این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

بیشه ای بی ریشه

 

یکی از دوستان می گفت : ترس ، بستر زندگیه اما تو باور نکن .


من از نسل ترسم

من از نسل ترس های کوچکم

من از نسل ترسم

ترس از بابا

ترس از همسایه

ترس از بی راهه

ترس از مدرسه

ترس از معلم با مدادی در دست

ترس از نا محرم

ترس از دین ها و ترس از بی دین ها

ترس از دوزخ با شعله های آتش

ترس از موهایت در نگاه مردان

ترس از برآمدگی بلوغت در چشمهای دیگر

ترس از نمره حتا بیست

ترس از جنگ و ترس از بمب باران

ترس از صدام و ترس از رزمنده

ترس از کنکور و در پس آن ماندن

ترس از حراست دانشگاه

ترس از کمیته

ترس از بسیجی

ترس از بی کاری

ترس از بی یاری

ترس از عشقیدن

ترس از بوسیدن

ترس از بی پولی

ترس از اعتراض

ترس از انتقاد

ترس از دشمن ها

ترس از ون ها با نشان ارشاد

ترس از زندان و ترس از زندانبان

ترس از یک بیشه

بیشه بی شیر عشق

بیشه از تو خالی

بیشه ای پوشالی

بیشه از من خالی

ترس از خوابیدن

خواب سلول پنج در اوین پوسیدن .

 

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :