این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸

به نام دوستدار راستی ها

ما آزموده ایم درین شهر بخت خویش

بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش

 

این روزها فقط می توانم هیچ نگویم .هیچ چیز ، در حالیکه بسیار حرف ها در ذهنم مرور می شوند .








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸

در این جو مشوش که زمانش به یکی از تصمیم گیری های بسیار بسیار مهم ( !!!) مردم همیشه در صحنه ی ما نزدیک است وبلاگستان ها هم شاهد القا ء جو می باشند و این القا ها توسط کامنت های جادویی از طرف دوستان دست به خیر که به تبلیغ سبزپوشان و صورتی پوشان مبادرت ورزیده اند به دست این بنده هم می رسد و اینجانب دست به کاری زدم که غصه سر آید و تمام کامنتهای محترم را با اجازه ی حضار و مردم حق دوست و با محبت حذف نمودم .

الغرض ، داستان به این راحتی ها  هم که فکر می کنیم نیست ،ما یعنی مردم همیشه در صحنه باید تکلیف کشورمان را روشن کنیم یعنی انقدر دموکراسی برقرار کنیم و بخواهیم برقرار شود و با این اعتقاد به پای صندوق های عظیم الشان رای برویم و در واقع سرنوشت کوفتی مان را رقم رقم بزنیم ، که نگو و حالا کسی به این مسئله اعتقاد دارد یا ندارد دیگر مشکل خودش است و باید بفهمد .

 خلاصه هر جا که بیایی حرف بزنی در این روزها به مدافعان نفی هولوکاست و کت پوشان و کاپشن پوشان برمی خورد و اگر دفاع کنی ابتدا باید از روی نعش سبز پوشان و دوستدار رنگ سبزه سیدی رد بشوی .با این تفاسیر ما هم که از همه جا بی خبر و خواستیم صاحب خبر شویم که دیدیم آقای نبوی هم افاضاتی فرموده اند و حالا این سخنان را ازکجایشان در آوردند و یا گفته بودند که بنویس و یا از اکبر خان گنجی شنیده بودند و یا هنگام فرار از ایران به دستشان رسیده بوده و یا هر چی ، خلاصه گفتند که بیایید به جنیفر لوپز رای بدهید و ما هم که زیاد از این خانم محترمه به این خاطر که حجاب اسلامی را زیاد رعایت نمیکنند ، زیاد راضی نیستیم در نتیجه به همین مهتاب جان کرامتی خودمان رای می دهیم چون هم خانومه نجیبی هستند و هم از هر نظر یکند ، چشمشان سبزنیست که هست قد و مدی هم که دارند و گاهی دیده ام که کاپشن می پوشند البته نظرشان را در خصوص هولوکاست نپرسیدم که اگر خدا بخواهد و عمری باقی ماند ، بعد از انتخابات .

آقا چشمتان روز بد نبیند که ما مردم بسیار طرفدار دموکراسی هستیم یعنی بر سر نامزدها چه زد و خوردهایی وجود دارد که هیچ ، مردم هم اصلن به جان هم نیفتاده و به هم فحش نمی دهند و اصلن تیکه بار هم نمی کنند و اگر بگویی رای نمیدهی که رگت را نمی زنند خیالت راحت باشد دموکراسی فراوان یافت می شود.

بله ،سبز پوشان قیورمان انقلاب کبیر فرانسه و شیلی و هزار تا انقلاب در سطح دنیا و در عمق دنیا را ( به خاطر اطلاعات پر و پیمانشان ) پیش کشیدند و هزار نفر هم به خاطر اطلاعات کمشان قبول کردند و همان هزار نفر چون فقط برای اینکه از قافله عقب نمانده باشند به محض اظهار نظر از طرف کسی با فحش هایی به دوستان کاندیدای دیگر و طرفدارانش کاندیدای خودشان را خوب تبلیغ کردند . کار حتا به جاهای باریک هم کشید که آقایی هم به صورت علنی به دوست بغل دستیشان که گویا به دستبند سبز شان انتقادی کردند لغت جامع و کامل نفهم را ارائه داده و کلن از نفهمی بسیاری داد سخن داده و خلاصه داستان به اینجا رسید که مردم دموکراسی طلب ما حتا به نظر یکدیگر احترام نمی گزارند و اصلن نظر یعنی چه ؟ باید آنکسی را که ما برایش دستبند و پیشانی بند می بندیم و بادکنک سبز باد می کنیم انتخاب کنی ، خلاصه این مقوله انتخاب هم عجب مقوله ایست !! البته در حال حاضر مسئله این است بودن یا نبودن .یعنی دقیقا بودن برای اینکه فلانی نباشد . حالا این فلانی درست تر از ان فلانی است مقوله ی دیگریست که خواهیم پرداختش .آقای هسته ای که از نفی هولوکاست شروع کردند و حالا به اینجا رسیدند و اینکه مسئولیت خطیر سوژه خنده بودن را به مرور زمان به دست آوردند و دیگری هم که تازه دارد از سید اولاد پیغمبری شروع می کند ببینیم کی سوژه می شود ، خدا داند .

حالا دوستداران سید چه پیغمبر دوستانی هستند که بماند و این سبز چه دستاویزیست هم بماند .اصلن کلا رنگ سبز رنگ زندگی - چمن- درخت- دشت- دمن بعضی کوهها بعضی چشمها ست. خانمشان هم اگر در عکسها یک روسری سبز می گذاشتند که ببین چه می شد.

برایم جالب است پای صحبت دوستان بنشینمو قدری گوش فرا دهم تا بفهمم بالاخره بعد از 30 سال این ملت واقعن چگونه اند و چه می خواهند .

این ملت ( مردم همیشه در صحنه ) ملتی نیست که نه بشود با مردم آسیای شرقی مقایسه کرد ، نه با مردم اروپای مدرن و نه با ملت کناره های دریای کارائیب ، این ملت یک چیز مستقل است اصلن از دید من تافته ی جدا بافته ایست که خودش هم در طول تاریخ نفهمیده بالاخره چه است .جالب است دوستانمان می روند مارا با فرانسه و انقلابش و با شیلی و عقایدش و یا فلان ملل اروپایی مقایسه می کنند و انگار تا به حال یک خط از تاریخ  پرشکوه این ایران عزیز را مطالعه نکرده اند که همواره این ملت بر اثر جو موجود اقدامی کرده اند و اگر جوی ایجاد نشده اصلن چیزی نفهمیده اند چپاول شده اند و اگر سیر بوده اند انقلاب کرده اند و اگر گرسنه نگه داشته شده اند کلن خون به مغزشان نمی رسیده و هر چه 70 هزار تومانی را قبول می کردند و پیش پا افتاده ترین تئوری های اقتصادی را هم عمل نمی کردند و از دم از آزادی زدگان هم دفاع می کردند مانند یک کر و لال مادر زاد و فقط میدانند که دوستان با فرهنگی جهت امر خطیر انتخابات یکدیگر را می خواهند تکه و پاره کنند .

خلاصه اینکه قیاس این ملت جان بر کف با ملل دیگر کلاً و اساساً کار مضحکیست ، زیرا که این مردم مردمی هستند که دوست دارند زیاد کار نکنند ولی پولدار باشند ، ملک شخصی و مغازه شخصی و اتومبیل شخصی داشته باشند ولی مالیات ندهند ، کارخانه داشته باشند با 200 کارگر و پول پارو کنند و هیچکدامشان را بیمه نکنند ،قوانین راهنمایی رانندگی را رعایت نکنند ولی کشورشان مثل فرانسه باشد ،آت و آشغال را از پنجره ی اتومبیلشان به سوی خیابان پرتاب می کنند ولی دوست دارند شهری تمیز داشته باشند ، هوای پاک داشته باشند و در دود زندگی نکنند و روزی 10 بار شهردار و دولت را فحش ندهند ولی هر روز با اتومبیل شخصیشان راهی محل کار (زوریشان ) شوند ، میخواهند جمعیت تهران زیاد نباشد و دچار کمبود آب و برق و اینها نشوند ولی همه از شهرستان و دهاتشان به هر دلیلی به تهران کوچ می کنند و باز می گویند اینجا هم که امکانات کم است،دوست دارند شغلی برای خودشان داشته باشند و آقا بالا سری بعنوان مدیر نداشته باشند ولی یک سر آخورشان هم به دولت وصل باشد و این اتصال را تا نوه ها و نتیجه هایشان هم حفظ می کنند ، دلشان برای تمام فقرا می سوزد ولی حاضر نیستند یک بیستم از خرج خورد و خوراک ماهیانه شان را به یک فقیری بدهند ، دوست دارند همه در رفاه باشند ولی اگر همکارشان یا دوستشان و یا با جناقشان و یا حتا برادرشان یک ماشین مدل بالا بخرد از حسادت خفه می شوند و کلی حرف این ور و آنور می زنند در این خصوص که در این مملکت هر کس پولدار شود حتماً دزدی چیزی است و بیاناتی چند در این خصوص که همه دزد شدند ایراد می نمایند ،در تمام موارد فقط به خودشان فکر می کنند و گلیم خودشان را از آب می کشند بیرون اما موقع انتخابات رئیس جمهوری به یکباره مصلحت جمع را در رای دادن می دانند( چه با دریافت مانی و چه بی دریافت مانی( خود جوش ) ) و یکهو از حالت انفعال خارج می شوند و فکر می کنند باید کاری بکنند کارستان و منتخبشان را باز به جهانیان نشان دهند ولی هدفشان در واقع انداختن تقصیر ها گردن همین آدمی ست که انتخاب می کنند و یا در آینده ای نه چندان دور قرار است به آن بخندند و یا انتقادات فحش گونه کنند و اساساً هدفشان ایجاد مقصر کردن است ،هم دوست ندارند یک مدیر سخت گیر و مستبد ی داشته باشند که مدام کار را ازشان پیگیری کند و هم اگر مدیر آرام و آسانگیری داشته باشند می گویند یارو پپه ست و  هیچکدامشان به حرف بدبخت توجهی ندارند و مدام مسخره اش می کنند و راحت کار و این ها را می پیچانند ،هم از نبود شغل در کشور اعتراض می کنند و هم خودشان تا دم مرگ 2 تا سمت دولتی دارند که ولش نمی کنند و همچنین یک مغازه در جمهوری و 2 مغازه در چهارراه استانبول ،  باز دوست دارند خودشان شغل خوب داشته باشند و صد تا پارتی می کشند وسط و آخر سر یک جا استخدام می شوند ولی به دولت به خاطر جذب یک پسر عمو به مجلس انتقاد می کنند ،ماه ها دنبال کار می گردند و بالاخره با معرف و اینها یک جا استخدام میشوند ولی بعد از استخدام هم شرکت را به باد تمسخر می گیرند هم کل کارکنانش را و مدام برای هر چیزش اعتراض می کنند و فکر می کنند نباید کار کنند چون همه چیز زجر آور است و حتا کار کردن را برای خودشان که مثلن معرفشان پسر پسر خاله ی عمه زاده ی آقای مدیر یک بخشی ست ،کسر منزلت می دانند .خلاصه ما با هیچ ملتی قابل مقایسه نیستیم چون ذاتن ما تک هستیم .اصلن معلوم نیست چی هستیم ولی بد چیزی هستیم . هم می خواهیم ازدواج کنیم هم دوست داریم شوهرمان پولدار و حداقل مهندس باشد و یا اگر تحصیلاتی ندارد ملکی ، زمینی و یا ویلایی داشته باشد هم از ترشیده شدن می ترسیم ،هم دختر عمو و دختر خاله رو به خاطر اینکه زن یک آدم عمله و یا سوپور شدن مسخره می کنیم هم اگر خودمون زن یه عمله می شیم تو دلمون به خودمون احسنت می گیم ، هم راحت به هم پول قرض می دیم هم دوستی های زیادی و سر پول بهم می زنیم و داغون می کنیم ، هم به یکدیگر حبستم می کشم و نوکرتم می گیم هم راحت توی یه شرایط خاص که همه توقع دارند کمک کنیم زیراب دیگری و می زنیم ،هم درس می خونیم و دانشگاه قبول می شیم  و میگیم هیچی درس نخونده بودیم و قبول شدیم هم اگه قبول نشیم می گیم خیلی درس خونده بودیم و حتمن تو کنکور تقلبی چیزی شده ، هم پسر خاله و عمه مونو دوس داریم هم اگه یه خونه ای حتا تو کرج بخره می خوایم سر به تنش نباشه ،هم با دختر خاله و عمو مون درد و دل می کنیم هم اگه یه انگشتر الماس دستش باشه آرزو می کنیم دستش بشکنه ، هم شوهرمونو دوس داریم هم اگه انگشتر الماس نخره می خوایم شب با اتومبیل شخصیش ( بدون بچه ها ) بره زیر تریلی ، به فرزندانمان می گیم به کسی دروغ نگو ولی خودمان مثل آب خوردن دروغ می گیم ،هم زنمون و دوس داریم هم همه ی زنهای دیگر و ، هم میگیم دین و اینجور چیزا چیه هم می گیم پیغمبر 40 تا زن صیغه ای داشت و یهو تابع رسول می شیم ، هم از عربهایی که به کشورمون حمله کردند بدمون میاد و خلیج و فقط فارس می دونیم هم تبلیغ نسبشون و می کنیم و بهش اقتدا می کنیم و سید سید می کنیم و شال سبز می بندیم ، هم خودمون و با ژاپن مقایسه می کنیم هم در روز فقط  20 دقیقه کار مفید انجام می دیم ، هم کارهایی که بهمون می سپارند خوب انجام نمی دیم هم برای گنده جلوه دادن اونها برای جعبه ی جادویی برنامه می سازیم و پخششون می کنیم ،جمعن باید بگم که ما آدمهای خاصی هستیم . بعله اهل انتقادیم ، اهل سیاستیم ، اهل اصلاحیم ، اهل تبلیغات درستیم ، اهل کلیپ ساختن به زبانی هستیم که اقشار مختلف مردم دوست داشته باشند ، اهل دروغ اصلن نیستیم فقط در واقع هر کار که "برای خرابکاری باشه خودمون انجام می دیم "(داخل گیومه از ابراهیم خان نبوی ) و عموماً آدمهای منتقد و مخربی هستیم و اهل  سازندگی نیستیم ( البته غیر از بچه ساختن ) و این صفت مخرب بودن و کسی مثه آب خوردن خراب کردن و از پدرانمان به ارث بردیم و برای فرزندانمان هم میراثی عظیم از این صفت ماندگار می گذاریم و ...

