این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

داستان

بیتا

خیلی آروم روی مبل نشسته بود انگار نه انگار مشکلی داره و دلش می خواد گریه کنه .

دوباره شروع کرد ولی ایندفه آرومتر . آخه یکی نیست بگه شما که خودتون از آب گندیده کمر بابا ننه هاتون دُرُس شدین و چه به این فیس و چش بازیا . آخه دهن من و وا می کنن . هر روز یه برنامه س . هر روز یه ادا و اصول . انگار دارن تو یه محیط استرلیزه و پاستوریزه لای پر قو زندگی می کنن و کلن از زندگی مردم دیگه خبر ندارن . انگار اینا نیستن که دارن تو هوای گند و کثافت و پر از دود و سرب تهران نفس می کشن .ای بابا مشکلاتشون تو این چیزا خلاصه شده .وقتم و که از سر راه نیاوردم که بشینم مدام به دستورات آشپزی ی این زنا گوش بدم . خدایا چقدر دلم می خواد پشتم و بکنم به همه چیز و راهم و بکشم و برم .حیف ، حیف که خیلی ....

براش یه چایی گذاشتم و نشستم رو مبل روبروش .

ول کن بابا . چیه خیلی تنهایی؟آره ؟حتما می خوای این و بگی دیگه ، آره؟

نه بابا اینم نمی گم . تنها که هستم ولی بی کس نیستم .

منظورت از بی کس چیه ؟

همه آدما تنهان دختر .

آره ، این و که قبول دارم . راستی دیروز مریم بهم زنگ زد . گفت می خواد هفته دیگه بچه رو بزاره خونه مامانش و بیاد اینجا یه صفایی بکنیم . تو میای . فک کنم دوشنبه سه شنبه بشه .

نمیدونم حالا تا اون موقع .

الآن خوب نیستی نمیتونی تصمیم بگیری . بخور سرد می شه .

فنجون و برمیداره و یه کمی از چایی و سر میکشه .داره به یه نقطه روی فرش نگا می کنه . بدجوری تو خودشه . لبهای کلفت و قرمز . بینی استخونی با یه قوز کوچولو .مژه های مشکی فردار.از 10 سال پیش تا حالا زیاد فرقی نکرده .فقط زیر چشمهای قهوه ای پررنگش یه کمی چروک افتاده . ما از این درد و دل ها با هم زیاد کردیم و غصه های هم و خیلی خوردیم . ولی امروز انگار فرق می کنه .

خب بی خیال ، تو که میگی اونا مشکلاتشون چیه و ریشخندشون میکنی ، اونوقت یه نگا به خودت نمی کنی که مشکلاتت اونایی ان که مشکلاتشون تو دستورات آشپزی خلاصه شده .

یهو نگاش می افته به من . خیلی عمیق نگا می کنه . انگار داره فک می کنه . شاید حرف تاثیر گذاری زدم . شایدم نه .

آخر چایی شو سر می کشه و آخر قندش و توی فنجون میندازه .

راس می گی . منم از بد روزگار توی این زندگی افتادم و هی دارم دست و پا می زنم . تفاوت فاحشی بین خودم و دور و بری هام احساس نمی کنم . تنها فرقمون اینه که با هم تفاوت داریم . و بعضی مواقع مخصوصن وقتی نزدیک دوران قاعده گی ت باشه این تفاوت و بیشتر احساس می کنی. آدما دقیقن اونچیزی هستن که ساخته شدن . نه اون چیزی که باید باشن .

بابا خیلی فلسفی شدی ها . برم میوه برات بیارم .

نه . اصلن نمی خورم باید برم .

کیفش و از کنار مبل برمی داره و شالش و رو سرش میندازه و اصلن به خواهش های من برای موندنش اهمیت نمیده احساس می کنم نمی شنوه .

با توام .بمون دیگه بابا . چرا یهویی داری میری آخه .

کار دارم بیتا جون .بازم میام .من که همش میام .تویی که یه سر به من نمیزنی . عادلم که نیست بیا دیگه .

سوئیچش و بهش میدم و میگم .

اااا عادل نیست . دوباره رفت .

آره رفته بلغارستان .مثه همیشه . سفرکاریه دیگه .

شاید دل تنگ اونی کلک .

آره شایدم همینجوری باشه . نمیدونم .

کفشهاشو می پوشه و از پله ها پایین میره .

در و که می بندم . بدجوری دلتنگ می شم . سریال Lost و می زارم تا پایان قسمت دومش و که دیشب ندیدم ، ببینم.

صدای زنگ تلفن و میشنوم که انگار خیلی باشتاب می زنه .

بله . سلام . چی شده چیزی جا گذاشتی . خب . کجا ؟ مشهد؟ الآن؟ چند روز؟ به عادل گفتی ؟ باشه باشه . چیزی نمیخوای ؟ تو رو خدا خودت و اذیت نکن . باشه . مواظب خودتم باش . به سلامت .

یه اضطراب کوچولو توی دلم می افته .

سعی می کنم بهش فک نکنم و بقیه سریال و ببینم .

 

لیلی

چطور بود خوش گذشت ؟

آره بد نبود . دیدم مجبورم زندگی کنم . حتی حرم امام رضا هم نرفتم . دو شب توی هتل موندم  و راه افتادم اومدم . اینم یه جور زندگیه دیگه . حالا دلتنگی خفت بکنه یا نه . یا از درون رگهای خونیت قرمز تر بشن و از تک تک روزنه های پوست صورتت بزنن بیرون . یا اینکه از سر ناچاری نتونی جواب بدی و یا اینکه تو شیش و بش این باشی که بغضت و بخوری یا نخوری ، بترسی یا نترسی و از دو دوزه بازیایه یه آدمی که خودش و ساده و احمق نشون میده خوشت بیاد یا بدت بیاد یا مجبور باشی با آدمایی که رو اعصابتن همنشین باشی یا اصلن نباشی و یا تنها باشی یا بی کس دیگه فرقی توش نیست ، فک کنم فرقش تو تفاوتشه .

میخنده و احساس می کنم یه جور یاس و دارم می شنوم .

 

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧
تگ ها :