این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

این مرداد - این شاملو

به بهانه خسرو که زیستن را شکیبایی نکرد ، به بهانه هامون ، اسد ، صفا ، به بهانه 2 مرداد ، به بهانه شاملو ، به بهانه زندگی که می گذرد رنج آور ، به بهانه افسانه ها که درگوشمان ماسیده اند ، به بهانه اسطوره ها که نگاهمان را مسکوت کرده اند .....           به بهانه عشق که چهره آبی اش پیدا نیست .

 

آنچه آمده است قسمتی از مجموع مصاحبه در باب شعر است با احمد شاملو (مجله پیک جوانان در2 و4 آبانماه 1356 و روزنامه بامداد 20 مرداد ماه 1358) به چاپ رسیده بود .

 

در باب شعر سخن  بسیار گفته شده بی اینکه که کسی حرف آخر را بزند و تعریفی از شعر به دست دهد . شما در این باب چه می گوئید؟

 

شاملو:این سوالی است که هر چند یکبار مرابه نحوی در برابر آن قرار می دهند . به این ترتیب ظاهراً دیگر باید پاسخ گفتن به آن برایم بسیار آسان شده باشد . یعنی حالا دیگر باید واژه های آنرا یافته باشم، به بهترین وجهی اجزای عبارت را با هم ترکیب کرده باشم و پاسخ چنان حاضر و آماده بر سر زبانم باشد که برای بیانش به فکر کردن هم نیازی پیدا نکنم . تعریفی داشته باشم جمع و جور و بسته بندی شده و حاضر به تحویل ، مانند همه تعریف های علمی که در طول زمان شکل قالبی وپیش ساخته پیدا کرده : مثل پاسخ سوالهایی چون « کوتاهترین فاصله میان دو خط چیست » یا تعریف هایی دستوری اسم و صفت و قید و جز این ها .... اما با کمال شرمنده گی باید عرض کنم که من درست برای همین سوال بسیار آشنا جوابی ندارم و تا آنجا که می دانم دیگران هم جوابی به این سوال نداده اند . هنوز هیچ کس نگفته است که شعرچیست . البته می توان از طریق تشبیه و مقایسه و حذف ، با مقداری  پرچانگی ، دریافت و برداشتی از شعر ارائه داد اما تعریف فشرده کامل و کوتاهی که راهی به دهی ببرد وجود ندارد . قدیمی ها البته برای شعر تعریفی داشته اند ، اما آن تعریف را پیش نمی کشم چرا که باعث خلط مبحث می شود و بی درنگ تولید اشکال می کند ، آن هم چه اشکالاتی ! آخر امروز برداشت ما از شعر برداشت دیگری است سوای پنجاه شصت سال پیش .

 

ممکن است در باب این برداشت توضیحاتی بدهید ؟

 

شاملو: آن بالا گفتم می توانیم از طریق مقایسه و حذف به برداشتی برسیم ، پس ابتدا می پردازم به برداشت قدیمی شعر . اگر موفق شدیم آن را حذف کنیم آنچه ته کاسه باقی بماند برداشت ما خواهد بود . ببینید پدران ما بر هر کلام آراسته و موزون و مقفائی می گفتند شعر . مثلاً پدر بزرگ خود من از زمزمه کردن بیت :

قیامت قامت و قامت قیامت

بدین قامت بمانی تا قیامت !

چنان لذتی احساس می کرد که من نقش آن را در شیار های چهره پیرش به چشم می دیدم و چون جرات نمی کردم به این همه بی ذوقی و کج سلیقگی بخندم روز به روز از هر چه شعر بود متنفر تر می شدم ، بخصوص که در مدرسه هم چیزی بهتر از همین خزعبلات را به ما نمی آموختند .

پدر بزرگ ( که از قضا مرد چیز خوانده فهیمی هم بود ) برداشتش از شعر ، محک و معیاری که برای سنجش و گزینش آن در دست داشت به اش اجازه نمیداد از این لفاظی بی مزه ئی که نصور نمی کنم امروز به مذاق  کسی خوش بیاید لذت ببرد .

از شعرهای مورد توجه و علاقه پدر بزرگ نمونه های زیادی به خاطر دارم که شاید نقل چند تائی از آنها برای درک میزان اختلاف ذوق و سلیقه این دو نسل بسیار کمک کند :

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

قصه بی سرو سامانی من گوش کنید

که از وحشی بافقی است .

یا این بیت مزخرف نظامی که ضمناً با آن که ما را اندرزباران هم میکرد :

دانش طلب و بزرگی آموز

تا به نگرند روزت از روز

با این بیت مضحک از آن بزرگمرد :

زنبور درشت بی مروت را گوی

باری چو عسل نمی دهی  نیش نزن !

این ها البته سخنان حکمت آموز هست ، حرف هایی است از مقوله پند و اندرز و این جور چیز ها . اما هر چه باشد ، بی این که به بد و خوب شان کاری داشته باشیم ، یک نکته برای ما امروزی ها مسلم است وآن این است که این ها شعر نیست . بلکه در بهترین شرایط می شود از آنها بعنوان « ادبیات منظوم » نام برد . شعر و ادبیات را باید از هم تمیز بدهیم . فکر کنید اگر وزن و قافیه را از این « شعر های پدر بزرگ » بگیریم ازشان چه باقی میماند ؟ امتحانش مجانی است : به زنبور درشت بی مروت بگو حالا که عسل نمی دهی رویت را کم کن و دست کم دیگر نیش مان نزن . فرق این عبارت ( که البته بنده سعی نکرده ام ولی شسته رفته تر هم می شود نوشتش ) با آنجه پدر بزرگ می خواند در چیست ؟

هیچ . در واقع این دو با هم فرق چشمگیری ندارند جز در شکل بیانشان . و پدر بزرگ در حقیقت « در شکل بیان موزون » را شعر می نامید .او و همذوقانش عبارت را ، وقتی که در وزنی بیان شده بود شعر می گفتند و اگر بی وزن بیان شده بود نثر می نامیدند ، به همان سادگی که اگر تخم مرغ را بزنی حاصلش خاگینه می شود اگر نزنی نیمرو .

شعر هم مانند هرچیز دیگر دو عنصر دارد : عنصر درونی و روحی ، و عنصر بیرونی و مادی .مثلاً برای انسان لباس و ظاهر مشهودش عنصر خارجی است درست مثل وزن و قافیه در شعر
، و معنویت و روحیاتش عنصر اصلی و ماهیت وجودیش .البته هر کسی می کوشد هم ظاهر خود را زیبا کند هم باطنش را ، اما در یک اثر هنری قضیه فرق می کند.

در اینجا عنصر خارجی فقط زاده تکنیک و شگرد است .می بینیم چه بسا کسانی که نام هنرمند را یدک نمی کشیده اند روزی مطلب مفید و با ارزشی برای گفتن داشته اند ولی آن قدر زشت و بد و نارسا بیانش کرده اند که موضوع را هم از ارزش و اعتبار انداخته اند ، و برعکس ؛ کسانی  با عنوان هنرمند سرشناس حرف پوچ و یاوه ای را چنان زیبا گفته اند که اگر قضاوتت سطحی باشد آنرا به مثابه سخنی گرانبها می پذیری . به عقیده من افراد این دسته دوم هم چیزی بارشان نیست .

هنرمند هم چیزی برای گفتن ندارد .و هم آن چیز مفید را در نهایت زیبایی عرضه می کند و به عبارت بهتر تکنیک را هم می شناسد .پدر بزرگ گونی را در بست قبول می کرد و اهمیتی نمیداد که در آن تخم گل است یا کود .

ادبیات شامل نظم و نثر است ، همچنان که شعر می تواند منظوم یا منثور باشد ، اما خود این ها دو مقوله مختلفند . متاسفانه تا پنجاه شصت سال پیش مفاهیم کاملاً دو گانه شعر و نظم  در ذهن ما فارسی زبان ها به کلی در هم آمیخته بود . ما به هر عبارت چنین  و چنانی که وزنی داشت شعر اطلاق می کردیم . یعنی این بیت حافظ را می گفتیم شعر:

با همه عطر دامنت آیدم از صبا عجب

کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند

و این بیت سعدی را هم می گفتیم شعر :

نه بر اشتری سوارم ، نه چو خر به زیر بارم

نه خداوند رعیت ، نه غلام شهریارم .

....................

امروز دست کم بخش عمده ئی از مردم شعر و ادبیات را از هم تمیز می دهند و اگر چه تعریف دقیقی از شعر در دست ندارند به تجربه دریافته اند که تعریف شمس قیس رازی از شعر تعریف پرتی است و به رغم او کلام ممکن است و موزون و متساوی نباشد و حروف آخرین آن هم به یکدیگر نماند و با این همه شعر باشد .

امروز خواننده  شعر می داند که وجه امتیاز شعر از ادبیات تنها و تنها منطق شاعرانه است نه وزن و قافیه و صنعت های کلامی ...

ما در طول روز مطالب بسیاری  می شنویم . پاره ئی از این مطالب با احساسات و عواطف ما بر خورد می کند و بدون اینکه اثری برآنها بگذارد با تجربه ها و منطق ما محک می خورد و مورد رد یا قبول یا فقط مورد درک و اطلاع ما قرار می گیرد : « ماست ترش است » « مرد بلند بالائی سر کوچه ایستاده بود.» اما سخنانی نیز می شنویم که به عکس این است : سخنانی که از منطق و قیاس و تجربه ما می گذرد و بدون آنکه از اینها یاری بگیرد مستقیماً احساسات و عواطف ما را تحریک می کند : « از کلمه مادر بوی بهشت می آید » این شعر است .با همه وجود تصدیقش می کنیم و از شنیدنش احساس لذت می کنیم ، با گوینده همصدا می شویم و با خود می گوئیم هیچ کس احساس فرزند از مادر را اینقدر عمیق بیان نکرده است .

اما درست که نگاه کنیم می بینیم در درک این جمله نه منطق دست داشته نه قیاس و نه تجربه : چون نه کلمه بو دارد نه بوی بهشت معلوم است چه گونه بوئی است ؛ اما کلمه مادر واقعاً بوی بهشت دارد . یا :

دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهد شد ، می دانم می دانم ،

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت .

که تکه ئی از یک شعر فروغ فرخزاد است . یا :

یک شاخه در سیاهی جنگل

 به سوی نور

 فریاد می کشد .

که پاره ئی از شعر من است .

امروز خواننده شعر پذیرفته است که شعر را به نثر نیز می توان نوشت .

به عبارتی دیگر می توان سخنی پیش آورد که بدون استعانت وزن و سجع شعری باشد بس جان دار و عمیق .

......................

   

این مربوط است به فرهنگ خواص . عامه مردم با شعر چه برخوردی دارند ؟

شاملو : من در این زمینه مواد زیادی گرد آورده ام : ترانه وتصنیف و چیستان و اوراد و اذکار و بسیاری چیزهای دیگر ، ولی وقتی برای بررسی انتقادی آنها پیدا نکرده ام . بنابراین اگر چیزی بگویم بند محکمی به آن نبندید .

البته عامه مردم از روی عادت شعر را جز به صورت منظوم آن نمی پسندند .اما در شعر خود بیش از خواص به منطق شعری تکیه می کند این تعریف را که شعر منطق و قیاس و تجربه انسان را دور می زند و بدون اینکه با آن کاری داشته باشد مستقیماً به تحریک احساسات و عواطفش توفیق می یابد » از بررسی شعر عوام زودتر استخراج می شود کرد .

صادق هدایت که در ترانه های عامیانه مطالعاتی کرده بود در مقدمه اوسانه می نویسد : « دسته ئی از این ترانه ها با وجود مضمون ساده به قدری دلفریب است که می تواند با قصائد شاعران بزرک همسری کند » ( البته من با کلمه قصائد در این عبارت موافق نیستم و یقین دارم از سر سهو بر قلم هدایت آمده و بدون شک منظورش غزلیات بوده است ) و به دنبال این جمله قطعه های « تو که ماه بلند در هوائی » و « دیشب که بارون اومد » را نمونه می آورد که قطعاتی عاشقانه اند :

تو که ماه بلند در هوائی

منم ستاره می شم  دورت می گردم .....

و این یکی :

دیشب که بارون اومد

یارم لب بون اومد

رفتم لبش ببوسم

نازک بود و خون اومد

خونش چکید تو باغچه

یه دسته گل در اومد

رفتم گلش بچینم

کفتر شد و هوا رفت

رفتم هوا بگیرم

ماهی شد و دریا رفت

رفتم ماهی بگیرم

آهو شد و صحرا رفت...

پاره ئی از این شعر ها به راستی بی نظیر است :

این خونه رو کی ساخته

اوسای بنا ساخته

با چوب نعنا ساخته.

یا این ترانه که مادر برای پسر نوزادش بهرام می خونه :

بهرام ناز قندی

اسبتو کجا می بندی؟

زیر درخت نرگس

داغتو نبینم هرگز!

یا مثلاً این ذکر گونه مذهبی که من یک تکه اش را نقل می کنم :

ای خدای حق نما !

مرغکی بودم تو هوا

آب دریا خورده بودم

ریگ صحرا چیده بودم

اماما رو دیده بودم......

یک عامل اصلی شعر تصویر است و در این شعر ها تصویر ها محشرند.

شاعری که نه برای امضا پای شعر بلکه فقط  برای گفتن حرف دلش شعر سروده با گشاده دستی تمام با یک حرکت ذهنی آن را به قالب ریخته و گذشته :

 

دروازه نگین داره

قلف عنبرین داره !

یا آن ترانه خیلی معروف :

جم جمک بلگ خزون

مادرم زینب خاتون

گیس داره قد کمون

از کمون بلن ترک

از شبق مشکی ترک

گیس او شونه می خواد

شونه فیروزه می خواد

حموم سی روزه می خواد ....

و متاسفانه ما آنچنان به این ترانه ها عادت کرده ایم که درک زیبائی اش گاه برایمان غیر ممکن می نماید . بخصوص که آنها را از بچگی شنیده ایم و هر کلمه و تصویرش با خاطره یا اشارتی در ذهن ما به هم دوخته شده و تفکیکشان از هم میسر نیست .ببینید در این ترانه  ها از آنچه اروپائیان سعی کردند برایش قوانین و ضوابط بتراشند و از آن مکتبی شعری بسازند و با سلام و صلوات اسمش را لتریسم گذاشتند تنها با مکاشفه ای آزادانه و بی قید و بند استفاده شده و نتیجه کار چه درخشان از آب در آمده .ارگاست را آقای پیتر بروک باید بگذارد در کوزه آبش را بخورد :

دلا دوش و دلا دوش و دلا دوش

به حق کمبد سبز سیا پوش

نهم لب بر لبونش جون سپارم

بیفتم همچو گیسویش به پهلوش !

یا این ترانه که برای پایان یافتن باران خوانده می شود :

انجلا و منجلا

به حق گمبذ طلا

ابرا و ببر به کوه سیا

آفتابو بیار به شهر ما !

 

و از همه اینا مشهور تر :

اتل متل توتوله

گاب حسن چه جوره ....

من با جرات می گویم که شعر واقعی را ادر این ترانه ها باید جست . به راستی آیا موتوان  باد وکوه و خوشه گندم را در طرحی زیباتر و استعاری تر و شاعرانه تر از این نشان داد :

یکی رفت

یکی موند

یکی به حسرت سر جمبوند .

 

به راستی نه !

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : شاملو

تصویر آرام

کودکی با اسباب بازی های قرن 21 واقعه 11 سپتامبر را بازی می کند

وروز استقلال فال حافظ می فروشد از زبان نامجو و رادیو مصاحبه پخش می کند با طول موج بلند و کودکانی که الک دلک را شرطی کرده اند جنازه می کشند وسط  وپستان مادرانشان را از سر هوس می مکند /

رستگار ترین مردان در ازدحام اسکیموها از سرما جیغ می کشند وکامیون کامیون پتو صادر می کنند به قطب شمال و باز افسانه ها به اسکیموها پاداش می دهند/

این کانال ساختگی قدرت روی این امواج سفر می کند /

روی این فرکانس می چرخد  وقتی فاحشه های طلایی بر گلوهاشان حلقه می آویزند و ناف هایشان راه به دهانشان دارند /

اعدامیان صف کشیده اند پشت این در /  مبهوت /

و به کیسه می گذارند کفش هاشان را و اشتهاشان گوسفندی را می بلعد

با لبخندی بر لبهایشان و لنگه گیوه ای بر دست/.

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :

ارثی که داریم

از میدون ونک می گذشتم، گشت های متعدد ارشاد چشمامو لبریز از سبزی کرده بود و دیگه حتی بزرگترین تلویزیون تهران و با کیفیت بسیار پرپیکسلش نمی دیدم و خانم ها و آقایون ارشاد گر زحمتکشمونو می دیدم که با نگاه های شکاکشون به تنگی و کوتاهی و گشادی لباسهای ملت خیره خیره نگاه می کردن .

برام خیلی جالب بود و یهو یاد 12 ،13 سال پیش افتادم ، زمانیکه کمیته ای بود و ویدئو و ضبط و می گرفت و پسرو دختر دستگیر می کرد و ........ .

دیدم ما دوباره به عقب برگشتیم و چیزایی که یه زمانی ارزش بود یه مدت بی ارزش شدن و دوباره بعد از 12 ، 13 سال به ارزش تبدیل شدن و خیلی جالبتر اینکه ما هیچوقت واقعاً نفهمیدیم بالاخره جریان چیه و اصلاً نپرسیدیم ( البته اونایی که پرسیدن برای ما درس عبرت شدن ) و کلا یاد گرفتیم که خیلی منفعل فکر کنیم و عمل کنیم .

فکر کنم 16 یا 17 سالم بود که با دوستام به میدون ونک رفته بودم تا اون روز و اون لحظه پام به 2 کیلومتر پایین تر یا بالاتر از مسیر خونه تا مدرسه نرسیده بود و تنهایی جایی نرفته بودم . به خونواده م نگفته بودم که می خوام با دوستام برم پارک ملت و پول زیادی هم نداشتم . قرار و با دوستام گذاشتم و تا به هم رسیدیم برنامه سفر درون شهریمون و ریختیم ، پولها رو یکی کردیم و منم که کل پولم به 2 یا 3 هزار تومن نمی رسید به مادرخرج دادم .

رفتیم پارک و اونجا کلی چیز خوردیم و برگشتیم . موقع برگشت از میدون ونک میگذشتیم . از اون کمیته های خفن وایساده بودن و دوست من و به جرم های ریمل و رژ و خط چشم و حتی عینک آفتابی گرفتن و سوار یه مینی بوس از نوع فکستنی که منتظر دختران زیادی بود کردنش ( هنوز این Van های چینی و ماشینهای شیک نیومده بود و در تکنولوژی اتومبیل پیشرفت زده نشده بودیم و به خود  کفایی ،نه، چین کفایی نرسیده بودیم)

به محض اینکه خانم دستگیرکن کمیته به ما نزدیک شد و دوستم و صدا کرد من دورشدم و یهو اونارو گم کردم و یهو دیدم که اونا نیستن و من دقیقاً نمی دونستم کجام و توی یه خیابونی ویلون شده بودم که آلان می دونم اسمش ملاصدراست . ملاصدرا را با پای پیاده بدون پول طی کردم و جلوی بیمارستانی رسیدم که الان می دونم بقیه اله . خیلی خسته شده بودم . هوا هم که رو به تاریکی بود ، از یه خانمی اون اطراف پرسیدم که چه جوری میتونم برم میدون توحید .آخه اونموقع فقط میدون توحید و بلد بودم ، اونم گفت از همینجا می تونی با اتوبوس بری . منم با اتوبوس خودم و به توحید رسوندم و از اونجا هم پیاده به خونه اومدم و استرس زیادی داشتم ، فکر می کردم الان راز بزرگی توی دلم دارم که هیچکس ازش خبرنداره و من باید اونو مثه گنج نگهش دارم . با ترس و لرز گوشی تلفن و که فقط یک خط بود و 50 تا تلفن به همون یه خط وصل بود و برداشتم و دعا دعا می کردم در همین اثنا یکی از طبقه پایین بر نداره .

با ناراحتی به مامان دوستم اطلاع دادم که نیلوفر و کمیته گرفته اونم  از جریان خبر داشت چون دوستای دیگم بهش گفته بودن ، خیلی ناراحت بود منم معذرت خواهی کردم و قطع کردم .

اون شب با احساس استرس و ناراحتی و گناه خوابیدم . از اینکه تنهاش گذاشته بودم خیلی غصه خوردم و به خودم فحش می دادم و با اینکه به من ربطی نداشت خودمو مقصر می دونستم از طرفی هم می گفتم نه چیزی نمیشه مادر و پدرش روشنفکرن میرن میارنش و همه چی تموم میشه . به این فکر می کردم که اگه من بودم چه وضعیتی داشتم حتماً بابام میومد و تیکه بزرگم گوشم بود چون پدر و مادرای ما از خود کمیته بدتر بودن .

خلاصه دوست من و با جرمهای رژ و ریمل و عینک آفتابی دادگاهی کردن و روزگارش و تا مدتی سیاه کردن . بعد از اون جریان فکر رفتن از ایران تو سر تمام دوستام افتاده بود. البته اون دوستم نیلوفر انگار از ایران رفت و نفرت همیشگی شو با اینکار جبران کرد.و خب وضعیت دگر گون این کشور مردم و به فکر مهاجرت میندازه و هرکسی که می تونه و توانایی شو داره میره و دیگه پشت سرشم نگاه نمی کنه .

اما چیزی واقعیت داره اینه که ما هنوز که هنوزه وضعیتمون و با خودمون روشن نکردیم . 8 سال یکی میاد داد سخن میده از فرهنگ و دوستی و گفتگو و این چیزا و میره و ما هم که بی جنبه ایم و افراطی از اونهمه حرف فقط مانتوی روی کمر و شلوار زیر زانو رو در ک می کنیم و شایدم چند تا روزنامه توقیفی که نمی دونن دقیقاً چی می خوان ( البته غیر از اونایی که می دونن چی می خوا ن ها ؟؟؟؟) و درست بعد از اون 8 سال یکی دیگه میاد و به پاک کردن کشور های مختلف از نقشه داد سخن میده و از دشمنی با کشور های اونور آبی و اینور آبی و وسط اطلسی و بالای اقیانوس آرامی برامون حرف میزنه .

ما گرفتار زنده باد ها و مرده بادهای زیادی شدیم والآن اینجای دنیا هستیم و دقیقاً نمی دونیم چند سال از کشور های ابرقدرت  و غیر ابر قدرت و غیره عقبیم . برقمون قطع میشه یعنی دموکراسی داریم یا انرژی هسته ای ، یا اصلا ربطی نداره ما ایرانی ایم و مجبوریم برقمون قطع بشه و شاید به خاطر همدردی با اتیوپی و کشورهای آفریقای جنوبی اینهمه فقیر داریم و شایدم اگه تو کشورمون از امنیت خبری نیست وهر روز پلیس دخترا و پسرامونو میگیره به خاطر همدردی با فلسطینه ، شایدم من واقعاً این چیزا رو نمی دونم ، انگار فقط می دونم عید کیه و سیزده بدر کیه و چارشنبه سوری و همین چیزا . 

