این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧

بیتا

خیلی آروم روی مبل نشسته بود انگار نه انگار مشکلی داره و دلش می خواد گریه کنه .

دوباره شروع کرد ولی ایندفه آرومتر . آخه یکی نیست بگه شما که خودتون از آب گندیده کمر بابا ننه هاتون دُرُس شدین و چه به این فیس و چش بازیا . آخه دهن من و وا می کنن . هر روز یه برنامه س . هر روز یه ادا و اصول . انگار دارن تو یه محیط استرلیزه و پاستوریزه لای پر قو زندگی می کنن و کلن از زندگی مردم دیگه خبر ندارن . انگار اینا نیستن که دارن تو هوای گند و کثافت و پر از دود و سرب تهران نفس می کشن .ای بابا مشکلاتشون تو این چیزا خلاصه شده .وقتم و که از سر راه نیاوردم که بشینم مدام به دستورات آشپزی ی این زنا گوش بدم . خدایا چقدر دلم می خواد پشتم و بکنم به همه چیز و راهم و بکشم و برم .حیف ، حیف که خیلی ....

براش یه چایی گذاشتم و نشستم رو مبل روبروش .

ول کن بابا . چیه خیلی تنهایی؟آره ؟حتما می خوای این و بگی دیگه ، آره؟

نه بابا اینم نمی گم . تنها که هستم ولی بی کس نیستم .

منظورت از بی کس چیه ؟

همه آدما تنهان دختر .

آره ، این و که قبول دارم . راستی دیروز مریم بهم زنگ زد . گفت می خواد هفته دیگه بچه رو بزاره خونه مامانش و بیاد اینجا یه صفایی بکنیم . تو میای . فک کنم دوشنبه سه شنبه بشه .

نمیدونم حالا تا اون موقع .

الآن خوب نیستی نمیتونی تصمیم بگیری . بخور سرد می شه .

فنجون و برمیداره و یه کمی از چایی و سر میکشه .داره به یه نقطه روی فرش نگا می کنه . بدجوری تو خودشه . لبهای کلفت و قرمز . بینی استخونی با یه قوز کوچولو .مژه های مشکی فردار.از 10 سال پیش تا حالا زیاد فرقی نکرده .فقط زیر چشمهای قهوه ای پررنگش یه کمی چروک افتاده . ما از این درد و دل ها با هم زیاد کردیم و غصه های هم و خیلی خوردیم . ولی امروز انگار فرق می کنه .

خب بی خیال ، تو که میگی اونا مشکلاتشون چیه و ریشخندشون میکنی ، اونوقت یه نگا به خودت نمی کنی که مشکلاتت اونایی ان که مشکلاتشون تو دستورات آشپزی خلاصه شده .

یهو نگاش می افته به من . خیلی عمیق نگا می کنه . انگار داره فک می کنه . شاید حرف تاثیر گذاری زدم . شایدم نه .

آخر چایی شو سر می کشه و آخر قندش و توی فنجون میندازه .

راس می گی . منم از بد روزگار توی این زندگی افتادم و هی دارم دست و پا می زنم . تفاوت فاحشی بین خودم و دور و بری هام احساس نمی کنم . تنها فرقمون اینه که با هم تفاوت داریم . و بعضی مواقع مخصوصن وقتی نزدیک دوران قاعده گی ت باشه این تفاوت و بیشتر احساس می کنی. آدما دقیقن اونچیزی هستن که ساخته شدن . نه اون چیزی که باید باشن .

بابا خیلی فلسفی شدی ها . برم میوه برات بیارم .

نه . اصلن نمی خورم باید برم .

کیفش و از کنار مبل برمی داره و شالش و رو سرش میندازه و اصلن به خواهش های من برای موندنش اهمیت نمیده احساس می کنم نمی شنوه .

با توام .بمون دیگه بابا . چرا یهویی داری میری آخه .

کار دارم بیتا جون .بازم میام .من که همش میام .تویی که یه سر به من نمیزنی . عادلم که نیست بیا دیگه .

سوئیچش و بهش میدم و میگم .

اااا عادل نیست . دوباره رفت .

آره رفته بلغارستان .مثه همیشه . سفرکاریه دیگه .

شاید دل تنگ اونی کلک .

آره شایدم همینجوری باشه . نمیدونم .

کفشهاشو می پوشه و از پله ها پایین میره .

