این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

به یک متولد 49

تو یک جفت چشم داشتی

من یک جفت جنین که دقم می آورد

تو از باجه های تلفن زنگ دوستت دارم می زدی

و یک عمر کودکی مان فکر دیگری بود

تو حالا چهل ساله ای و اندوه این سال ها پشتت را گرفته ول نمی کند

تو پناه می گرفتی از آژیر    و    

شلوار لوله تفنگی را می گرفتند

و یک عمر کودکی مان فکر خودمان بود

تو اتو استاپ پیکان می زدی

و محله ای که دشنام بود

پیراهنت بر بند رخت ناموس می کشت

رنگ بر موهایت دودمانمان را به باد می داد

می دانم درست روز از دست دادنت همه خوشحال بودند

من گریه می کردم

از خیابان بدون تو برایم گذشتن سخت بود

برو

از اینجا تا هرجا که فقط بادگیر می بینی

برو

از حیثیتی که خرخره مان را جویده

روبروی تابوت های شریف

من الشیطان الشریف

وقتی مسیح از صلیب می گریزد

برو....

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :