این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧

در لابه لای سالها گم شدم . انگار دیگه تشخیصم از سال نو فقط رفتن همسرم به مسافرت شده و تنهایی من توی خونه .

یاد روزهای قدیم هم انگار بعضی وقتها رو نمایی می کنن .سالهای پیش روز اول سال جدید که ما با لباسهای بیش از حد نویی که شاید همون دیروز یا پریروزش خریده بودیم و شایدم اصلن همون هفته ی پیشش تولید شده بود ، به خونه پدر بزرگِ خدابیامرزم می رفتیم و مامان بزرگم آش رشته درست می کرد و با انداختن یه سفره ی بزرگ از سر اتاق تا ته اتاق تمام خاله ها و خواهر زاده ها و برادر زاده ها می نشستیم و شاید با نفرتی که ممکن بود یکی از یکی دیگه داشته باشه در کنار هم به احترام پدر بزرگ و مادر بزرگمون آش نوش جان می کردیم .اونموقع ها موقع رفتن که دیگه غروب شده بود پدر بزرگم به ما پول های تا نخورده ای عیدی میداد که بوی عیدی میدادن .

واقعن روز های غریبین برام . دلم نمی خواد هیچوقتِ خدا به اون موقع ها برگردم ولی خاطرش و فقط در اندازه های یه خاطره دوس دارم .

حالا هم که دیگه ما خودمون (منظورم خواهر ها و برادراس ) یه قبیله ی بزرگ شدیم و حکومتی داریم . اول به دیدن مامان بابای خودمون میریم و دومش به دیدار مامان بزرگمون .

هر چیزی باید نوید خودشو داشته باشه ولی انگار بعضی روزا برام نوید خودشونو از دست دادن . شاید 2 سال پیش رفتن شوهرم به یه سفر 15 روزه فقط دل تنگی و دوری بود ولی حالا استرس و اضطرابم به انتهاش پیوند زده شده .

انگار عید باید نوید دیدار اقوام و داشته باشه ولی دیگه حتا اشتیاقی برای دیدن خیلی از آدمهایی که چند سال پیش جزو اقوامم بودن و از دست دادم .

شاید خیلی ها اینجوری باشن و عید و دید و بازدید ها صرفن براشون یه انجام وظیفه ی زورکی باشه و یه رودرواسی با فامیل و دوست و آشنا و در و همسایه .

کلاً ما همه چیزمون یه بوی غریبی به خودش گرفته .دیدار های زورکی ، آشنایی های قراردادی ، ارتباط به خاطر درد تنهایی، سفر رفتن صرفن به خاطر وقت گذروندن ، ارتباط نداشتن به دلایلی با افرادی که دوستشون داریم ولی اونها خودشون و کنار می کشن ، ارتباط داشتن با کسایی که فکر می کنن دوستشون داریم ولی در واقع بهشون احترام می زاریم و درک متقابلی از ارتباط و احترام از طرف همدیگه نسبت به هم داریم ، پر کردن وقتمون با دنیای مجازی ، منفعل شدن درونی نسبت به همدیگه ، گریه کردن توی دستشویی ی اداره و قسمت نکردن ناراحتیت با همکارت که فکر می کنی شاید از همون نقطه ضعف تو سوء استفاده کنه و شایدم درس فکر کنی ، دروغ گفتن برای اینکه گیر نیفتیم ، گیر کردن میون ترافیکی که هیچوقت بهش عادت نمی کنیم ، انتقاد های غیر اصولی از فک و فامیل و دوست و آشنا دقیقن جوری که نفهمن و اساسن از پایه انتقاد بدون کاربردی ی ، سرکوب لذت هات با وجود کوچک بودنشون به خاطر عرف عمیق اخلاقی شرعی روحی ی که خودمون به دست خودمون توی جامعه و ذهن هامون به وجودش آوردیم ، خاموش کردن تموم اشتیاق جوون هایی که تا دیروز فکر می کردن چهارشنبه سوری یه سنت و باید اجرا بشه ولی حالا به بمب گذاری تبدیل شده ، اجرا کردن بزرگترین کارناوالمون توی کوچه و خیابان که بر عکس تمام کشورهای دنیا یه جشن نیست بلکه یه عزاداریه ( دهه ی محرم ) ، به رخ کشیدن تعداد ماشین هامون به دوست و فامیل و همکارو بقیه ...با وجود هر چند هزار تومان شدن هزینه بنزین ،بی تفاوت نشون دادن خودمون به خیلی چیزها به خاطر دفرمه نشدن ژستمون ،سرکوب احساساتمون وقتی به مرور زمان میبینی اون چیزا فقط برای تو ایجاد احساس می کنن و برای بقیه پیش پا افتاده ترین چیزها هستن ،

کار کردن از صبح تا شب بدون اینکه بدونی خب بعدش قراره چی بشه ، فکر کردن به مرگ وقتی تنها تصورت از عزرائیل همون نقاشی هایی باشن که تکلیف همه چیز و دوس دارن معلوم کنن در حالیکه تکلیف همه معلومه ، بزرگ کردن بی جهت هویت باستانی ی مزخرفی که چه داشته باشیم و ثابت بشه و چه نداشته باشیم علناً هیچ فرقی به حالمون ( و به احوال کشورمون )نمیکنه ، حول حالنا الی احسن الحال








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧

خرواری از باران بر سرم ریخته بود در خیابان 27

ته توی کوچه ها پیدا بود

من مایعی را در درون خودم حمل می کردم

چقدر لزج شده بودم از درون در خیابان 27

مغزم از غسل تعمید جراحت می گرفت

ماده گاوی پیر که بر پستانهایش نام قدیسه ای را تاتو کرده بودند روزی چند بچه می زایید همه شان نر

و تو

دغدغه هایت اندیشه های ناسیونالیستی بیابان بود برای بوته ای که غذای بزی خواهد شد

در همان خیابان 27

ما عمری در آن خیابان قدم زدیم و نفهمیدیم که خیابان 27 بود

و درست در همان خیابان در دفتر ازدواج و طلاق هم به هم رسیدیم و هم به هم زدیم

دختران باکره بر سفره ما خندیدند

زنان بیوه کِل کشیدند

در آن خیابان مردان دروغ نمی گفتند و زنان گریه نمی کردند

مرز باورهایم نمایش صامت اما موزیکالی بود که لزجم کرده بود

نمایشی با وضوح چند برابر اما 16 میلیمتری

16 میلیمتری که دیر رسیده بودم به خیابان 27 .








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧

به تو می گویم دیروز تولدت بود،

خم شده بودی و کفش هایت را پاک می کردی

به تو می گویم کفش هایت خسته اند

آهسته لبخند می زدی

همیشه

خوب می شنوی و خوب می فهمی

ضعف هایم را

وقتی انگیزه ای برای پنهان کردنشان ندارم

 

مرا می کشانی به آن ورطه ها که نمی دانم

تا زنده بمانم

هستی

که وجودت برایم فقدان ترسهایم را دو چندان می کند

 

تو تنها یی در برابر هزاران تن که می شناسم و از نشناختن ات می ترسم

تو پیکرم را غرق می کنی تا از نبود بودنم رنج نبرم

تو خودت را می دوختی وقتی تکه هایمان روی زمین ریخته بود

من فقط نگاه می کردم

 

عریانی ام را در برابر هزاران گناه نابخشوده پوشاندی از منطق بی ریشه

ریشه هایم کودن شده بودند

خندان

خسته

خون آلود شده بودند

 

تاوان بودنم را تو می دهی

آنروز که از حاشیه ی کوچه می گذری .








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧

به بسطام رسیده بودم

و چمدانم از کجا تا کجا خالی بود

روی زمین کشیده نفس نفس می زد از پیراهن، از دمپایی ، از لباس های زمخت من

و زنجیر هایی که برای اعدامم بریده بودند

یک مراسم کوتاه بود درست وسط معرکه ای که

رساله های بزرگ را به رخ می کشیدند

که مسح پا تا قوزک پات کشیده شود یا از آرنجت نفوذ کند

نوک انگشت پات زمین را لمس کند که تو از خاکی و به سوی خاک باز خواهی گشت.

من هذیان می گفتم و آهنگی برایم بولوتوس می شد و

دیگران میان مراسم از آواز حرف می زدند

-         مادری که پستانهایش آویزان بود و زبانش را بلعیده بودند وقتی....

به نزدیکی ات رسیدم

کاسه های آب از تشت پر بود

وقتی سخن می گفت موهایم درد می گرفت

وقتی دیگر چاره ای جز نصیحتت نبود

 

از مسافران زیادی پرسیدم

درختی که تو زیر آن خوابیده باشی نبود

نه تو خوابیده بودی

نه تو بودی

نه درخت بود

از اسامی ما فقط نام بس طام بود که به تو رسید .