این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢

منی که با چشمهات خواب خرگوش سفید می بینم

و تمام اشیا دور و برم می جهند

از ریه هایم هوای تو بیرون می آید

و تنگ ماهی را پر از اکسیژن می کند

                   باید تنها از دور برایت دست تکان دهم

اما تو

با خزه های دیواره ی استخر حرف می زنی و

پوست چمن ها را لمس می کنی و

چمدانهات از آمدن و رفتن هات پر و خالی می شوند...

یا به سویم لبخند بزن

یا هیچ

در هیچ

امیدی واهی هست

در لبخند

هیچ ....