این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧

هو

 

که اگر جدول ضرب را ارزشی بود

به جو یی می فروختمش

ولی خریداری نبود

که

خرافه های مردم را باز پس گیرم

و بر دیوار این کافه ی روبرو چال کنم.

 

از بام های ما بوی خشک و خشنی می آید و

جسور ترین قرقاول آویزان است

بر متن نا هماهنگ این زیستن

 

تاویل من از باران همان ابر خیس بود و

منتهایش حتی زحمت دور ریختن زباله ها را به خود نداد

قدرت ، مزه اش را از دست داده بود

 

دیگر مست نمی شدیم

نبرد اگر نبرد باشد تن تنه اش تنت را می کُشد

 

می کِشد بر آسفالت .

برخاستنی با کباده از جنس صورت کرگدن

عیاشی ی غمگینی میان خیابان ها با نورهای رعب انگیزش

این وحشت دردناکی بود برگلویم که گذر می کرد عشق ، زیر پوستم را

 

در من چشمان مرد هرزه ایست با مردمکی ورم کرده

که زنان فاحشه را می کاود

 

اسمی از بودنم  نبود

اسمی از براده های مغناطیسی پیکرم

مرداب هم نمی کشید تحمل باشکوه قدرت را

 

حتما وحشت زیستن از نزیستنم سخن می گوید و کناره های کاج باد را که دارد می وزد درونش جمع می کنند

فوت می کنند بر من تنم را

اصلن اینجا معنایش را کبوتران می دانند که بق بق به نوکشان چسبیده

 

پندار ما تهویه شده بود

گفتارمان لکنت بارانی ی افسار گسیخته ای گرفته بود روی جوب جاری که حرمت زندگی افتخار آمیز ملکه ای ست

مملو از پوست بی نظیر پلنگ

پهن شده بر طرح فاحشه خانه ای

بر ارابه ای با دستگیره های طلا بر دری چوبی

که در خرت و پرت کاویده بودنش

هر چند نا محسوس .

 

از سوراخ کلید نگاه می کنم  مملو از خودت بودی

پر از حس عیاشی های شبانه .








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧

داستان از اینجا شروع شده و جرقه هم زده شده که خبر کشتار در دانشگاه ویرجینیای امریکا توسط " چو سونگ هوی" اهل کره جنوبی به گوش نویسنده و کارگردان عزیز "جناب آقای رحمانیان" رسیده . و با تفکر دست به قلم شدند و این نمایشنامه رو نوشتند .

ما هم از اقبالمان درست روزی که آقای خاتمی برای دیدن کرگدن به تئاتر شهر اومده بودن و محیطی بسیار شلوغ با ما مواجه شد و با عدم وجود بلیط به تماشای این نمایش یعنی" مانیفست چو " رفتیم .

 

نمایش «مانیفست چو»، کاری از محمد رحمانیان

با بازی «مهتاب نصیرپور»، «سیما تیرانداز»، «هومن برق‌نورد»، «افشین هاشمی»، «اشکان خطیبی» و «ترانه علیدوستی»

در تالار چهارسو – در تنگی و سختی و بدبختی – در حال اجراست و در سومین روز جشنواره تئاتر فجر هم در بخش بین‌الملل به نمایش در می آید .

 

این نمایش به زبان انگلیسی اجرا شد و شاید حاشیه های جنجالی این نمایش باعث شده بود عده ای که زیاد هم برایشان خود تئاتر مهم نیست ولی به مسائل حاشیه ساز علاقه دارند به تئاتر بیایند .

نور خوب ، موسیقی عالی ، سالن بسیار ناجور بود و مردم بدبخت بی صندلی تا زیر دماغ بازیگر نشسته بودند .

نمایشی که ذاتن نمایش بود و کارگردان با نگاهی تیزبینانه توانسته بود مخاطب را با وجود تعدد نمایش هایش با خود همراه کند اما زبان که خود بخش اعظمی از این نمایش پر دیالوگ را در بر گرفته است دغدغه های بیننده را دو چندان کرده بود شاید بهتر باشد بیننده قبل از شروع نمایش توضیحات سنجاق  شده ی آن را به دقت بخواند تا شاید از دق کردن زیر مسئولیت فهمیدن جمله به جمله دیالوگ ها خلاص شود .

رحمانیان به راستی یک داستان واقعی را به نمایش گذاشته بود و وجدانن خوب کار کرده بود .

 همینکه وارد سالن نمایش می شویم و چهره هایی نظامی و خشن می بینیم که با الفاظ خشونت آمیز و با لحنی بسیار تند به تماشاچیان امر و نهی کرده که ,turn off the phone , Harry up, sit down ، به واقع دلیل انگلیسی بودن متن و زبان بازیگر بر شما واضح و مبرهن می گردد که گویا واقعن وجود زبان بیگانه در به کار بردن الفاظی خشن و بد بسیار لازم می باشد و چه جای خوشبختی که بیننده ایرانی نیز با این لغات بسیار آشناست و بیان لغات ناجور با زبان بیگانه چه بسا ساده تر می باشد و گویا امر و نهی کردن هم از منظر بیننده دلنشین تر جلوه می کند .

خب این شاید اولین نمایشی بود بعد از مدتها که همه گوشی های همراه خاموش یا سایلنت بود و واقعن همه به امر بازیگران اطاعت کردند و به عقیده من انگار در بلاد ما می توان از خشونت جواب بیشتری گرفت .

اشکان خطیبی با آن بازی ی زیبا و نرم و یکدست و همچنین زبان بسیار خوش لهجه و روانش خوش درخشد .

 ترانه علیدوستی نیز بودن خودش را در صحنه تئاتر قدرتمندانه به رخ بیننده کشید و ماندنش را در این عرصه دو چندان تثبیت کرد .

افشین هاشمی بازیگر نقش "چو " پرداخت کاملی روی شخصیت ش ندارد و گویی بسیار بازی اش سطحی است و بیننده واقعن نمی تواند با "چو" همراه باشد . گاهی او را گم می کند و انگار در جاهای مختلف که منتظر عرض اندام و یا واکنشی بهتر از طرف اوست ، بسیار بی روح در نمایش ظاهر می شود ،او مردی جدی و خشمگین می تواند باشد که احساساتی مهار نشدنی دارد و حتی کارش به جنون می کشد اما بازیگر نقش "چو" با قیافه ای همواره غمگین و ناراحت و گاه بسیار مسخره و گاه بسیار خشن و عصبانی هیچکدام از زوایای شخصیت "چو" را برای بیننده آشکار نمی سازد ." چو" نمی تواند بُعد روانشناختی نمایش را به  خوبی به بیننده نشان دهد . آن هنگام که به تیمارستان می رود و ما می دانیم که او از غربت ، از خشونت ، از شرایط سخت زندگی ، از شرایط سخت مادرش که در یک لباسشویی کار می کند ، از اینکه در جایگاه واقعی خودش خویش را نمی یابد ، باز بازیگر نقش "چو"  تنها به نقطه ای خیره می شود و اینهمه چیز را گویا بیننده ی ایرانی ی آشنا به غم غربت یک مهاجر که عمریست با این دست فیلم ها و سریال های تلویزیونی عجین شده اند ، می فهمند و با او همراه می شوند .

در حالیکه "چو" ی واقعی به وسیله پروجکشن بر پرده صحنه نمایش در باور های ماست .

وجود احمد آقالو نیز بر پرده نمایش که فکر می کنم بخش بسیار مهمی از نمایش را در برگرفته به عنوان یک فرمانده ، خوش نشسته و قابل تقدیر است .

سیما تیر انداز و مهتاب نصیر پور با بازی خوبشان شاید تنها بتوانم بگویم که تکراری بودند بر دیگر کارهایشان و جناب برق نورد هم به علت کافی نبودن دانسته هایش از زبان انگلیسی دیالوگ چندانی نداشت و همان نماد امریکایی بی تربیت و خیابانی با الفاظ نتراشیده و نخراشیده بود .

نقطه قوت نمایش ، اجرای نمایش های هملت و مکبث بود به شکلی مطابق با روند نمایش و یکدست شدن این دو نمایش در "مانیفست چو" .

حکایت مادر بزرگ " چو " صحنه زیبایی بود که باز با بازی ی بازیگر نقش چو بی رنگ شده بود .

در واقع داستان " چو " شاید داستان هر یک از ما باشد یا بشود .