این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

مرز ها را بو بکش

از اینجا دور نشو

 مرز میان من و تو فقط لباسهامان است

لبهام را بو بکش تا غضروف هایم نفس بکشند و خمیازه بکشم

دردهایم از خود دردند

درست جنس این میوه ای که در دهان ات می گذاری

می جوی

می جوی

تا انتهای روده ات ورم نکند

من

بین این شکاف ها مانده ام و کوه ها انگار دارند به هم می آیند

دور نشو

انحناهایم را لبریز کن از دود سیگار

و بازدمت پر شود از مخلوط ورساچه و پوکی استخوان

عمرم  را کوتاه کن  با دستهایت

گرد گرده ی گردنم

می خواهم

همین لحظه باشد که بمیرم

بمیرم  و مهتابی عمیق و سرد بتابد بر چارقدم .

چارقدم را بو بکش تا خمیازه بکشم و به خواب روم .

 

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :