این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

 

هو

می بینم از جرز دندانهاتان غرورتان را

شاید به چکاندن برنوی پدر بزرگتان

در عملیاتی

در غارتی

به شقیقه  کودکی افتخار می کنید  -

شاید مدالهای عمویتان

از جرز دیوارها آویزان است -

شاید باز شدن کمربند پدرتان در پیدایش شما اثری نداشته است -

شاید حق مدفون شده تان را در گلوگاه دیگران می جوئید -

به هر تقدیر

از همین جاده

روزی

به دیدنتان می آیند

روزی که در خروار خاک آلود خاکها

دندانهاتان نیز پوسیده .

نوشته شده در تاریخ ۲۶/۴/۸۵  - شرکت تک یاب - ۱۶گاندی

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :