این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱

چون زن

در جستجوی آینه

ژستی میان مبل

خوابی که سال هاست به چشم ها نمی رود

چون زن

در جستجوی آینه

با سرمه ای به دست

عمق چروک های تو پیداست

چون زن

که در قرون یائسگی هاش

رنج بزرگ سالهای قاعده گی را

بر ساحت عظیم زمان خمیازه می کشد

دل دردهایی عمیق

با رنگ های رفته و لالایی ی شبانه ی گریه

بر کوچه ای کشیده و بن بست

این جا سواحل خزر است

اینجا خیابان قانعی

هر چند نا معتبر ترین خیابان هاست

اما صدای زوزه حیوانی

از درز این غروب

چه می آِید ...

 

چون زن

عمیق می شوم در گودی خمیده ی چشمانم

وقتی درخششی که درونش نیست بر واقعیت عتیقه ی عصیانم مهری ندانسته نکوبیده

وقتی در آینه عمیق می شوم و بعد

بمبی میان وحشت و چروک و قرص های رنگی ی بعد از ظهر

چرت زمانِ کر شده ام را

پاره می کند ...

چون زن به دامنم که خیره می شوم

نه با عصا به جلو می روم

نه بی عصا به رسیدن

به عمق شب

چون زن افول می کنم میان لوازم آرایش

چون زن افول می کنم میان تخت دو تکه ای که سال هاست

در ژست لوندی و لودگی

تنها فرو ریختن اشکی بر بالشی سفید نفهمیده

چون زن به چهارراه آخر رسیده ام

زمین

 

 باید کرخت باشی و لبخندی بر گوشه لبت

کثافت دنیا را ماله کشیده و

بر کف سینی هات یک پارچه ی دستدوزی بیاندازی

 

 من بافته های مادرم بودم

طرحی که بر جوانی او خندید

من چون زنی که غزل می گفت

در خلوتی که مُرد کسی را دید

زایید بچه چندم را

بر بال های پوک کلاغی کور

بر سنگِ قبرِِ یک زنِ بودایی

بر سنگِ قبرِ یک زنِ بودایی...