این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

 

سلام دوستان

بازم برام بنويسيد . از نظراتون خوشحال می شم.

اينم يه شعر که تقديمش می کنم به يزدان عزيزم

 

منتظر فعل های مضارع باشید

من همین حالا از یک مزایده بزرگ می آیم

به سمت خانه ام می روم

دستهایم توی جیبم تلوتلو می خورند

باور می کنم این فنجان کوچکی که خریده ام را ،    داشتم می خریدم .

و باور می کنید که فقط می توانم  .............

حالا از یک اسقف بزرگ از شکست می پرسم

او هم از یک مزایده بزرگ می آید و احساس پیروزی می کند ! ( زهره )

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :