این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸

گاهی وقت ها تصور آدم ها از خودشان با یک نیم نگاهی به نوشته های طالع بینی ی چینی یا هندی شان صورت می گیرد و اینکه ستاره هایشان کجا هستند و چه هستند و اصلن عنصر وجودیشان چیست .

من به این نتیجه رسیده ام که این مردم نیستند که باعث می شوند طالع بینی ها نوشته شوند بلکه این طالع بینی ها هستند که باعث می شوند مردم چه بخواهند باشند و چه نخواهند باشند .

البته در خیلی موارد ممکن است بر عکس این نیز باشد ولی شبیه این مورد گویا بیشتراست .

این مسئله در مورد خانم ها خیلی بیشتر صدق می کند .

دیروز سر کلاس بودم که دختر خانمی ( البته الان که بیشتر فکر می کنم دختر بچه ای در سن و سال 7 الی 8 سال ) البته از نظر جثه به 25-26 سال می خوردند .با تیپی بسیار امروزی منشانه نشسته بودند و طبق اظهارات خودشان با Boss شان

) رئیسشان ) آرگییویی ( بگو و مگو یی ) داشته و ناراحت تشریف داشتند. لذا تصمیم بر آن گرفته بودند که این ناراحتی را تا پایان روز و شاید تا انتهای شب با خودشان بکشند و حتا به دیگران هم انتقال دهند و با این اوصاف این خانم محترم اظهار داشتند که خرداد ماهی هستند ( در خرداد ماه چشم به جهان گشودند ) و مودی اند لذا همه باید این وضع را تحمل کنند به گونه ای که حتا جواب معلم را هم درست نمی دادند ( البته معلم محترم ما خودشون هم مودی اند ) و با یکی از بچه های دیگر کلاس هم بحث کوچکی بر سر جا و مکان نیمکت انجام دادند و البته که آن خانم هم جوابشان ( یعنی حقشان را ) کف دستشان نهادند و کم نیاوردند ، یا دوست دیگری در همین کلاس محترم گفتند که متولدین فروردین خودشان را برتر از دیگران می دانند و این را چونان افتخاری بیان کرده و مثلن هایی نیز در مورد خودشان و یا دیگر فروردین ماهی های از دماغ فیل افتاده آوردند و یا دوست دیگری عرض کردند که مرداد ماهی هستند و مرداد ماهی ها بسیار خودشیفته اند و عرایضی چند در خصوص خود شیفتگی شان عرض نمودند و یا فلان ماهی ها خسیس هستند و یا حسود هستند و یا جاه طلب و  یا دنبال پست و مقام و یا مدیریتشان خوب است و یا .....

به هر حال در اینگونه بحث ها آدم دچار کرختی می شود چه بسیار وصف ناپذیر و گویا حس اندوهی اطراف دل آدم را فرا می گیرد که حتا دلیلش را نمی داند .

به هر حال این طالع ها را کسی دوست دارد که قاعدتن حضور خود را در زندگیش کم رنگ می انگارد و حضور ستارگان را در زندگی اش پر رنگ .

مثل آنکه کسی زندگی اش را دستی دستی به باد بدهد بعد بگوید من آدم منطقی ای نیستم بیشتر احساسی ام و این را طالعم خوب خوب نشان می دهد درست زمانی که ستاره ای از دب اکبر همان موقع که قمر بر عقرب افتاده ساکن شده و منطقه البروج از سیاهی دم صبح گذشته است .

به هر حال بگذریم ، اگر با من موافقید که هیچ ، اگر نیستید نباشید چون اصلن و اساسن بی فایده است .

شاید دلیل اینهمه گشتن و رفتن سراغ طالع ها فقط پیش بینی هایی برای آینده باشد اما در بیشتر موارد احساس می کنم چقدر ما آدم ها راحت خودمان را با این قبیل موارد سر گرم می کنیم .

این قبیل همه قبیل می تواند باشد . گاهی با نگاه کردن به طالعمان ،گاهی با خوردن یک بستنی ، گاهی با دیدن یک فیلم ، گاهی با قدم زدن ، بیشتر با حرف زدن ، حتا با رستوران رفتن و یا گذراندن زمانمان که انگار اصلن ارزشی برایمان ندارد . من خودم با وبلاگ نوشتن و یا با سر کار رفتن و یا با خرید کردن و یا با آشپزی کردن .بعضی مواقع از این کرختی حالم گرفته می شود و دلیل همه چیز را بی دلیل می بینم .

نمی دانم تا حالا پیش آمده ناگهان به خودتان بیایید و از خودتان بپرسید چرا شما خودتان هستید!! چرا کس دیگری نیستید . مثلن راننده تاکسی و یا خانم منشی و یا مردی که کنارتان نشسته و یا هیچ کس دیگر .

ما خودمانیم برای اینکه باید خودمان باشیم نه آن چیزی که دکتر ها و روانپزشک ها و معلم ها برایمان می نویسند و نسخه می کنند و یا دیکته می کنند . نه آنچیزی که در طالع ها می خوانیم و یا دوست داریم که باشیم ، نه آنچیزی که مردم از ما می خواهند و نه آن چیزی که به نفعمان هست یا به ضررمان .

خیلی ساده باید بگویم که ما ارزشمان فقط به خودمان بودن است .در این دنیا اگه ما همین خودمان هم نباشیم که دیگر هیچ .برای همین از بعضی آدمهای متظاهر تعجب می کنم و نمی دانم دقیقن باید در موردشان به کجا مراجعه کنم ، به طالع بینی ؟به خودشان؟ ، به روانپزشک ؟ .زندگی ست دیگر .

فکر کنیم که الان 90 سالمان است و داریم به لحظات مرگ نزدیک و نزدیک تر می شویم ( امیدوارم که همه 150 ساله شویم ولی باز هم فرقی نمی کند ) و دقیقن به این فکر می کنیم که 90 سال ژست گرفتیم و آن چیز هایی که دوست نداشتیم بودیم. آه ه ه ه 

و یا 90 سالمان است و داریم نم نم می میریم و داریم به این فکر می کنیم چقدر خوب این 90 سال را کلاه سر دیگران گذاشتیم و خودمان را آدم فکوری و یا اهل مطالعه ای و یا ثروتمندی و یا فقیری و یا عابدی جا زدیم و هیچکس هم نفهمید .

نمی دانم شاید در هر دو مورد فقط سر خودمان را کلاه گذاشته ایم.

 

 

 








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸

·         

جعبه ی مقوایی پر از گلبرگ

هر چند آشیانه ی من کوچک است اما صدای پرنده ها بیشتر می آید .

·         

دیروز از رگبارها سیل روان بود

امروز بر جاده ها دسته ای هرزه گراز که بر مزارع می تازند

فردا از دود خبری نیست

فقط سرخپوستها به کشته های خود می گریند.

·         

آمادگی اش را دارم

تو از این سو برو که می روی

من هم به دنبالت

اگر می خواهی به راهی برو که نمی شناسم تا دیگر باز نگردم .

 

·         

 

هیولا ها بر جامه ی قدیسه ها تار عنکبوت چسبانده بودند تا کتاب مقدس را بیاورند

عنکبوتها همه خواب بودند و طعمه هاشان از آب دهانشان لبریز بود .

 

·         

 

این که نشسته ام به سکوت چله ای دوباره نیست

این که به چله نشسته ام سکوت از آن بیرون می آید

این که پارو میزنی در این رودخانه رسیدنت را تضمین نمی کند

این که می رسی گمانمان می برد که پارو زده ای .

این که داری از دست می دهی

هر روز

        بارها

              تویی

و گوش هایت نمی شنوند .