این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

روزی مرگ تو را فرا می خواند...

هر چه عریان می شود بدنم

سخت تر می شود تماس تنم

از تو، از زندگیم انتقام گرفت

تار و پود تنیده بر کفنم

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها : مرگ ، زندگی

مقاله ای برای برف روی کاج ها

رنگ پریده گی ی عادت

این برف را سر باز ایستادن نیست...    برفی که بر ابرو و بر موی ما می نشیند ... ( احمد شاملو )

سپیدی سردی که بر سرسبزی ی همیشگی می نشیند شاید همیشگی شود و آقای معادی این سپید و سیاهی ی همیشگی را نمایش می دهد ، یک ملودرام زنانه ی مدرن ، شاید برای نخستین بار.

فیلم سیاه و سپید برف روی کاج ها داستان زنی به نام رویاست که پا به میانسالی گذاشته و بحران و غم میانسالی از او زنی افسرده ساخته است ... رویا معلم پیانوی خودخور و بی اعتماد به نفسی که در خانه به شاگردان مونث و کودکان درس می دهد و به طور اتفاقی متوجه می شود شوهرش با یکی از هنرجویان جوان پیانو ارتباط برقرار کرده و به شکل غیابی طلاق می گیرد ...علت سپید و سیاه بودن فیلم مشخص می شود اما به گمانم بهتر بود فیلم با سیاه و سپید شروع می شد و با رنگ پایان می یافت ، چرا که در زندگی ی رویا رنگی ریخته می شود که او از یاد برده است . هفت رنگ زندگی چه تلخ جای خود را به رنگ پریدگی عادت داده است و معلم پیانو که می بیند زندگی ی سرد و رنگ پریده اش باعث می شود شام خوردن در کنار همسرش را تاب نیاورد و گفتگوهای کم ارزش آنها عادت روزمرگی را مرگبار تر می کند ، به خاطر زن بودن ، حبس در باورهای ذهنی خود و جامعه ، حبس در عرف و یا به عبارتی حبس در خویش به روی خود نیاورد و ادامه دهد ، ادامه ی مرگبار عادت زندگی با جویدن ناخن ها و معلم پیانو بودن و آب دادن به گل های باغچه و شاید فراموش کردن خیلی چیزهای ارزشمند زندگی....عشق ، شور و هیجان ...

مرد ، شوهر رویا که گویا زودتر به این نتیجه رسیده ، به خاطر مرد بودن ، حبس نشدن در باورهای اخلاقی و صد البته جامعه ، حبس نشدن در خویش و با کمک حقی که عرف و سنت به او می دهد این رنج عادت را حس می کند و بر آن غلبه می کند . مرد ، شور و هیجان و تغییر را بار دیگر تجربه می کند و شاید به زبان دیگر اجازه ی این تجربه را به خود می دهد و ارتباط با دختری بسیار جوان را که دوست پسری عاشق هم دارد ( جوان عاشق نقشش بسیار بد در آمده و نه بازی ی خوبی دارد و نه کاراکترش خوب توصیف شده است ) شروع می کند نتیجه اش چه خوب و یا چه بد ادامه می دهد . مرد ، شوهر معلم پیانو تصویر خود را در آینه نمی بیند ( موهای سپید و ریش های سپیدش را ) اما رویا ، آمدن میانسالی را خوب در آینه حس می کند و می کاود و برای فرار از واقعیتش تنها در پارک ورزش می کند...شاید هیچوقت این دو موجود ( زن و مرد ) که با هم کامل می شوند هیچ از دنیای هم سر در نیاورند همانطور که فیلم گویای آن است ...پسر جوانی ( صابر ابر) که سرشار از حس زندگی ست و ارتباط ساده ای را با رویا شروع می کند ، آیا به زندگی رویا شور و هیجان می دهد ؟ آیا قادر است اعتماد به نفس از دست رفته ی رویا را که شاید با ترس او از معلم پیانو اش که برای بلند بودن ناخن های رویا تنبیه اش می کرده بازسازی کند ؟ آیا تنهایی و اندوهش را تعدیل خواهد کرد ؟ تنها چیزی که این رابطه به رویا می دهد خود اوست ، خود از دست رفته اش که زیر یاس روزمرگی بر بستر ترس درونی که جامعه و شاید خانواده به او داده است از بین رفته و رنگ هایش را از دست داده است...

درگیری ی دوست رویا ( ویشکا آسایش ) در انتهای فیلم بر سر این پرسش که آیا اگر همسر دوستت را با کس دیگری دیدی ، شریک زندگی اش را باخبر خواهی کرد یا نه ؟ پرسش سختی است که شاید هر کس پاسخ متفاوتی به آن بدهد .

این سوال سخت و مهم به سبک فرهادی به چالش کشیده شد اما نه به خوبی ی آقای فرهادی . به نظر می رسد نویسنده و کارگردان زیر متن داستان برایش بیشتر مطرح است و برای طرح آن داستانی را روایت کرده اما آقای معادی ، زیر متن ها اساسی ، مهم وخوبند اما روایت ، بار سنگین چنین درونمایه ای را نتوانسته درست به دوش بکشد ...

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