این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

جا رختی ام پر شد از رخت های سپید

حالا که دنیا شده گهواره ای کنار تختم

می خواهم در مسیر بادها سفر کنم

غریبه و تنها

با یک کوله پشتی و کمربند

کفشهای گِلی ام را از چرم بدوزم

وشالی از گیس جوانیِ مادرم

حالا که به ته قلبم دو دست کوچک چسبیده

می خواهم چون مترسکی دستهایم را باز کنم

بر گندمزاری که سارها را بترساند

حالا که تنها نیستم

می خواهم تنهایی ام را با خرناس های مردی قسمت کنم که خواب نمی بیند

این شب های باقیمانده را می خواهم خواب ببینم

خواب پسر کوچکی را که انتظار رهایی ش بیهوده بود

چرا که در بندهای آبی ی کفشی اسیر خواهد شد

که پاهای زمین را بر خشکی ی خویش به پیش می راند

بر قاره های رنگارنگ و قواره های بزرگ

 ×

جا رختی ام پر شد از رختهای سپید

حالا که تمام لباسهایم سیاهند ...

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