این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٥

درباره ی اودیسه / نمایشی به کارگردانی آرش دادگر  نوشته ی امین طباطبایی

از تیاتر چیز زیادی غیر از تماشا نمی دانم و هیچ ننوشته ام درباره اش.اما نمایش اودیسه آرش دادگر در اولین اجرا آن هم با آنهمه استعاره و تمثیل و با آنهمه دقت و ریزبینی و با آن نمایشنامه ی قوی و استخواندار یک جوری رفت زیر دندانم که هر روز انگار مزه مزه اش می کنم.
ای کاش تئاتر به راستی طاعونی بود و مرگ و میری داشت چرا که اینهمه واقعیت را چگونه میشود تاب آورد؟
آنتونن آرتو تئاتر را با طاعون قابل قیاس میداند و میگوید که حتا تئاتر از طاعون برتر است زیرا برخلاف طاعون،آفتابی کردن واقعیت در تئاتر کاری دائمی و وقفه ناپذیر و مستمر است،بدین معنی که تئاتر هیچگاه نزاعی را قاطعانه فیصله نمی دهد بلکه گشایش را همواره به عهده ی تعوق می افکند.در بیماری های مسری اما مرگ و میر واقعیت دارد...واقعیت اولیس پشیمان پاهای معلول و خرده چوب های تراشیده اش است که ای کاش او را می کشت اما او همچنان بر صندلی ی چرخدارش نشسته و به کمک دیگری محتاج...
و همچنان پشت میزش تایپ میکند و با تخته سیاهش خیال می کند به همه چیز رسیده است ،به کنه سیارات و به عمق سیاهچاله ...اما واقعیت آن است که او همچنان در کشتی ی بی لنگر خویش (اودیسه) اقیانوس ها را در مینوردد و همچنان دارد قطب نمای قدیمی را با موتور سیکلتی بدون سوئیچ و دو عینک ضده باد عوض میکند و همچنان زره آشیل را میفروشد و کتابها و فیلمهایی که نام بزرگش را یدک میکشند میخرد و روزگار میگذراند و به خود میبالد و به روشنفکر اخته ای که کتاب را ترجیح میدهد برای اینکه کار دیگری نکند اشاره می کند ،در حالیکه در برابر بسیاری پلشتی ها سکوت میکند و چه فایده این سکوت با درد همراه باشد یا نه!!
تی اس الیوت میگوید شعور تاریخی یک ادراک را در بر میگیرد ،ادراکی نه صرفن از گذشته بودن گذشته بلکه از حضور آن،شعور تاریخی ،فرد را وامی دارد که فقط از نسل و زمانه ی خود ننویسد،بلکه این احساس را داشته باشد که کل ادبیات اروپا از زمان هومر و همچنین تمام ادبیات کشورش وجودی همزمان دارند و همزمان سروده می شوند...در نمایش اودیسه این همزمانی به راستی دیده می شود.
در چند صحنه به جنگ اشاره می شود.این هر جنگی میتواند باشد اما ما با جنگی هشت ساله روبرو بودیم که کشته هایش چندین برابر جنگهای جهانی بود... 
در واقع جنگ هایی که هر روز فاجعه بار تر میشوند هراس های مایند.غواصانی جوان ودست بسته زیر آبهای جنوب هراس صحنه را دو چندان می کنند و زمانی به واقع میترسی که اولیس معلول (جانباز) در وان حمام از زئوس میخواهد که تاس بریزد دوباره و دوباره .باشکوهترین صحنه زمانیست که اولیس معلول از مادرش میخواهد که در آغوش بگیردش و این اتفاق نمی افتد.که کاش مادرش بغلش میگرفت چرا که برای مادران، فرزندان همان اند که همان ،همان اولیس شیرخوار...تاثیر گذار ترین صحنه به زعم من صحنه ای ست که اولیس از دوستش می خواهد که آواز واقعی ی سیرنها را با دهان بسته و چشم بسته گوش فرا دهد ،که تاثیر صداست در صحنه و گویا مشت تمام حقایق باز می شود... لحظه های خنده آور هم در نمایش زیادند که به قول برشت تئاتری که مخاطب را نخنداند تاتر نیست... باید گفت لحظه های بسیاری از نمایش زیبا و پر از تفسیر است هر چند به گمانم در برخی مواقع زیاده گویی شده و به قول پیتر بروک که می گوید هیچ وقت مخاطبت را شیرفهم نکن انگار می خواهد شیرفهمت کند در حالیکه تو پیشتر فهمیده ای...دو الی سه صحنه ی تکراری با ادیت مجدد میتواند نمایشی مینیمال تر و جذاب تر ایجاد کند و لذت فهمیدن را تنها به اشاره ای برای مخاطب بیشتر نماید...در آخر
دو چیز که یاریم کرد:
_ فرهنگ ،تئاتر و طاعون نوشته ی آنتونن آرتو ترجمه ی جلال ستاری
_تمهیدات کارگردان تئاتر نوشته ی آن بوگارت ترجمه ی علی منصوری




کلمات کلیدی :اودیسه و کلمات کلیدی :آرش دادگر و کلمات کلیدی :اولیس و کلمات کلیدی :تالار حافظ