این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

ضعف

یا جهان را آنگونه که می خواهی می توانی تغییر دهی ،یا تنها پشت کامپیوتری در اداره ای مخروبه به زاری اشک می ریزی

برای مادرت

برای پدرت

برای خواهرت

برای برادرت

و تنها راه رسیدن به نزدیک نشدن فردی به اتاقت

بستن در است

و در همیشه بی کلید است

آهنگ کودکی ات

از سوراخ های اسپیکر می آید

نصیحت های اندوه واری است

و زمین گودی بزرگی

وقتی از ترس پشت تمام خاطره هایت  می ایستی

و جرز این سالیان را دستمال می کشی

تا پاک

پاک

شود .

یا به این دنیا نمی آمدی

یا حالا که آمدی......

شب های غریبی تنها می گذرانی

و روزها به تکرار می گذرد ، هرچند نقره اندود شده است

و مادرت را در حالیکه می بوسی نگاه می کنی ازدرد ،

و پدرت را وقتی ریشهایش توی پوست صورتت فرو می رود

و بوی مرغ تازه از ظرفشویی به بینی ات می خورد .

انگار

کبریت شعله ور می شود و باز دورنت را می سوزاند

                   عریان ، آرام روی تخت نشسته ای و خمیازه می کشی

ذهنت از دیوارها آویزان است

پاندول ساعت از سوراخهای گوش ات تو می رود

اندیشه های سوت کشیده

پاهای باد کرده ، تیر کشیده ازضعف .

ما عادلانه به دنیا نیامده بودیم اما عادلانه مردیم .

و پاهایمان در خواب می گرفت

ما کوکا خوردیم اما وبا گرفتیم

ما قنداق داشتیم اما تمام هزینه ی مای بی بی را از مان گرفتند .

ما کتاب نخواندیم اما کتابخانه شخصیمان را خریدند .

ما جاده چالوس رفتیم اما نه 598 بار .

ما خسته بودیم و کبریت می سوزاند .

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :