هو
ناقوس این کلیسا طناب ندارد
- پسر برو دو متر طناب از سر کوچه بگیر و بیار.
مادر وسوسه هایش را قورت نداده بود
- از کلیسا تا اینجا 12 قدم نبود که با اتوبوس اومدی .
گوشواره هایش را در آینه انداخت
نگاه می انداخت به خودش
در پیراهن سرخ پیکرش
- با اینکه دو تا شکم زاییدی ولی شکمت بزرگ نشده ها .
آیینه می توانست بگوید حال و هوای منهدم او را
- لباس زیر می خری ؟ چند روز از مدرسه این بچه می گذره ؟ هنوز یه دفتر براش نخریدی .
مهتاب تازیانه نمی زد
از شروع صبح به زمزمه های غروب می اندیشید
- مامان از اون ماشین برقی که دیدیم برام می خری ؟
آغوش خسته اش را بر پیکر کودک می گشود ،
فواره ها ، ماده گاو پیر
این کوچه ها هرگز به راهی نمی روند،
- تا حالا کجا بودی ؟ چرا خریدت انقدر طول می کشه ؟
در نیمه های شب ، اعدام پیکرش بر تختی از صدای غژ غژ نا محسوس
با این وجود ، تا صبحدم ، رویای عاشقانه نمی خوابید
با هن هن غریب ازین طوفان .
مهتاب تازیانه نمی زد
تندیسی از تصور قدرت بود
در چالشی به حس پریشانی
با یک سبد گل اقاقی راهی شده به سمت دو کودک رفت .
- مامان سلام ، دختر اصلا نخوابید و همش گریه کرد.
- این همه مدت رفته بودی گل بخری؟
تنبیه در ، تنبیه کرکره ، تنبیه دیوار های قطور از غیض
تنبیه صادقانه به شکلی ژرف
وقتی سطوح رفتن او پر شد
- مامان کجاست ؟
ثانیه ها گفتند
ایستگاه متروی دیگر ریخت یکشنبه اول ماه می اما
ناقوس این کلیسا طناب ندارد .

