این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

به تجسم بلوغ در شناسنامه ای که ای کاش گم می شد

چه اندوخته بودی

جاده ای که فکر می کردی درست راهیست که فرو نمی روی

اندوخته بودی در جیب چپت

پیاده می رفتی و من

نقاشی فوق انتزاعی را به تو سنجاق می کردم ،

آلاچیق ِ وسط میدان از آتش پر شده بود و ایل و تبارمان بیلبورد سوآچ را در ساعت 10 و ده دقیقه متفکرانه به بند ناف عتیقه مادام بوآری پیوند می دادند ،

آزمایش خون غلط از آب درآمد

دختری که فکر می کرد که باشد

از فکر مُرد

و تاسف مردان فقط در حد تلف شدن نطفه ای شد که تراکم تریاک و توهم بود

جویدن دستمال از لالایی باکره گی تا اندوخته های عامیانه مردم سرزمین تنم بود

تنها تنم بود

آهسته تنفس کنید که خواب رنگ شده ی دختره بخشاینده را بر تاریکی زندگی ا ش بر هم نزنید

مفهوم ناگزیر بلاهت بر آستانه بلوغش و تفاوت دلپذیر انهدام از دامن مادرانه اش رهسپار شده بود به سطلی از خون

کاهش بده کیفیت ایزوتوپ را

کاهش بده کاهوی ساندویچ هایدا را

کاهش بده مرا

ضربدر دو هزار از اطوار تهوع آور دیوار چشم و ریش دار کن

که کاهش بده نفرتم را

ببخش تا به آرامش ابدی برسی

زندگی کن تا تاوان تصادف  پوسیده گی اندیشه ات را

 حیف

 تالاب از آبش

حیف

 نان از گندمش

حیف

فانتزی از تزی اش

حیف

قابلمه های روحی مادر بزرگ در انبار

حیف

 ساعت  ، آن زمانی که به دنیا آمدی تا این زمانی که

                                            اصلاً نمی دانم زنده ای یا فقط نفس می کشی ...

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦
تگ ها :