                                                                                         ادامه دارد

 اگر میخواهید یک متن جدی هم بخوانید :

http://www.morabbayetalkh.blogfa.com/








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸

یه عنوان بی ربط هم نوشتم دیگه .

 

بعضی وقت ها یه چیز کوچیک میتونه تو رو به دور تر ها بکشونه . مثل یه کتاب که تو رو به سال اول دبستانت می کشه که پدرت تو راه رسوندنت به مدرسه بهت دو تا 50 تومنی میده و میگه اینا رو بده به خانم و آقای فتاحی که فراش های مدرسمون بودنم و من تمام روز این دو تا اسکناس و تو دستم بگیرم و تکون بدم تا بالاخره معلمم ازم بپرسه: یحیایی چرا با این پولها برای خودت خوراکی نخریدی؟ چرا تو دستت نگه داشتی؟ و من با تمام کم روییم به زبون میام و می گم که پدرم اینارو داده که ... و معلمم اونها رو صدا کرد از من خواست که خودم اون دو تا اسکناس و به اون دو نفر بدم .

 این کتاب و از یکی از دوستام گرفتم . البته متن کتاب برام مهم نبود چون سرکار خانم زهره زاهدی با اون ترجمه بابیلونی و تحت الفظی و بی حسشون بعضی از قسمتها رو طوری بی آب و رنگ کرده که چندش آدم و در می آورده ولی در کل کتاب چیز جالبی بود .

نویسنده ی کالیفرنیایی شروع کرده بود به نوشتن خوبی هایی که خودش به بقیه عطا کرده بود بدون چشمداشت و توقع و خوبی هایی که دیگران بهش کرده بودن و حتا خوبی هایی که از دیگران شنیده بود. اونا رو مینویسه و چاپ می کنه و حالا انتشارات جیحون تصمیم به چاپ همچین کتابی برای کشور خودمون ( البته اگه محبت بدون چشمداشتی وجود داشته ) گرفته که فکر می کنم ایده ی جالبی باشه . منم با خوندن این کتاب خیلی خاطره های زیادی به نظرم رسید که می تونم بنویسمشون و برای انتشارات جیحون بفرستم . ( "محبت بدون چشمداشت " خیلی مهمه شما هم بهش فک کنید و سعی کنید یادتون بیاد کی و کجا و چه زمان ؟ بهتون محبت بی چشمداشت کرده و شما چی ؟)

چند تا جمله هم توی این کتاب بود که سخت مشغولم کرد ( نه که سرکارم بزاره بلکه مشغولم کرد ) .

 

من اعتقاد دارم که انسان

چنان از سر غریزه و ندانسته در گیر بقا و رشد نوع خود است

که اگر کسی عمداً بخواهد خود خواهانه زندگی کند

یا شکست خواهد خورد و یا دستخوش یاس خواهد شد .

 

                                            جویس کارول اوتیس

 

دلواپسی باید ما را به سمت عمل سوق دهد

نه به سمت افسردگی

 

                                      کارن هورنای

 

اگر می خواهی یک ساعت خوش باشی ، چرت بزن

اگر می خواهی یک روز خوش باشی ، ماهیگیری کن

اگر می خواهی یک ماه خوش باشی ازدواج کن

اگر می خواهی یک سال خوش باشی ثروت زیاد به ارث ببر

اگر می خواهی یک عمر خوش باش به کسی کمک کن .

 

                                         ضرب المثل چینی








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸

و متن یک چیزی را دوانده بود روی چاله چوله های مغزم

یک چیز لزج

یک چیز بی تفاوتی که حل می شد در ثانیه های بیداری و خواب

متن وقتی کوچکترین عاداتم را بر قوری چای نوشته

بر دستمال کاغذی

بر یک تکه کاغذ که تا شده بود

میان این همه آدم درست جلوی در ظهیر الدوله تو توی قفس پرنده ای نشسته بودی و آواز می خواندی

گفتم نخوان و تو نک می زدی به این دانه های ارزن

ارزان تبارمان را فرو خته بودیم

 

-دلم می خواهد از این مملکت بروم

-دنبال چه هستی – می دانی ؟

 

دنبال راهی ام بر تیغه های بغض گرفته ی مادرم

دنبال راهی ام طولانی

باز نگردم،

نه خسته بازگردم

نه ، باز نگردم

سابقن از ارتفاع افتاده ام و ممنوع الخروج شده ام از درهای وجودم

سابقن بی دلیل می خندم

سابقن بی دلیل می گریم

بر تصویر این مادمازل نقش دختری را می بینم که آغوشش بر لبه های تیغ باز است

جنایتی از نوع فانتزی

بر قراضه های بی دلیل شهر

زیر این آوار کشته نداده بودم

هر چند از تا بیدن خورشید هم بیزار شده ام

از ابر

بربام های

بر بامهای نم کشیده

بر بام های قیرگونی شده

قیر از بدنم می ریزد و تحمل این متن را ندارم

نه ، دیگر ندارم

متن از صداقت من خالی بود

متن بر وجهه من می خندید

متن مرا می خورد

متن لایه های زیرین زندگی بود در حالیکه تو خودت بودی و مردم از روی تو می گذشتند بدون ویرایش

بدون نقطه ، بدون پرانتز

و تمامم بدون عطف روی زمین ریخته بودند

تو رد نشدی

تو ، توی قفس نشسته بودی و آواز می خواندی:

                   " آه ای دوچرخه  ،این متن جای پا زذن ندارد دو چرخه "