این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

مرهم به شيهه باد نگذاريد

هو

سماع این شعبده بازان بر مناره های شهر

آشتی عمیقی شد با جادوی لباس به دوشان

فاجعه یکی از شما بودید

مرهم به شیهه باد نگذارید

پیکر دوشیزه گان بردیوار انگشت می سایند بر براده

جای برده ها سر بلند کرده اند و این میدان خالی از آزادی را از دیوار همسایه بالا می روند

کانون گرم خانواده های بلور بر سکوت این راهرو جلق می زنند

 و آب توبه طهارت این واژه را لکه دار کرده است .

فاجعه تو بودی که بر منار های شهر قداره به دست غربال می کردی از براده و ثانیه های لباس به دوش مرز های مرا می شماردی

شمارش معکوس ما از تابوتتان  شروع تا به کمر دوشیزه گان روبان سفید آویزان می کنند.

ای کاش هیکل زمین خاکی بود .

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :

به پيوست

   این لحظه ها جواب نمی دهند

حتما

میدانید که

انگیزه رویارویی تنها دشنام است

 و سر سپردن به فاجعه های خانگی .

                   

  

نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :