این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

تصور خمیازه وقتی خارج شدم

تصور خمیازه در رسمی ترین سمینار به نام : زن بودن

قسم می خورم که من تصور نکرده ام ، لبهایت را

و اگر می گفتی دفتر و دستکم را بر می داشتم و آرام می رفتم

جوری که فکر نکنی اصلن آمده بودم

انگار قضیه از اول هم با برهان خلف حل می شد و من بی اراده دنبال راه حل می گشتم

پنجه می کشیدم به صندلی ام از رنج

اینهمه ناامیدی که حتا دردٍ اعصابم را از چشمم انداخته بود چه راحت در کتم فرو می رفت

حالا درست

سر این سجاده نشسته ام

 لبخند می زدم

آرام بگیر و فقط نفس بکش گاهی

بوی چرک خواب آلود دیوار  را

 که گویا از غژ غژ در بیدار می شود

بیدار می شوند غم هایم

و مثل یک تکه زباله در جوب می رفتم

به سمینار زن بودن

وقتی از اول کسی باشی که قد شلوارت را به تناسب تعداد پسر خاله هایت رقم زنند

و وقتی چارقدتت را الگوی صاعقه واری روی سر خواهرت ببینی

و وقتی قوانین محرم و نامحرم را قرقره کنی میان ماچ های آبدار دوستان هرزه ی پدرت 

و وقتی کثافت ذهن بزرگترانت را زیر ناخن های لزجت احساس کنی

و وقتی دوست بودن را معنای منهدمی در لابه لای انحرافات برادرت ببینی

و وقتی حس کنی که حس نمی کنی

پاهایت را لخت می کنی و داخل آب می گزاری

و سر این سجاده گریه می کنی

آنچنان غریب که غربتت اعصاب مادرت را بجود

میان دلیل بودنم و نیستی ام بهانه های غمگینی ست این بهانه زن بودن

درست روزی که در سمینار می شنوی :

 

حدیث بخوان

و حدیث بخوان

بخوان و به دور و برت فوت کن

که چه می پوشی

چه می خوری

چه غلظتی و چه دروغی بزرگ احاطه ات کرده است

هرچند موهایم درد می گرفت و

به تصور این سوال در رسمی ترین سمینار : زن بودن

از سالنی که

 "گوشه گوشه اش زن بود

و این مردان دعوت شده که در صف اول نشسته اند

گویی مهر تائیدی می زنند "

با کیف دستی ام زیر بغل گرفته

و خمیازه ای

خارج شدم .

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧
تگ ها :