این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

روزها پی هم...

اعضای من یک مشت استخوانِ پوسیده

بر پشت من سوار

از وسط خیابان بی هیچ واهمه

وقتی زنان پشت هم هورا می کشند

خون خودت پای خودت باشد

ما بی صدا به دنیا آمدیم

آنروزها که مادرم نبود

من بودم و یک زهدان سوخته

و شیطان که در گوشم قل هو ال له می خواند

از استخوانم زیپ و از پاهایم پاشنه های بلند بلند

مردم دارند روز به روز فر می خورند

کوچک می شوند

کور می شوند

رویاهاشان از دست می روند

و روز ها پی هم ...

زبانم لال اگر دیگر به دنیا بیایم.

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

4 پاره

1

همیشه نا تمام ماند

آنروزها که آسمان ابری بود

به محض اینکه به تو بگویم:

با من حرف بزن.

 

2

تمام مسیر با من حرف نمی زنی

دختر ها در اتومبیلمان می نشینند

با حرارت می رقصی

حرفت می گیرد

و انگار...

برایشان شکلک در آوردی.

 

3

قضاوت برعهده خودت باشد

از کالبد من کودکی دارد می آید

که شبیه من نیست

اسمش را از سین می گذارم

سین

سقط جنین

 

4

هرچه از دریا بیرون می آید

روزی به دریا خواهد رفت

دیگر کاری به بقیه ماجرا ندارم .

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩
تگ ها : دریا