در و که می بندم . بدجوری دلتنگ می شم . سریال Lost و می زارم تا پایان قسمت دومش و که دیشب ندیدم ، ببینم.

صدای زنگ تلفن و میشنوم که انگار خیلی باشتاب می زنه .

بله . سلام . چی شده چیزی جا گذاشتی . خب . کجا ؟ مشهد؟ الآن؟ چند روز؟ به عادل گفتی ؟ باشه باشه . چیزی نمیخوای ؟ تو رو خدا خودت و اذیت نکن . باشه . مواظب خودتم باش . به سلامت .

یه اضطراب کوچولو توی دلم می افته .

سعی می کنم بهش فک نکنم و بقیه سریال و ببینم .

 

لیلی

چطور بود خوش گذشت ؟

آره بد نبود . دیدم مجبورم زندگی کنم . حتی حرم امام رضا هم نرفتم . دو شب توی هتل موندم  و راه افتادم اومدم . اینم یه جور زندگیه دیگه . حالا دلتنگی خفت بکنه یا نه . یا از درون رگهای خونیت قرمز تر بشن و از تک تک روزنه های پوست صورتت بزنن بیرون . یا اینکه از سر ناچاری نتونی جواب بدی و یا اینکه تو شیش و بش این باشی که بغضت و بخوری یا نخوری ، بترسی یا نترسی و از دو دوزه بازیایه یه آدمی که خودش و ساده و احمق نشون میده خوشت بیاد یا بدت بیاد یا مجبور باشی با آدمایی که رو اعصابتن همنشین باشی یا اصلن نباشی و یا تنها باشی یا بی کس دیگه فرقی توش نیست ، فک کنم فرقش تو تفاوتشه .

میخنده و احساس می کنم یه جور یاس و دارم می شنوم .

 








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧

باید حدس می زدم که پایان این افسانه دوباره داستان دیگری شروع می شود

تنها قاعده ی کمی از این دست می توانست سادگی مان را معنا کند

و اعتراض ، تراوش ذهن من بود

 وقتی دیگران انتظار دارند شروع کنی

تعریف کنی از خوبی هایشان

لابه لای دشواری من بیخودی شدم از یاخته های سرخ روی صورتم

مملو از ترس می شوم وقتی اسکناس پسر بچه ای را می دزدند

کودکانی دیگر

و وقتی آن روزها برایم عیدی فقط هزار و هفتصد تومان بود که پسر خاله ام دزدید

این گنج دوباره خاموش می شد تا ناقوس به صدا در بیاید

 و جاده از سر و ته می رفت که تصادفی را در پیچش ببیند .

من توی مه خودم را دیدم که کفش هایم گم شده بود و سرگردان به دنبالشان بودم

و به مردی که می گفت دو جفت کفش گم کرده ای؟ پاسخ نه می دادم

من توی مه خودم را دیدم که خالی شده بودم

من توی مه خودم را دیدم که گریه می کردم

من توی مه خودم را دیدم  که دیگر نمی دیدم

من توی مه بودم یا نه ؟

من توی مه بودم  

و خودم را دیدم که نیستم

و بودنم به راستی فقط حضور من است

من گرفتار جنجال خودم بودم

من خودم بودم اما خود من درست داشت سرگردان از توی مه گذر می کرد

که پایش گرفت به مرداب و ............ مُرد

 

ساده بر ارابه های چوبی نشسته است

 دور می شود از خانه

وقتی دیگر مادرم هیچ حرفی با خواهرانش ندارد

دور می شود و همه تنها می شوند

این بار

قربانیانی که گرفته بود پشت سرش راه می رفتند .

 








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

« هو »

 

یادمه وقتی 17 یا 18 سالم بود وقتی با دوستام صحبت می کردیم . من تنها کسی بودم که دوس داشتم 28 سالگی مو ببینم . همیشه به اونا که دائم می ترسیدن سنشون بره بالا و از 18 سالگی بیان بیرون ، می گفتم من خیلی دوس دارم زودتر 28 - 29 سالم بشه ببینم اونموقع چه جوریم ، چی شده زندگیم ، به کجا رسیدم ، قیافم چه جوری شده و الان فکر می کنم جزو اون افرادی هستم که شاید تغییر چندانی نکردم ، کار چندانی نکردم ، جای چندانی نرسیدم ، قیافم چندان عوض نشده و خلاصه زندگی چندانی نکردم و فک می کنم اونایی که زیاد امیدی به 28 30 سالگی نداشتن مثلن دماغشون تغییر چندانی کرده و احتمالن محل زندگیشون خیلی تغییر چندانی کرده و به خارج کشیده شده و یا اینکه ساکشنی ماکشنی چیزی کردن یا وسیله رفت و آمدشون از اتوبوس به اتومبیلی چیزی کشیده شده و یا پاشون به مجلسی ، شورای شهری ، گروه نمایشی ، ارکستری چیزی وا شده و یا ....

ولی خب زیاد خبر ندارم که اونا تغییرات چندانی داشتن یا خیر.

 امروز روز 16 ام دی ماهه و روز مهر . خیلی تصادفی منم توی این روز به دنیا اومدم . تا به امروز نشده بود که جایی مطلبی در مورد روز به دنیا گسیل شدنم بنویسم و یا حتی یادی ازش بکنم ولی امروز یه کمی فرق می کنه امروز من مرز سی سالگی و رد میکنم و می افتم توی دهه سوم زندگیم ( آه خدای من معجزه دهه سوم ) سومین دهه زندگی شاید زیاد خوش آیند نباشه مخصوصن برای خانمهایی که علاقه ی جندانی به افزایش سن و وزن و اینا ندارن و همچنین برای من که یه حس عجیبی ی .احساس می کنم اون روزهایی که می خواستم ببینم خیلی زود اومدن و من دیدمشون و اون روزی که دوس داشتم این روزها رو ببینم زیاد دور نیست و خیلی اونروزا رو روشن و واضح یادمه .حتی صدای خودم و می شنوم که به نیلوفر و پگاه و ندا می گفتم : من می خوام ببینم 30 سالگی چی میشم و نیلوفر می گفت همین بدبختی که الان هستیم می شیم شایدم بدتر .

ولی خب من امیدوار بودم دیگه ، چه کنم . همه به امید زنده اند و من هم .

حالا که 10 -12 سالی از اون موقع می گذره به این فکر می کنم که چقدر دهه ها راحت می گذرن و اصلن رفتنشون و نمی بینم .هیچ دوس ندارم به 10 سال قبل یا قبل تر برگردم ولی دارم به این عمیقن فک می کنم که 10 -12 ساله دیگه به چه سرعتی می خواد بگذره .

دیشب یاده 12 سال درس خوندن توی انواع مدارس افتادم و 4 سال بعدش که دوره دانشگاه گذشت .و اینکه چقدر به خودم فرصت فکر کردن دادم و چقدر فکر نکرده ادامه دادم .

 زیاد غمگین نیستم ولی خب راضیم نیستم . نمیدونم رسیدن من به این چیزا و نرسیدم به اینهمه چیزایی که بهشون علاقه دارم اندازه بزرگ شدنم و کم کرده یا خودش تحولی ی توی وجودم که احساس کمرنگ بودنم و بیشتر می کنه . زیاد حرف ناامیدی پیش کشیدم ولی اساسن فک می کنم در 60-70 درصد مواقع گذاشتم زندگی برام تصمیم بگیره. تا حالا نقشه بدی برام نکشیده و خرخرمو نجوییده  .

امروز و به فال نیک می گیرم و در حالیکه از دیشب مملو از کادو های رنگارنگ شدم نیکتر باهاش برخورد می کنم . ( جا داره که قسمت کادو هاش بیشتر بشه ) ای بابا این هدایا رو هم اگه نمی گرفتم که از وقوع دهه سوم بدجوری دپرس می شدم . بالاخره دوستان لطف کردند و تسکینی به من دادند که دمشان گرم و سرشان سبز باد .

 

 








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧

هو

 

ردپایم خیس است ،

از دور یک نفر را به زحمت می بینم ،

نبودنت ، استقامتم را سخت گرفته است در مشتش ،

و دستهایم هنگام باز کردن در دارند ناله می کنند ،

انگار همیشه پشت این دری

وقتی دلم برایت تنگ می شود .  








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

برای من تفنگ کوچکی خریده اند

که با گلوله های کوچکش

پرنده های باغ را شکار می کند.

 

چه عیدی ی عجیب و زشت و نامناسبی !

