این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

اگر ناغوث اين کليصا تناب داشط ........

هو

ناقوس این کلیسا طناب ندارد

-         پسر برو دو متر طناب از سر کوچه بگیر و بیار.

مادر وسوسه هایش را قورت نداده بود

-         از کلیسا تا اینجا 12 قدم نبود که با اتوبوس اومدی .

گوشواره هایش  را  در آینه انداخت

نگاه می انداخت به خودش

در پیراهن سرخ پیکرش

-         با اینکه دو تا شکم زاییدی ولی شکمت بزرگ نشده ها .

آیینه می توانست بگوید حال و هوای منهدم او را

-         لباس زیر می خری ؟ چند روز از مدرسه این بچه می گذره  ؟ هنوز یه دفتر براش نخریدی .

مهتاب تازیانه نمی زد

از شروع صبح به زمزمه های غروب می اندیشید

-         مامان از اون ماشین برقی که دیدیم برام می خری ؟

آغوش خسته اش را بر پیکر کودک می گشود ،

فواره ها ، ماده گاو پیر

این کوچه ها هرگز به راهی نمی روند،

-         تا حالا کجا بودی ؟ چرا خریدت انقدر طول می کشه ؟

در نیمه های شب ، اعدام پیکرش بر تختی از صدای غژ غژ نا محسوس

با این وجود ، تا صبحدم ، رویای عاشقانه نمی خوابید

با هن هن غریب ازین طوفان .

مهتاب تازیانه نمی زد

تندیسی از تصور قدرت بود

در چالشی به حس پریشانی

با یک سبد گل اقاقی  راهی شده به سمت دو کودک رفت .

-         مامان سلام ، دختر اصلا نخوابید و همش گریه کرد.

-         این همه مدت رفته بودی گل بخری؟

تنبیه در ، تنبیه کرکره ، تنبیه دیوار های قطور از غیض

تنبیه صادقانه به شکلی ژرف

وقتی سطوح رفتن او پر شد

-         مامان کجاست ؟

ثانیه ها گفتند

 

ایستگاه متروی دیگر ریخت          یکشنبه اول ماه می         اما

ناقوس این کلیسا طناب ندارد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها :