این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.



نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٥

هو

يه ماه پيش يه مسافرت جالب رفتم . به يکي از شهر هاي زيباي ايران خودمون که شايد به اندازه ديدن اصفهان و شيراز ارزش داشته باشه ولي خيلي ها موفق به ديدنش نشدند. خب راستش شايد بتونم بگم مردم اونجاخيلي ساده اند . اونا اصلا از قدمت سرزمينشون خبر نداشتن و نمي دونستن چه تمدني دارن و تازگي ها اونم بر حسب يه اتفاق طبيعي به اين مسئله پي بردن . گروه فرآوران اين مسافرت و ترتيب داد و به يکي از شهرهاي استان کرمان رفتيم . البته سفر جوري بود که ما کرمان و ديديم به ماهان رفتيم و بم و راين و جيرفت و ساردوئيه و دلفارد و خود جيرفت در واقع برامون مهم بود .

۱۰ ُ ۱۱ سال پيش  بعد از سيلي که در جيرفت به وقوع پيوست( اون سیل از روی سد جیرفت هم رد شده بود ) اون سيلاب يک تمدن جديد و از زير خروارها خاک بيرون کشيد و جلوي چشم مردم گذاشت خيلي جالبه که ما يک تمدن ۵۰۰۰ ساله رو بعد از يک سيل پيدا کنيم . خب خوبه ، اگه شما بوديد اين و به همه مي گفتيد يا نه ؟ اگه شما بوديد وقتي سفالهاي قيمتي و مهره ها و عتيقه هايي و که از توي قبرهاي پيدا شده از زير خاک مي اورديد بيرون به کسي اطلاع مي داديد يا خودتون همشون و مي فروختيد و يه زندگي مرفه براي خودتون راه مي انداختيد ؟ خيلي خوب بود اگه شما که توي يه شهر کوچيک زندگي مي کنين ، برين يه سرمايه گذاري هنگفت توي تهران راه بندازين و يه ماشين آخرين مدل و .... واقعاً نظرتون چيه ؟ فکر مي کنين چيکار مي کنين اگه شما يکي از يابنده گان اون عتيقه هاي قيمتي باشين.

يه کم بهش فکر کنين . تعدادي هم همون کاري و که بعضي از شما ها فکر کرديد کردن و خيلي سريع قاچاقچي ها دست به کار شدن . ميدونين چند تا قبر توي محطوط آباد بود ؟ فکر کنم بيش از 1000 تا بود و همش خالي خالي................. خيلي جالب بود غارت اونجا چند وقتي طول کشيد شايد نزديک يکي دوسال تا بالاخره ميراث فرهنگي و ديگر مقامات مسئول به فکر افتادن که يه فکري بکنن .

بازم خدا رو شکر چون  الان داره هزينه  هنگفتي براي حفاري هاي کنار صندل شمالي و جنوبي مي شه که يه منطقه اي ي در جيرفت که بچه هاي کوچيک روي سفالهاي اجدادشون قدم مي زارن و توي خونه هاي اونا که حالا پيدا شده راه مي رن و تا چند وقت پيش هيچي از ارزش اونا نمي دونستن . ولي حالا خود اونا مهره ها و سفالهاي زيبايي که از اونجا پيدا کردن و به موزه جيرفت بر می گردونن و به اسم خودشون در موزه نمايش داده مي شه .

 خيلي دوست دارم با توجه به نزديکي به تعطيلات نوروزي شما هم يه سري به اونجا بزنين . خيلي شگفت انگيزه . اون مجسمه 2 متري و که 1 مترش و از خاک بيرون اوردن و وقتي آدم مي بيندش قلبش شروع به تند زدن مي کنه و در واقع ميريزه .نميدونم شايد من اينجوري باشم .

خب لازمه بگم اين مسافرت و ما مهمون شهردار جيرفت بوديم . اون آقا خيلي آدم مسئوليه و مي تونم بگم خودشو کاملاً وقف جيرفت و مردمش کرده . تمام تلاش خودشو مي کنه که اين تمدن به دنيا معرفي بشه . کما اينکه ما تازه فهميديم و خيلي ها حتي توي دو شهر اونطرفتر نمي دونن چه برسه به دنيا . ولي ارزش تلاش و داره .

راستش می خواستم اين و بگم که يه لوح اونجا پيدا شده که شبيه خط عيلامي و خط ميخي و هيچ خطي که تا حالا پيدا شده نيست و مي خوان اين و ثابت کنن که اين خط قديمي تر از اونهاست و ادعا مي شه که اينجا يعني جيرفت تمدني قبل تر از بين النهرين داره و امیدواریم که باشه.......... پيگير باشين ، احتمالاً تاريخ عوض ميشه . هرچيزي ممکنه .

                                                                                               بدرود

 

 








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

یاد شعری از دوستان افتادم فقط همین

-------------

سال ۱۳۵۲ گذشت  حالا ۱۳۵۷ بار

من متهم به خویشتنم سینه سینه بغض

حبس ابد کشیده ام از دست روزگار

پایان سرنوشت من آری چه می شود

با یک طناب پاره و پوسیده زیر دار

ای آسمانی از غزل و عشق خوب من

همواره زهره باشی و همواره بر مدار .....................








نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

هو

درونمان که گویا خبری نیست اما اگر به خیابان نظر کنیم بوی نوروز با بوی هیاهوی این کوچه ها دل اندوهگین ما را اندوهگین تر می کند و به دنبالش به یاد اندوخته هامان از سال از دست رفته مان می افتیم و اندکی غصه . بازار همه چیز داغ است ، آجیل ، شیرینی ، میوه و خلاصه اوج این سرو صداهاست که دمار از روزگار مان در می آورند. ماهی قرمز توی تنگ ، تنگ خال خالی ، سبزه و سماق و سمنو و خلاصه سر درد سادیسم وار ما که مصرانه سر از جیبمان در می آورد و به لطفی چون اجازه خانواده جهت اندکی استراحت در کنج خانه بسنده می کنیم . اینچنین است که قراولان از جنگ بر گشته به روزش دچار نشده اند که ما شده ایم .

لباس ، کفش ، شلوار ، کت و خلاصه اسباب خانه و فرش و مجسمه و ...... خدا از دهان زلزله بشنود که بیاید روی سرمان خلاصمان کند که زمزمه های سفر برون شهری و برون مرزی و  برون جهانی و اینها هم از دور دستها  به گوش می رسد ، آقایان و خانمها خودتان را بدجور برای مخارج سفر آماده کنید .

به هر حال بازار تور و توریسم و اینها هم سالی یک بار یک تکانی می خورد ، اما بشنویم از بازار داغ پست ، همین دو سه روز پیش بود که جهت اقدام به ارسال کتابها و CD هایی به دستور دوست ارجمند چندین و چند ساله ام به دفتر پستی واقع در مرکز شهر دود منش تهران رفته و با سیستمی پیچیده مواجه شده که صلاح براین دیده که دوستان دیگری را نیز آگاه کنم .

فی الواقع موضوع ازین قرار بود که اینجانب پس از سوالات زیادی از باجه های مختلف ناگهان با صف طویلی ا زاشرف مخلوقات « انسان » مواجه گشته که چه بسا  یک ساعت و 30 دقیقه از رمق پاهایمان کاستند ، بگذریم اما دهانم به منظوری باز مانده بود که اگر شما هم بودید دچار تعجبی می شدید که کاری از دستتان جز نگریستن برنمی آمند ، نرخهای سنگین پست بود که اینگونه ام کرد .

خانمی را دیدم که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را برای امریکا ( نیویورک ) ارسال می کرد ( با خود گفتم اگر شخص ساکن نیویورک سیتی اکنون تهران بودند کمتر خرج خرید نوروزشان می شد تا حالا که در ینگه دنیا با زیستنی مدرن به سر برده و از خانواده گرامیشان توقع ارسال کرم کف پای جی را دارند .خواستم از همین جا به تولید کننده گان عزیز کشورمان ایران عرض کنم ، محصولاتتان بسیار عالی بوده و فروش بالایی در خارج از کشور دارند ، فقط مشکلی که هست صادر نمی شوند که مردم دنیا بشناسند ، خودتان که شاهد بودید به نیویورک شهر پر از امکانات و رفاه و این حرف ها ، کرم کف پای جی می فرستادند . )بعلاوه آقایی را دیده که از سیگار گرفته تا آجیل شب چهارشنبه سوری برای آلمان پست می کردند( آخه سیگار دیگه چرا ) خانمی را دیدم که چای و عرق بیدمشک و کل عطاری سر خیابانشان را به یکباره راهی لندن می کردند و بسته هایی بزرگ آماده شده بودند تا راهی مسافتی بعید شده با نرخهایی گزاف ، برای ارسال به امریکا کیلویی 13500 تومان پرداخت می کردند و برای کشور های اروپایی به گمانم 8000 تا 9000 تومان می گرفتند .

بازار پست هم داغ داغ بود و جنابعالی شرمنده از بسته پستی کوچکم که به 1 کیلو هم نمی رسید و به قیمتی گزاف ارسال گردید ، آنچنان در فکر،  از پله ها پایین آمده و از دفتر پست خارج شدم که فراموشییم باعث شد یکراست به خانه مادرم رفته و در آنجا ناهار را تناول کنم .( حالا ربطش به چیه نمی دونم ) .

در مسیر خانه با برادرم برخورد کرده و از مادر پرس و جو کردم ، گفتند طبق معمول ماهی یکبار، راهی شده به قبرستان جهت امر از پیش تعیین شده و تغییر ناپذیر مرگ ، که فامیلهایشان این آخر سالی دچار گردیده اند . این هم از بازار داغ عزرائیل و دوستانشان .