این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

من غلام قمرم ......

همه خوابند شب زمزمه گر ! هیچ مگو

یا اگر از تو بخواهند سحر ، هیچ مگو

غیر از این ، گر چه تو را سوخت جگر ، هیچ مگو :

" من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو "

 

من بی او شده بی من شده، وای از من او !

غم فرو رفته سرا پای تنم تو در تو

چه بگویم که نگویی تو به من رو در رو :

سخن گنج مگو جز سخن رنج مگو

ور از این بی خبری ، رنج مبر هیچ مگو "

.

.

بی خبر هستم و از هر چه خبر می ترسم

خانه خالی ست و از کوبه ی در می ترسم

بجز از عشق ، من از هر چه خطر می ترسم

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو "

........

.

.

.

                        " مریم جعفری آذر مانی"   مخمس از کتاب پیانو

 

شعر قشنگیه. همین ................. 

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :