این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

طنابی بگیر برایم .

جمله هایی غریب از دهان هایی آشنا

چه قرقره ی غریبی گوشم را می گیرد

مرز ها بسته می شوند

و من از تداخل هذیان و هروله رقصم می گیرد

موج های منفی من دخترخاله هایم را می آزارند

دست هایم ،خواهرانم را

دلم ، دوشیزگان کتاب های داستایوفسکی را

ذهنم اسهال خونی می گیرد

تصادفی بر چهارراهی که بوق دارد کرت می کند

هی ، از تنهایی بیرون برو

هی ، سوال بی جواب مرا نده

هی ، مرگ هایت را مستحق خاک ندان

هی ، رد شو از من

هی ، وامانده های کوچک

خودم را می گویم

وقتی برای هر قدمم چیزی ست

 سنگی ست روبرویم

چیزی از تو می خواهم

برای نجاتم

فقط برای نجاتم

طنابی بگیر از اینجا تا جاده های چمستان .

 

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :