این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

پوست بی نظیر پلنگ

هو

 

که اگر جدول ضرب را ارزشی بود

به جو یی می فروختمش

ولی خریداری نبود

که

خرافه های مردم را باز پس گیرم

و بر دیوار این کافه ی روبرو چال کنم.

 

از بام های ما بوی خشک و خشنی می آید و

جسور ترین قرقاول آویزان است

بر متن نا هماهنگ این زیستن

 

تاویل من از باران همان ابر خیس بود و

منتهایش حتی زحمت دور ریختن زباله ها را به خود نداد

قدرت ، مزه اش را از دست داده بود

 

دیگر مست نمی شدیم

نبرد اگر نبرد باشد تن تنه اش تنت را می کُشد

 

می کِشد بر آسفالت .

برخاستنی با کباده از جنس صورت کرگدن

عیاشی ی غمگینی میان خیابان ها با نورهای رعب انگیزش

این وحشت دردناکی بود برگلویم که گذر می کرد عشق ، زیر پوستم را

 

در من چشمان مرد هرزه ایست با مردمکی ورم کرده

که زنان فاحشه را می کاود

 

اسمی از بودنم  نبود

اسمی از براده های مغناطیسی پیکرم

مرداب هم نمی کشید تحمل باشکوه قدرت را

 

حتما وحشت زیستن از نزیستنم سخن می گوید و کناره های کاج باد را که دارد می وزد درونش جمع می کنند

فوت می کنند بر من تنم را

اصلن اینجا معنایش را کبوتران می دانند که بق بق به نوکشان چسبیده

 

پندار ما تهویه شده بود

گفتارمان لکنت بارانی ی افسار گسیخته ای گرفته بود روی جوب جاری که حرمت زندگی افتخار آمیز ملکه ای ست

مملو از پوست بی نظیر پلنگ

پهن شده بر طرح فاحشه خانه ای

بر ارابه ای با دستگیره های طلا بر دری چوبی

که در خرت و پرت کاویده بودنش

هر چند نا محسوس .

 

از سوراخ کلید نگاه می کنم  مملو از خودت بودی

پر از حس عیاشی های شبانه .

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :