این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

لالایی های شهر بی قانون فقط مادربزرگها را خواب می کند

استوانه زمین

درکوهتاترین وتر مربع

 فرصت بعد از ظهر تابستانی اش را غنیمت شمرده

به سقوط خورشید فکر کرده بود

خمیازه کشان از پهلوی این راهبه ها

کسی که سنبله را غرق خون می کرد

تابوت پر از ایراد بال دار شد

و فرشتگان از نامزدی صادقانه جنون مایوس شده بودند

هر بار فکر کردن

اسیر این دسته های گل شده بود

فرآورده های بزرگی از جاذبه به این زمین متعلق نبودند

که استجابت دعاهای مادران را

چه کسی سقوط کرد

از ماوراء من به سمفونی جنون کسی نعره کشید

کاش قائله ختم می شد

در آینه می لولیدند

مردم کتف بسته

          کت بسته

بسته از کف این جاده

غلاف بریده از خون سقوط خواهد کرد

ماندگار ترین جزیره همین تنب کوچک شد

                                         تو نبودی

                                   تنب کوچک بود

                                   تو جاودانه بودی

و کودکانی که خط بریل می خوانند به ریل رسیدند

ریل را کندند

ریل از قطار خالی بود

ریل راه نداشت به دریا

به رودخانه می ریخت

ماهی ها کور بودند

کر بودند

جاودانه بودند .








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

به هیجانات کاکتوس وار پهنی بر روی زمین

از توالت عمومی گرفته

 

تا این بوی تعفن

همه منظورشان گوشت های چرخ شده گوسفندان تازه بالغ بود

انتهای این شب به صبح نمی رسد

من از درد می میرم

و از تو خشنودم که

مدفوع دلپذیرت را در دهانه مستراح رها کرده بودی

و ازدیاد دستهای من برای پاک کردنش

الگوی شاعرانه منش زن ایرانی بود

با باقالی های احتکار شده فریزر

**

کفاشی که کفشهایش پیر شده بودند از راهرو می گذشت

 **

شب

 

 شروع نشده

تمام شد .

 

 

 








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

جذابیت نیروهای جان بر کف

بر گرفته از کف رودخانه وحشی گری ، که رود نبود

رود بود که بود و نبودش دونده تر از جسم جاهلانه مردان دستمال یزدی کشیده بر تابوت خاک گرفته اسقف اعظم

اسقف اعظم

به زم زم

فشار آوردند    

آب می ریخت به زعم اسماعیل

    درون ابراهیم

کفایت سعودیان کنار دریا گرفته سرخ پوش بودند

مردگریه : از دروازه های شهر بیرون بروید

کودک گریه : نروید

زن گریه : بیایید

سالخورده گان از فرط خستگی پلک

                                       پلک

                                       پلک می زدند

 

از جنوب شده بودیم شبیه کسانی که سیل بنیان نکنده بودشان

هنوز

آرواره های نسل با غیرت شیطان را

جنگ می کنند

به جنگاوری دیرینه

صعود از شی تب آلودتان استخراج نشده بود

همواره

          همواره

به یک

فریب تان می دادند

دو به دو

همواره به یک

ی ک ب ه ی ک فریبتان می دادند.