این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸

 

شاید، اندوه من ناباورانه تر از آن نیست که تو فکر می کنی

شاید ، از بیراهه برویم بهتر است

شاید ، بیشه ها خالی از شیر باشند

شاید ، امروز را در دریاچه بشود شنا کرد

شاید ، عدم قطعیت زمین سمفونی ی جاری ی زندگی را از عقده های ژرف جاری کند

مردم از سوراخ در به هم نگاه می کنند

و خواب های بدشان را تعریف می کنند

یک سبد از این خودمانی شدنشان را پوست می کنم

بو می کشم و یکهو یک کشیده می آید توی صورتم

خدایان بی دلیل با وضوهای گرفته و نگرفته

سرزنش های بی کسی ، وقتی تنهایی جلوی آینه ...

 

لال شو

تصویر یک زن را در خودت ببین

تصویر بی حضور خودت را

و وقتی خودت را یافته ای میان این مردم

مردمی که به این مسابقه دعوتند

سبقت نگرفتنت را آنگونه تعبیر کن که یاخته هایت رقیق شوند

بریزند روی این موزائیک

 

تی بکش

تی بکش تا براق شدنم

صفحه اصلی این روزنامه دارد از جنازه می نویسد و چقدر بین اینهمه علت گرفتار شده ام

خطاهایت را برابرم

و جامعه را برابرت می گذرم

 

کور شو

صدای یک زن را در خودت گوش کن

صدای بی حنجره ات را

و وقتی خودت را میان جمعیتی یافتی

فقط فریاد بزن

خودت را انکار کن

و تمام قبیله ات را قلاب سنگ .

 
   

 

          از ناودان شهر خون می ریزد .








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸

و آنان که به زندان ها اندرند- مادر!-

و آنان که روانه ی تبعید گاه ها شده اند

هر بار که آهی بر آرند

- نگاه کن!-

این جا برگی بر این سپیدار

می لرزد.

یانیس ریتروس









نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸

به یک مزرعه دار از تو پرسیدم

راهی بود که انتها نداشت

با دست نشانم داد و لبخند مرا ندید

به تو فقط گفتم نرو و تو لبخند زدی و من لبخندت را دیدم

استقامتم دارد به هیچ می رسد

به خاله بازی های قرن کودکی ام بر می گردم

جنینی می شوم

می روم در رحم مادرم

می روم و بند نافم را میک می زنم

ترشحات مغزم را زیر دندانم حس می کنم

کهنه پاره های سالهای پیش هم دیگر به دادم نمی رسند

انزجار می کشیدم

انتقام می کشیدم

به تو فقط گفتم نرو

تو رفتی و یک مزرعه دار لبخند مرا ندید

من تنها از آن جاده آمدم

به تو رسیدم و حالا دارم بر می گردم

غضروفم بوی چوب سوخته گرفته

بوی پشکل

بوی علف

بوی همان جاده که انتها نداشت

رنگین کمان از دور هم قشنگ است

تو برو و کلکته را به همین دهکده بسپار

انبوه سالیان ویرانی ام

که اتوبوس ، دو طبقه داشت و خانه ها یک طبقه بودند

انبوه سالیانی که هیچ نمی خواهمشان

فقط بند نافم به آن گیر کرده است .

 








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸

-         از عشق و محبت خیلی چیزا به وجود میاد .اگه بابا ننه ما هم با عشق ما را به دنیا می آوردن .الان ما هم به دنیا و به یه چیزیش عشق داشتیم، شایدم به همدیگه عشق و محبته بیشتری داشتیم .

-         نه بابا اینجویام نیس ، دیدم زن و شوهرایی و که کلی با عشق دو تا دونه بچه میارن و همون دو تا به خون هم تشنه اند .

-         شاید یه استثناء باشه .

-         چند تا دیدم ، با هم دعواهای خیلی ناجورم می کنن .

-         در حد کشتن؟؟

-         نه خب ولی به اون حدم می رسه.

-         باهات چونه بزنم از حرف اصلیتم برمی گردی.

-         فک کردی . عمرن.

-         ولی من به عشق واقعن اعتقاد دارم ، وقتی مادرت با وجود اینکه دلش نمی خواسته و فقط زیر فشار یه مردی که پدرت می شه مجبوره بچه دار بشه و درواقع هیچ عشقی بهت نداره و تو دوران بارداریش روزی 100 بار آرزو کنه که کاش تو بیافتی ، دیگه عشقی براش باقی نمیمونه . فقط بچه زاییده و این کارو گربه ها و سگها و تمام حیوونای دیگه می کنن .

-         ای بابا در حد سگ تنزلمون دادی که .

-         از نگاه بی عشق می ترسم .

-         چه جور نگاهیه .

-         تازه همینم هست که اون بچه هایی که با عشق به دنیا نیومدن نمیتونن راحت عشق و محبتشون و به زبون بیارن و نشون بدن . توی بیانش عاجزن . توی اجراش لنگ می زنن یا از اینور می فتن یا از اونور .بعضی هاشون به هیچی علاقه ی خاصی ندارن و انگار همیشه دلشون می خواد کنده بشن و برن .

-         خب اینکه دقیقن خوده ماییم .

-         آره فک کردی در مورد کی حرف می زنم . در مورد خودمون که چقدر ناباورانه به دنیا اومدیم و بزرگ شدیم و تا الانم زندگیمونو تلف کردیم .

-         بابا نا امید .

-         حالا بعضی ها زندگیشون و چرتکه می اندازن . حتا موقع بار دار شدن . نه عشقی نه علاقه ای .فک کنم یه بچه بیارم محبته شوعره بیشتر شه . شایدم پول دادن و بیشتر کنه . شایدم دست از اون زن خرابه برداره دیگه .

بعضی ها هم از تنهایی بچه دار می شن وادعاشون میشه که تمام عشقشون و به پای اون بچه ی بدبخت ریختن و فردای روز ازش توقع دارن . البته این بهترین نوعشه .بار ها بار ها شنیدم از آدمای دور و برم که چرا بچه دار نمیشی ؟ سرگرم میشی ها دیگه این کارتم ول می کنی .بعضی هم از دوستانم دیدم که زمان بارداریشون به خاطره اینکه بچه ناخواسته بوده از وجود بچه زجر می کشیدن وبعد از اومدنش تازه بهش عشق پیدا کردن و اینکه ...

-         بابا بسه دیگه صد تا مثال برام زدی .خب تو اونجوری نباش که دوس نداری ، اونجوری باش که دوس داری .

-         خب یه مورد دیگش که خودم باشم و برات نگفتم دیگه .

-         نگو بابا از تو هم بیزار می شم .

-         یه مورد دیگم هست که فقط  به ادامه ی زندگی فکر می کنه و گاهی وقتها اصلن فکر نمیکنه فقط می دونه یه بچه می خواد و دوس داره بچه داشته باشه .

-         خب اینکه خوبه .

-         آره تقریبن جزء اون دسته می شه که آمال و آروزهایی که بهشون نرسیده و می خواد و رو بچه هه پیاده میکنه . مثلا بچه هه بره خارج درس بخونه . بره کل کلاس های موسیقی . کل کلاسهای ورزش . در واقع عقده های خودشو ، سر گشاده تر روی بچه پیاده می کنه .

-         تو دیگه خیلی تفکرات فرویدی داری ها .

-         با هر کی در این مورد حرف می زنم ، یا میگن از خوشی زیاد داری چرت و پرت می گی ، سرت و بنداز پایین زندگیت و بکن و یا اینکه تفکرات فرویدی داری و یا کمونیست شدی یا اینکه می گن برو نماز بخون و به خدا توکل کن . ایمانت به خدا کم شده .

-         به یه امیدی باید زندگی کرد دیگه  ، خودمم همین و می گم .

-         آره ولی داره کمرنگ می شه ، خیلی کمرنگ ، همه جا .

-         چی و میگی امید و.

-         نه بابا عشق و محبت و .