این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧

این هم می تواند از کینه های عجولم باشند

فرق بر سر تهاجم است یا اینکه به میل خودت باشد

قصه بر سر ندانستن است که من هم

اصلن نمی گویم

وگرنه از تحمل این اتوبان کوتاهتر م

جرز عریانی ی من فقط این اتوبوس است

این پنجره های خیس

و بادبزنی که نمی زند

از رهایی ی سبک سرانه تو تا دم دمای صبح

مانداب را به گریه انداخته بود

انگار ته این رود را راهزنان بسته بودند

از جان سنگ خرده سنگ می خواستند و از من دریا را

ستون پنجم این ماجرا خودت بودی

کلمات بر سر زبانت بودند خودت سکوت می کردی

هرچه حرف بود می نوشتی روی صفحه این مونیتور 15 اینچ بی رنگ

ملافه ها بوی فرق سرت را گرفته بودند

بوی غسالخانه

مرگ داشت می زایید

 درست روبروی بیمارستان بابک

همان خیابان بود که تنگ تر و باریک تر شد

و کسی در آمد و شد خونابه و کودک چیزی نگفت

تو جیغ می زدی

فقط تو جیغ می زدی

انگار شستشوی توالت عقب افتاده بود

مراسم اعدام مرا روز دیگری بیاندازید

 

 

روز شانزدهم بود درست روز شانزدهم

از بالا تا پایین را پیرزنی می شست

راه پله ها  را می گویم .....








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

از اینجا دور نشو

 مرز میان من و تو فقط لباسهامان است

لبهام را بو بکش تا غضروف هایم نفس بکشند و خمیازه بکشم

دردهایم از خود دردند

درست جنس این میوه ای که در دهان ات می گذاری

می جوی

می جوی

تا انتهای روده ات ورم نکند

من

بین این شکاف ها مانده ام و کوه ها انگار دارند به هم می آیند

دور نشو

انحناهایم را لبریز کن از دود سیگار

و بازدمت پر شود از مخلوط ورساچه و پوکی استخوان

عمرم  را کوتاه کن  با دستهایت

گرد گرده ی گردنم

می خواهم

همین لحظه باشد که بمیرم

بمیرم  و مهتابی عمیق و سرد بتابد بر چارقدم .

چارقدم را بو بکش تا خمیازه بکشم و به خواب روم .