این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢

از قدیم پیاده می رفتم

تا حالا که پیاده باید رفت

روبروی سکو نشسته بودم

چه حالا

چه بعد که دیگر هم تو را از غسالخانه می آورند ...هم  مرا

بدن هامان را دیگری می شوید

تو را مردی و مرا زنی

تو را دستی ومرا دستی

بی ترس زمین خوردن

بی ترس کف به چشمانمان

بی ترس آب جوش

غصه های بزرگ خوردن ندارند

قصه های کوچک خواندن

پیرامونمان اینهمه فاجعه

مردن خالصانه ی درد میان انگشتان مرهم

فصل تابستانی که برگ سبز می ریزد هم پاییز است

برگشتن خاطره ها

چه بخواهی چه نخواهی

شور مست ... مرنجاب ... نئور ...

روزهای پیش از رفتنت

 روزهای بعد از آمدنت

هرگز نزادنم ... هرگز نخواستنت

چشمان خاموش نوا

گرمی  باغ یو

حرارت من با ترنج

آه هایی که کشیدنش را دوست داشتم

پول هایی که خرج کردنش

چقدر زمین اخراجم کرد ... آسمان ابداعم

میزبان 40 نفره

ضرباهنگ خوابی که چشمانت را

جمله هایی که لبانم را

گریه های شبانم  را

بی ودکا

با ودکا

من از قدیم مست بودم

تا حالا که مست باید بود ....




کلمات کلیدی :یزدان و کلمات کلیدی :ودکا