این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

ساتور شش تيغ به جسد می خورد

تا لابه لای دفتر من وا شد        بادی وزید و عکس تو را گم کرد

مردن فقط علامت رفتن بود       هر دفعه دست و پای مرا گم کرد

پیغام سوت - سوت قطار این بود       رفتن به سوی هیچ جاده برگشتی

قصد بزرگ خاطره هامان مرد        جسمم شده جنازه برگشتی

                                               جسمم شده جنازه برگشتی

ساتور شیش تیغ به جسد می خورد       بر نامه های مهر شده - برگشتی

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

 

شعری به خاطر سریوژا

 

 

فاخته از غریبه گریخت

زیر همین باران ، از درد

سر یوژا گریه نمی کرد

مادر ، لیونا را در آغوش کشیده بود

نا پدری اش از سرما پوست انداخته بود ، بر پشت این کامیون

غم سریوژا همین نبود

 

کودکانه چانه بالا کشیده

از غروب هم دور تر میشوند به خس خس سینه اش رسیده

  نرسیده

 حشیش می کشید

دود می کند کامیون از میان برف سپید

اسباب می کشید

به چه تمیزی آشپزخانه خیابانی به نام دور را شسته بود

 

برق می زنند از درد استخوانهای تن این بیوه زن

هیزمهای توالت را آتش بزن

 سیفون را بکش

هرچه کار بود کرده بود

نشد

از گردونه خارج نشوید

بزک به صورت مردم نمالید

تف کنید قاعده گی دختران تازه بالغ را بر آسفالت خیابان

نحسی این روزها به هم نخواهد خورد

چیزی در سر یوژا تمام می شود

 

که ناگهان می ایستد کامیون .............. والسلام

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

تا باشد صلح باشد دوستی باشد نيرنگ نباشد

دوستیهامان عتیقه شده بودند      تا بعد

امروز خیلی ناگهانی با نامه ای توی ایمیلم برخوردم و از اونجائیکه دوست عزیزی با ارسال ویروسهای متعدد مدام در حال هراس افکنی به اینجانب می باشد خیلی دیر این ایمیل مشکوک رو بازکردم که دقیقاْ همین امروز باشد .

والس جشنواره صلح و دوستی را با پیام آوران صلح و دوستی برگزار می کند .

صلح و دوستی در شعر و موسیقی و داستان و کاریکاتور و رمان و حرف و         ای بابا       

  کدام صلح               کدام دوستی

  

نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :