این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

وقتی اسکناس پسر بچه را ...

باید حدس می زدم که پایان این افسانه دوباره داستان دیگری شروع می شود

تنها قاعده ی کمی از این دست می توانست سادگی مان را معنا کند

و اعتراض ، تراوش ذهن من بود

 وقتی دیگران انتظار دارند شروع کنی

تعریف کنی از خوبی هایشان

لابه لای دشواری من بیخودی شدم از یاخته های سرخ روی صورتم

مملو از ترس می شوم وقتی اسکناس پسر بچه ای را می دزدند

کودکانی دیگر

و وقتی آن روزها برایم عیدی فقط هزار و هفتصد تومان بود که پسر خاله ام دزدید

این گنج دوباره خاموش می شد تا ناقوس به صدا در بیاید

 و جاده از سر و ته می رفت که تصادفی را در پیچش ببیند .

من توی مه خودم را دیدم که کفش هایم گم شده بود و سرگردان به دنبالشان بودم

و به مردی که می گفت دو جفت کفش گم کرده ای؟ پاسخ نه می دادم

من توی مه خودم را دیدم که خالی شده بودم

من توی مه خودم را دیدم که گریه می کردم

من توی مه خودم را دیدم  که دیگر نمی دیدم

من توی مه بودم یا نه ؟

من توی مه بودم  

و خودم را دیدم که نیستم

و بودنم به راستی فقط حضور من است

من گرفتار جنجال خودم بودم

من خودم بودم اما خود من درست داشت سرگردان از توی مه گذر می کرد

که پایش گرفت به مرداب و ............ مُرد

 

ساده بر ارابه های چوبی نشسته است

 دور می شود از خانه

وقتی دیگر مادرم هیچ حرفی با خواهرانش ندارد

دور می شود و همه تنها می شوند

این بار

قربانیانی که گرفته بود پشت سرش راه می رفتند .

 

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧
تگ ها :