این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸

هو

 

چه ناشیانه در انتظار گذشت زمانم

اندوهی از بدعت تازیانه ها خوابم می کند

با نامی از سوژه های ترس بیدار می شوم

اندیشه ها عریان عریان جلوی چشمم راه می روند

بر چارقد زمین می سوزم

دندان های بید مجنون مرا باد می زند

مسیر صحرا به خون اجازه می دهد که بریزد

آسودگان خمیازه می کشند

خود فروشان بر تختخوابهاشان می خروشند

چارقد زمینم چرک می شود و در آرزوهای بزرگ خود می میرد .

 

   -  بوی بدی میاد.

   -  اینجا کسی مرده ؟

 

مرده گان جواب سر بالا نمی دهند

از سقف ها ترازوهای بزرگ همسان آویزان شده بود

عدالتی وصف ناشدنی

 

    -  گفتم اینجا کسی مرده ؟

    -  بوی تعفن میاد .

 

چه خونسرد و حاکمانه ، اعدام می کنند

             مرثیه ای کوتاه

                     با خمیازه ای

                      برای اندوهگین ترین روز

حتی سیاه ، لباس تسلایمان نبود

و غمم که می گریستمش

بر پایه های سست فلاتی خانه دارم که خطابه هایش مایوست می کنند

بر زمینی که تیره می شود

و بر کنیزان بالهوسی که صاحبان خانه را مدهوش می کنند

اندیشه پشت اندیشه آتش می گیرد

و دستهامان سرگرم چیدن خوشه

بر کدام سرباز ببازم نشئه ی فطرتم را

بر کدام صلیب لخت و عور شوم

بر کدام کوه نمازی به جا آورم

بر کدام شیطان

که تو آمینم را تریاک کشیده بودی

که تو پف کرده بودی

 

     -  بیا از این ور بریم من می ترسم .

     -  اینجا انگار روح داره .

 

تف کردی جان جوانم را

تف کردی جام جهانم را

تف کردی

 

-         اه چقدر کفش،مال کین ؟

-         بیا از این ور ، می ترسم .

 

تاس بریزید و

 هر روز

به دار بیاویزید

تاس بریزید و

هر شب

خواب ببینید که گوشتتان بر سر نیزه ها کباب می شود

تاس بریزید و

ژست هاتان را روبروی آینه تمرین کنید .

 








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸

چه انتظار ابلهانه ای ،

زمین ، همان زمین و کویر هم

به فاتحانه ها غمی گرفته بود

و مرز جنگ ها رنگ پریده بود

فقط میان لحظه هایمان سکوت ورجه ورجه می کند

دلیل غصه ات چه بود زن ...

به روزها بگو ادای زنده گان این قبیل چهره ها ی مرگ را در نیاورند

به روزها بگو چقدر نفس می کشند؟

به روزها بگو چه ممتدید

تمام تو گرفته را غمم گرفته مبتلا

اگر چه خاطرات پست ما از این فلات می رود

و سرزمین مادری به هردی

به هر پدر سگی

چقدر فاحش است بر تو ادعایتان

رسول بی عصا یتان

مرا به ابتدای رنگ ها از کبود ها گرفته منهدم کنید .