این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

بگذار کمی آرام گیریم

" به آنکه به راستی دوستش می دارم "

 

بگذار آفتاب هر آن گونه که می خواهد بتابد

بگذار همه چیز را فراموش کرده باشیم

بگذار تا مرا و تو را فراموش کنند

و رهایمان سازند

بگذار بر جایگاه آرامشمان قدری وانهیم و بیاساییم

بگذار به جستجوی خودمان رهسپار شویم

بگذار فقط من

               و

               تو باشیم

با چشمهایی باز بر رویاهایمان

با لبانی از لبخند هایمان

با غم هایی که دیگر فراموششان کرده ایم

بگذار هر که می خواهد فریاد زند تا زمین بشنود

بگذار هر که می خواهد دروغ بگوید

بگذار هر که می خواهد شعار دهد

بگذار من و تو ساکت باشیم و آرام بگیریم

                                           بشنویم

                                           و سکوتمان را زمزمه کنیم .

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :

آرمان شهر

هو

چند روز پیش بود ( این اولین خاطره ی زندگی در سال 88 است اونم چه سال اصلاحی در چه الگویی و چه مصرفی ) که توی یه تاکسی نشستم . متاسفانه به علت شلوغی و نبود تاکسی و خلاصه اینکه وضع ناجوری بود و بر خلاف میل باطنی و عملکرد همیشگی ام مجبور شدم تاکسی ای که صندلی یِ جلویش پر است و انتخاب کرده و به همراه دو آقای از ولایت آمده ای در اتومبیل بنشینم .

 

آهنگ روی صحنه :بخورم تو رو ، تو که لبهات طعمه توت فرنگیه ، بخورم تو رو تو که چشمات به این قشنگیه ، بخورم تو رو رنگ قرمز پوشیدی جیگر شدی ، بخورم تو رو والی آخر...

 

آقایون داخل تاکسی که در کنار بنده نشسته بودند گویا بسیار فیض زده شده بوده و به شدت می خندیدن و در قسمتهایی از آهنگ تکرار هم در کار بود .خلاصه هنوز پاسی ازاین آهنگ زیبا نگذشته بود که آهنگ بعدی با جلوه ای متفاوت تر شروع شد :

تو که عروسکی تو که ملوسکی دییونه ی اون چشاتم ... چه جوری؟ چه جوری ؟ اینجوری ...... و  بچرخون اون کمر و ....

و دوستان داخل تاکسی مشعوف تر شده بودند و اینجانب بسیار منزوی تر از پیش با فاصله ای 2 متری از دوستان محترم در ماشینی تقریبن 5/1 متری نشسته بودم چنانکه گویی داشتم از پنجره به بیرون می پریدم .

 

در اواسط آهنگ دوستانِِ خندان و شادابمان با انرژی ی مضاعف از اتومبیل پیاده شده و رفتند . بعد از چند لحظه Sosy mankan ( پدیده ی امسال ) شروع به خواندن کرد که با تلفیقی از سخنان آقای تاکسیران رشته ی سخن Sosy عزیزمان از دستمان در رفت و ملتفت آقای تاکسیران شدیم .

 

بعله ، اینم از جوونهای ما ( اشاره به پسر موتور سواری که روی موتور نشسته بودند و موهایشان به بالا متمایل و سیخ شده بود و شلوارشان جوری بر روی باسن کوچکشان قرار گرفته بود که لباس زیرشان با مارک ورساچه نمایان شده بود )( با در نظر گرفتن اینکه خود آقای راننده ی تاکسی 30 سالی بیشتر نداشتند ) . اینم شد طرز لباس پوشیدن آخه ، زشته بابا ،حالا خواهرمونم تو ماشینِه ولی دیگه مرد که نباید این کارا رو بکنه .زیرابرو ورمیدارن ، آرایش می کنن . این چیز میزا مال زنهاس ، زنها این چیزا رو میمالن و این کارارو می کنن که قشنگ بشن که بپسندنشون .

البته خیلی از دختر خانم ها هم دنبال همچین تیپ هایی هستن و خوششون میاد ها.

 

شخص بغل راننده : بعله ولی خب همه چیز هم نمیشه تقصیر جوون ها انداخت .

منم که دیگه تقریبن له شده بودم ( خودمم ناراحت شدم ) در خواست ایستادن کردم و از تاکسی پیاده شدم .

 

درک عمیق خودم از این ماجرا خیلی سطحی بود ، به طوری که با دیدن مغازه هایی که برای دیدن آنها این همه خفت و خاری و تحمل کرده بودم ، همه چیز از یادم رفت و بعد از اینکه خریدم انجام شد سعی کردم به تجزیه تحلیل بپردازم .

باید بگم ، البته به زبان ساده : اینم از کشور مردها ، نه خیر دنیای مردها .

 

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :

نارنج برای چاقو

هو

 

همیشه بر فراز این کوه راه رفتن نشانه ای از اوج برای تو نیست

وقتی جاده های طویل از این دیار داشتند می گذشتند

هر لحظه خود آن لحظه را در برگرفته بود و راه معنای خود راه بود

من فقط کس دیگری بودم

وقتی گریه نمی کردم و حرف می زدم

آشیانه ی من فقط سکوت را به من آموخت

و مادرم صبر را

کاش پرنده ها برای درختان لالایی می خواندند

و نارنج برای چاقو

و دست برای نوازشت آماده بود

و قناری ها در خواندن به سبقت .

از نسل نادر شاه بودند اسب ها

و اقوامشان بر باریکه های چوب راه می رفتند

اندازه های مردن من تابعیت نداشت

از بودن

شدن

رفتن

عمرم را که به گمانم با ارزش است

بی ارزش تباه کرده ام و گویا تمام تباهی ام از گل و لای پر است

گل و لایِ بودن

شدن، رفتن .

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :