این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠

دو سه روز پیش از این ، زنده بودم

اما حالا که هفت کفن پوسانده ام یکی دارد برایم هوار می کشد

بی معنی اند واژه های قبرستان

وقتی وکیلی از قتل تو چشم می پوشد

و تو بی آنکه شاکی باشی

دیه بگیرانت هزینه مجلس ترحیمت را بدهند به کهریزک

من نوشته بودم کفشهایم مال تو

اما کسی لای کتاب کلینی را سالی یکبار هم باز نمی کند

من نوشته بودم تسبیحم مال تو

اما کسی سجاده ام را گوشه اتاق نمی بیند

پر شده بود کله ام از پوچی

و تفاوت مرگ و سقوط یک چیز سفید بود که رویش خال خال های مشکی داشت

وقتی تفاوت تو با افسانه هاهمین باشد که مدرن ترین لحظه هایت را پست مدرن کنی

جای خالی تو یک سبد گل بگذارند

جای خالی عصایت را ترکه آلبالو

بچه ها کافه را به هم بریزند

و آینده از سکوت لبریز باشد

وقتی همه چیز کیفیت اش را از دست داده است

                                                           حتا مرگ ...








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠

کسی به زور دستم را نبسته بود

کسی نشئه ام نکرده بود

کسی آب نباتم نداده بود

-خودم بودم که از این مرد بار دار شدم

از پله ها پرتم نکردند

به پهلو هام لگد نزدند

با مشت به صورتم نکوبیدند

-خودم بودم که از این مرد باردار شدم

تف توی صورتم نیانداختند

به پسر عمویم محرمم نکردند

پسر عمویم از آبادی فرار نکرد

-خودم بودم که از این مرد باردار شدم

مادر پاهام را نسوزاند

پدر شلاقم نزد

همسایه ریشخندم نکرد

آبادی ام صدای خروس نمی شنید

 

می خواستم التماس کنم

می خواستم لتماس کنم

 

: خودم بودم که از این مرد باردار شدم ...