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :

تانگو ، جسد ، انگشت سبابه

از جسد خراش آمده بود

خون می آمد

کسی دستمال کاغذی نداشت

 

-        خانم برای گریه هاتون دستمال دارین برای این جسد که داره بد جوری ازش خون میره ندارید ،نه ؟

 

ناودان می چکید خونابه به راه افتاد

از راه چاه نرفت

از زیر این سبد میوه ها نرفت

و مگس می لیسید زمین را

تنتورید عسل شده بود

عسل ماده قرمزی که روی نان می مالید

جنازه از دو طرف خالی بود

من حدس می زدم

 

-        خانم  برای دعا نوشتنتان خودکار دارین ، برای حدسیات من ندارید ، نه ؟

 

فانوسقه بسته بود جنازه ، ولی خالی بود

عشیره از کوچه داشت می گذشت

صدایی نمی آمد

اسب شان پا نداشت و گوسفندان شان مرده بودند

کودکانشان بر دوششان

برهنه و خسته

صدای پایشان کبود بود

 

-        خانم سمعک دارید برای دروغ شنیدن از رسانه های بزرگ ، برای شنیدن کبودی ،خراش ، درد ، ندارید ، نه ؟

 

زخمهاش مانند تاولی که عجیب ترک می خورد

از غصه  معلوم بود که دق زده بود

گلوش از یرقان پر بود

از نیمرخ جنازه بود که آرام خواب رفته بود

جنازه ای آرام که خون می ریخت

بو بوی این تعفن نا معلوم از درز ها می ریخت که خالی بود

 

-        خانم عطر دارید که موقع مهمانی حتی به خشتکتان بزنید ، برای این بوی تعفن کاری نمی کنید ، نه ؟

 

اندام نازک و نورانی

فکر می کنم شاید شواهدی از قبل باشد

تا قوزک کبود و دو تا گاز در پهلو

منظور مردن این جنازه را روشن کند

با تست خون ، تست دشک ، تست درد

تست های اعتیاد شاید مسیر مبهم مخدر را از لابه لای رگ هاش پیدا کند

 

-        خانم BABY CHECK  دارید برای همه ساعتای شبانه روز امروز که ما تست داریم ندارید ، نه ؟

 

شاید تپانچه ای دستپاچه شده  تیر مستقیم هلاکت زده به جسد

زده اندام له شده از فرط  درد خمیازه های بی نمک تخت

این ازدواج مصلحتی

ناقوس بر تاریکی مراسم اعدامشان هم نه نواخت

از تیم فجر سپاسی تا تیم بم

کنار زلزله 8 نه 9 ریشتری

نه ریش بود نه تاول زده بود فقط قافیه زندگی از دستش باخته شده

روی زمین دراز کشیده

 

-        خانم برای این مصرع قافیه ندارم فال حافظ و وقت و بی وقت می خونین حالا یه کتاب شعر ندارید ، نه؟

 

از بسطام می گذشتیم

یک کامیون معنی نکرد بر پشت شیشه های غبار گرفته اش

Camel see not see  را

و من تمام واقعه را دیده بودم

زن با طناب رخت پای جسد را گرفته بود

با حس خشم و نفرت دیرینه می کشید

جسم به خون گرفته او را از اعتراف بر محضر کشیشی از تبار کاتولیک پر کرد

و نوبت اعدام را راحت نفس کشید

 

-        خانم برای رخت هاتون طناب دارید برای بوکسل این ماشین طناب ندارید ، نه؟

 

و من تمام واقعه را دیدم

آن روز آفتاب بیهوده گرم و کشنده می آمد

مردم با دیدن جسد خیلی سریع از حسی به جاذبه رنگ

بوم و رنگ شایعه های بزرگ را رقم زدند

اما من تمام واقعه را دیدم

 

زن التماس کرد

جیغ زد

گریه کرد

اما فقط صدای جرثقیل با بردن و نبردن خاک ، محصور کرده بود امواج کل صدا ها را

زن عربده کشید

من تمام واقعه را از پشت این کامیون دیدم

اعدام مرد را

وقتی لزج شده بود

خون از گلوش روی زمین می ریخت

زن دلهره نداشت ، خونابه از دامن سیاه می چکید روی زمین

از درد

........................... رفت

من خود تمام واقعه را دیدم .

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :