این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦

هوالجبار

 

جویبار از تن تو خالی ست

راه به یک گانگی غفلت از سر ترس

                         ترس  هزار ساله

 

- نگفتم شعورتان را قنداق پیچ کرده اید

دالان از مجرمان پر شده بود

شمشیر می کشیدند به سوی یک دیگر

 

جویبار از تن تو خالی ست

راه به جایی نمی برد تن تو از جویبار

                          تن تو از جویبار خالی ست

 

- نگفتم زمان غسل فرا نرسیده بود

بی گدار به آب زدید

هنوز از ترس به آن هزار سال می لرزید

 

 

جویبار از جزیره خواب آلود بود

تالاب حس یائسه پیرزنی را به جویبار می ریخت

منجلابتان جاری ست از دهانتان در کسوت ترس

 

- نگفتم پتیاره گان آمار ه  آوارند بر پیکر عبرت زده جهان

هرچند

جالیز از دامن پر شده بود به رنگ عفت دوشیزه گان

 

 

جویبار روسری می برد

 از دست داده بودند زنان چشمه ی بالایی

شوهرانشان را از جنگ  جنگ جنگ

 

-نگفتم سکوت کنید تا زیر پایتان ازفساد پر شود

آنوقت زمانتان می آید

به ریسمان الهی چنگ چنگ چنگ

 

جویبار حس بطالت زده شده بود بر تن این مانداب

اناهیتا ی آب آلود به شایسته گی روانش کمک می کند

می زنند ش از حسد سنگ سنگ سنگ

- نگفتم حرف از سرنگ بزن به تنت

با لاستیکی ببند بازویت

حس کن تنت را بر سرنگ را بر تنت

 

جویبار سه رنگ شده بود بر برجستگی باسن ات

نور تجزیه شده بر تنت در مثلثی از منشور

شده بودم من ازشوری دریا به این دنیا نزدیک تر

 

-         نگفتم همه دله ، پیکرت یله بر کنار این جویبار،که سوزن بان بر ریل جلق می زند و منطق افسانه ای قرابت حس جزا آور چشمهای کشیشان بر اعتراف عمود مردی که جویبار حسرت  ازتباهی شده بود نبود

-         جویبار بر پیکرت یله

-         چشمها دله