این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

قهوه

چون چتر بازی در نیمه ی راهم و تازه فهمیده ام که چترم باز نمی شود

بی گمان به ادامه مجبورم

هر چند دنده هایم خواهند شکست

جیغ خواهم کشید و لبخند خواهم زد آنگونه که غیورانه بر جاده ، زمین خواهم خورد .

 

به طرز بسیار ناباورانه ای کبود نشده ام

آرواره ام نشکست

بر روی پاهایم راه می روم

به طرف نوری که شاید با چشم های غیر مسلح نتوان دید

انگشت اشاره ی تمام شگفتی ها به من

گوشواره های دختری که کور شده بود را لمس می کردم

روسری ی زنی که معلول بود

پیراهن مردی که سرطان داشت

و لبهای نوزاد نارس را

 

اما زمین هنوز کباده می زند بر گستره ی سترگش

الیاف پیری که چرک شده اند

موهای درهمم

برهمم

بردوشم

ریخته بودند

و تو مانند خاطره ای از انگشتانت ازآنها بالا می رفتی

 

نه خیال نبود

دیده بودمت

روی تراس

روی تخت

و زمانیکه با هم چتر هامان را ...

 

عجیب است

هنوز ضعف هایم را در بلا تکلیفی تو دایورت می کنم

اندیشه هایم را در تنهایی پودر می کنم

قضاوتم را بعد از دقایقی تنفس آغاز می کنم

ماندگاری ام را با فنجانی قهوه صرف می کنم

فنجانی داغ

         قهوه ای سرد .

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :