برای من تفنگ کوچکی خریده اند
که با گلوله های کوچکش
پرنده های باغ را شکار می کند.
چه عیدی ی عجیب و زشت و نامناسبی !
که از هراس آن
- میان باغ های سبز و پاک-
پرنده ای که دوست داشتمش
ز من فرار می کند .
بهمن صالحی
ابن شعر عید و کودک از بهمن صالحی ی .توی دفتر اول جنگ مرجان چاپ شده بود . توی کتابخونه شرکت این کتاب و پیدا کردم . از خوندنش لذت بردم با داستان "نادر ابراهیمی" شروع کردم و به شعر هاش رسیدم.
کتاب در تاریخ25/7/1351 منتشر شده و تاریخ 25/10/1368 به کتابخونه شرکت تقدیم شده بود .
شعر های زیادی توش پیدا کردم که دوستشون داشتم .
"وقتی که من بچه بودم"اسماعیل خویی هم یکی از همون شعر ها بود ، وقتی این شعر و می خونم احساس می کنم خیلی به وقت مردنم نزدیکم :
وقتی که من بچه بودم ،
پرواز یک بادبادک
می بردت از بام های سحر خیزی پلک
تا
نارنجزاران خورشید.
آه ،
آن فاصله های کوتاه .
وقتی که من بچه بودم ،
خوبی زنی بود
که بوی سیگار می داد ،
و اشکهای درشتش
از پشت آن عینک ذره بینی
با صوت قرآن می آمیخت .
وقتی که من بچه بودم ،
آب و زمین و هوا بیشتر بود ،
و جیر جیرک
شبها ،
در متن موسیقی ماه و خاموشی ژرف ،
آواز می خواند .
وقتی که من بچه بودم،
در هر هزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تا خواب و بیداری خوابناکت
سر شار باشد .
وقتی که من بچه بودم ،
زور خدا بیشتر بود .
وقتی که من بچه بودم ،
مردم نبودند.
وقتی که من بچه بودم ،
غم بود ،
اما
کم بود .