که از هراس آن

-         میان باغ های سبز و پاک-

پرنده ای که دوست داشتمش

ز من فرار می کند .

 

                              بهمن صالحی

 

 

ابن شعر عید و کودک از بهمن صالحی ی .توی دفتر اول جنگ مرجان چاپ شده بود . توی کتابخونه شرکت این کتاب و پیدا کردم . از خوندنش لذت بردم با داستان "نادر ابراهیمی" شروع کردم و به شعر هاش رسیدم.

کتاب در تاریخ25/7/1351 منتشر شده و تاریخ 25/10/1368 به کتابخونه شرکت تقدیم شده بود .

شعر های زیادی توش پیدا کردم که دوستشون داشتم .

"وقتی که من بچه بودم"اسماعیل خویی هم یکی از همون شعر ها بود ، وقتی این شعر و می خونم احساس می کنم خیلی به وقت مردنم نزدیکم :

 

وقتی که من بچه بودم ،

پرواز یک بادبادک

می بردت از بام های سحر خیزی پلک

تا

نارنجزاران خورشید.

آه ،

آن فاصله های کوتاه .

 

وقتی که من بچه بودم ،

خوبی زنی بود

که بوی سیگار می داد ،

و اشکهای درشتش

از پشت آن عینک ذره بینی

با صوت قرآن می آمیخت .

 

وقتی که من بچه بودم ،

آب و زمین و هوا بیشتر بود ،

و جیر جیرک

شبها ،

در متن موسیقی ماه و خاموشی ژرف ،

آواز می خواند .

 

وقتی که من بچه بودم،

در هر هزاران و یک شب

یک قصه بس بود

تا خواب و بیداری خوابناکت

سر شار باشد .

 

وقتی که من بچه بودم ،

زور خدا بیشتر بود .

 

وقتی که من بچه بودم ،

 مردم نبودند.

 

وقتی که من بچه بودم ،

غم بود ،

            اما

کم بود .








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧

تصور خمیازه در رسمی ترین سمینار به نام : زن بودن

قسم می خورم که من تصور نکرده ام ، لبهایت را

و اگر می گفتی دفتر و دستکم را بر می داشتم و آرام می رفتم

جوری که فکر نکنی اصلن آمده بودم

انگار قضیه از اول هم با برهان خلف حل می شد و من بی اراده دنبال راه حل می گشتم

پنجه می کشیدم به صندلی ام از رنج

اینهمه ناامیدی که حتا دردٍ اعصابم را از چشمم انداخته بود چه راحت در کتم فرو می رفت

حالا درست

سر این سجاده نشسته ام

 لبخند می زدم

آرام بگیر و فقط نفس بکش گاهی

بوی چرک خواب آلود دیوار  را

 که گویا از غژ غژ در بیدار می شود

بیدار می شوند غم هایم

و مثل یک تکه زباله در جوب می رفتم

به سمینار زن بودن

وقتی از اول کسی باشی که قد شلوارت را به تناسب تعداد پسر خاله هایت رقم زنند

و وقتی چارقدتت را الگوی صاعقه واری روی سر خواهرت ببینی

و وقتی قوانین محرم و نامحرم را قرقره کنی میان ماچ های آبدار دوستان هرزه ی پدرت 

و وقتی کثافت ذهن بزرگترانت را زیر ناخن های لزجت احساس کنی

و وقتی دوست بودن را معنای منهدمی در لابه لای انحرافات برادرت ببینی

و وقتی حس کنی که حس نمی کنی

پاهایت را لخت می کنی و داخل آب می گزاری

و سر این سجاده گریه می کنی

آنچنان غریب که غربتت اعصاب مادرت را بجود

میان دلیل بودنم و نیستی ام بهانه های غمگینی ست این بهانه زن بودن

درست روزی که در سمینار می شنوی :

 

حدیث بخوان

و حدیث بخوان

بخوان و به دور و برت فوت کن

که چه می پوشی

چه می خوری

چه غلظتی و چه دروغی بزرگ احاطه ات کرده است

هرچند موهایم درد می گرفت و

به تصور این سوال در رسمی ترین سمینار : زن بودن

از سالنی که

 "گوشه گوشه اش زن بود

و این مردان دعوت شده که در صف اول نشسته اند

گویی مهر تائیدی می زنند "

با کیف دستی ام زیر بغل گرفته

و خمیازه ای

خارج شدم .