این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸

"هو"

 

شاید انگشت حیرت من در این دقایق بی پایان از زندگیست

که مایوسانه به من لبخند می زند

اگر تمام جهان جمجمه های درشت زیر پای شاهانشان بخواهند

من تنها در آغوش کشیدنت را کفایت می کنم

و غرق می شوم در ازای مرگ

غرق می شوم در ازای همه ی بودن

همه ی ثانیه هایی که بازم می دارند از رفتن .

 

 

 

آزادی من سرزمینی ست که کشت ندارد

کود تبلور ماده شیران را به درون فرو می برد

و پشه های گند گرفته ی آبادی ، دارند حول خرناس بی پدر شبان پیر دور می زنند

عربده هم اگر بکشی نمی شناسمت

کر شده ام

نارس شده ام و پای چپم می لنگد .

 

 

 

از دور دست به بهانه های خلوص نیت تاختنمان

از دور دست تافتنمان

بافتنمان

بر بند ها انداختنمان

و قصیده ها پر شد همیشه و همیشه از برکت تاب تاب عباسی .

 

 

 

 

جنازه می کشیدمت به توانم

و عرصه فقط عرصه ی تحول بود

جا مانده بودند بر دوش مان شلاق های سرخ

اینجا دنیاست

صدای ما را از داخل موزه ی عبرت می شنوید .

 

 

  

 

 

اگر تمام روحم را جراحی کنند باز با قلبم می گشایمت

اگر صدای شیهه ی اسبی نشنیده بودم باز می آمدم

اگر گریه نکرده بودم باز می آمدم

اما صورتم سرخ است و اشک در چشمم نمایان .

 

 

 

تلاطم من وهم انگیز است بر چارقدم که خاطره های سیاه دارد

-         نه نکشیدی ، اندازه های این روند صریح را

-         نه نکشیدی ، وزن درونی مرا که دارد می ترکد

-         نه نکشیدی ، جیغ بنفشی را که آن روزها چاپ شده بود

-         نه نکشیدی ، باری که به دوش پدرانمان بود

-         نه نکشیدی ، درد های غوطه ورم را در جراحت نامانوس

-         نه نکشیدی ، دستهای باد را از پنجره ی اتوبوس

-         نه نکشیدی ، ابرهای سفید را در نقاشی کودک همسایه

-         نه نکشیدی ، ازدحام مغز مرا با تمام سوراخهایش

 

 

 

 

بعد از هزار سال کشته شدن

باز

بر تختهای چوبی خود

اعدام انفرادیمان کردند .

 

 

 

انبار خون

غمباره خون

انبار انهدام

انبار سالیان درازی که در تاکسی نشسته اند و بیراهه می روند ،

انگار دارند بر بغض من فرو می روند .

فرو خورش از دردی که نیم درد نیست .

بر بغض من الفاظ بد ، چونان شکایت شبلی تاتو شده ست .

 








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸

ما از میان حادثه های زیادی جان سالم بدر بردیم . دوستانمان ، خانواده مان . ما خوب طاقت آوردیم . ما خوب فکر می کردیم اما همیشه خوب نمی شد .ما فکر می کردیم که خوب عمل می کنیم اما همیشه عمل مان موجه نبود .

ما سالها جنگیدیم و می جنگیم و انگار این خاک را باخون ، آتش و سر نیزه باید نگه داشت . ما فکر کردیم به نسل آینده ، به فرزندانمان ، عده ای گفتند رای بدهید ، عده ای گفتند نه ، تمام مردان و زنانی که در طول عمرشان شناسنامه ای پاک پاک داشتند گفتند این بار انتخاب می کنیم تا برایمان انتخاب نکنند ، اما رکب خوردیم و عجیب و غریب شد که فریب خوردیم . نمی گویم فریبمان دادند زیرا که ما همیشه این را می دانستیم و امتحان کرده بودیم ولی هیچگاه پای صحبتهای پدر بزرگ ها و مادر بزرگ هامان ننشستیم و همیشه دلمان می خواست و می خواهد که خودمان با عقل کوچک و شعور اندک سیاسی مان به کشورمان و جامعه مان کمک کنیم و گمانمان می برد که این جامعه و قوانینش آنقدر دموکرات هست که ما بتوانیم اعتراض کنیم به انتخابی که در واقع نکرده بودیم اعتراض کنیم و اعتراضمان آرام باشد ، خاموش باشد . حرف نزند ، ولی بگوید . جنگ نکند ، ولی نیزه و سپر نشان دهد . فریاد نزند ولی گوش همه را کر کند .

ما مردم مجبوری هستیم و این را خوب می دانیم و دولت عظیم الشان ما دوباره آن را به مانشان داد . شاید در سال های گذشته به شکل پنهانی تری گولمان می زد ولی اینبار رک و راست مجبور بودنمان را به ما نشان داد با قطع SMS ، تلفن ، اینترنت و بستن تمام سایتها غیر از سایتهایی که باید .

وقتی در خیابان می بینی حکومت نظامیست ، گارد ویژه با چماق و باتوم و اسلحه در تمام خیابان ها ایستاده اند و یا مردمی شعار می دهند و یا می بینی که دختر و پسری را می کُشند و یا صدای تیر می شنوی و آتش سوزی می بینی و ازدحام مردم و همه و همه را به چشم خود می بینی  بعد می آیی خانه ، تلویزیون فیلم کمدی پخش می کند و نمایشی از گل و بلبل را باید نظاره گر باشی ، مجبوری .

وقتی در تلویزیون این رسانه ی ملی و مردمی می شنوی که آشوبگران و اغتشاشیون بانکها را غارت می کنند و به آتش می کشند و 10 نفر را کشته اند و 20 نفر را زخمی کرده اند و اینها ارذل واوباش هستند و بعد می آیی در خیابان می بینی گارد ویژه و مامور ضد شورش با باتوم و چماق شیشه ی تمام اتومبیل های جلوی دستشان را می شکنند و عده ای تخریب چی ( نه از مردم عادی ) دارند شیشه ی بانک ها را می شکنند و یا سطلهای زباله را آتش می زنند ، مجبوری .

وقتی در یک سایت که نمی دانم چرا فیلتر نشده است می خوانی اراذل و اوباش و اغتشاش گران 27 نفر را کشته و زخمی کرده اند ولی در همه سایتهایی که اگر دروغ است نمیدانم چرا فیلتر شده است می خوانی که لباس شخصی ها و تک تیراندازها از داخل مقرهاشان و از روی موتورهاشان به راحتی به مردم شلیک کرده اند و آنها را کشته اند و عکس تک تکشان را با کلت هایشان می بینی ، در واقع مجبوری .

وقتی دختری را افتاده  غرق در خون که به دست یک لباس شخصی کشته شده می بینی و فقط می توانی گریه کنی ، مجبوری .

وقتی بشنوی که جوانهای معترض شهرت را حتی در بیمارستان در حالیکه زخمی و خونی هستند دستگیر می کنند و به ناکجا آباد می برند ، مجبوری .

وقتی در خیابان خشونت تمام را در قبال مردم شهر ببینی و از تلویزیون صدور حکم تیر مردم را اعلام کنند ، مجبوری .

این همه دروغ برای چیست ؟ برای قدرت ، برای ثروت ، برای چیست ؟ما واقعا کدام را باید باور کنیم ، آنچه که چشممان می بیند و یا دیگران چشمشان دیده و برایمان می گویند یا آنچه که در رسانه ی ملی و مردمیِ کشورِ به ظاهر جمهوریمان به ما ارائه می دهد .

در کشوری که جان مردم پشیزی نیارزد به راستی آیا می توان زندگی کرد ؟

در کشوری که مقام اولش بیاید و دو دستگی را به صورت علنی ایجاد کند و مردم را به جان یکدیگر بیاندازد آیا می توان به راستی نفس کشید ، یا آنقدر باید خفه شوی تا بمیری ؟

واقعن باید کاری کرد ، چاره ای اندیشید ، آیا در تمام کشور های جهان جواب به اعتراض مردم قتل عام و خشونت است ؟ آیا اعتراض مردم به صورت آرام و خاموش را با باتوم و سرنیزه جواب می دهند ؟ آیا نگاه تمام دول جهان به خشونت تا این حد عادی است ؟ آیا سران ممالک دیگر در رسانه ی جمعی شان به یکدیگر انگ دزدی و دروغگویی می زنند ؟ آیا در ممالک دیگر هم به این میزان تقلب و تخلف در آمار داریم ؟ آیا در کشورهای دیگر هم به این اندازه مردم را فریب می دهند ؟ نمیدانم شاید زندگیمان یک فریب بزرگ است .

از کشوری که در آن به دنیا آمده ام ، تنها از این کشور سوال می کنم :

آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم کرد ؟

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