برایم بولوتوس می شد و

دیگران میان مراسم از آواز حرف می زدند

-         مادری که پستانهایش آویزان بود و زبانش را بلعیده بودند وقتی....

به نزدیکی ات رسیدم

کاسه های آب از تشت پر بود

وقتی سخن می گفت موهایم درد می گرفت

وقتی دیگر چاره ای جز نصیحتت نبود

 

از مسافران زیادی پرسیدم

درختی که تو زیر آن خوابیده باشی نبود

نه تو خوابیده بودی

نه تو بودی

نه درخت بود

از اسامی ما فقط نام بس طام بود که به تو رسید .

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :