این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.


 

نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٤

می بينم آشيانه شان برای فوتون های من کوچک است

 زير همين چادر سياه می مانم

اگر باران نيايد چيزی نمی شود .

فقط خانه شما که بر سنگ بنا شده سالم می ماند

خانه لورنتس .خانه هايزنبرگ .

پس چه شد؟اينهمه ما را خجالت زده کرديد هی قوانين بد و بيراه های نيوتن را گفتيد کرديم توی اين مخمان با سرعت پايين

حالا با سرعت های بالا بياريمشان بيرون سرعت نور دارد وارد می شود .

هی سرعت نور را فرو کن توی گوشت !

گوشت تنت !

گيجم گيج از بوی کافور و عدم قطعيت .------------- ادامه دارد







 

نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٤

بعد تبديلات لورنتس قهقهه ای بود که هی توی گوش من صدا می کرد .

من خانه ام ويرانی ست

برسنگ بنا نشده است

به نام پدر پسر و روح القدس

پدر از من نخواه اين ويرانی را هی بر دوش بکشم .

من نمی دانم کدام خدای من است .

گفتم شايد اينها می آيند قطعيت در مومنتم ذره را نشانم بدهند .خيالم از پسر و روح القدس راحت می شود .

عدمش آمد . من از عدمم يا عدم از من

تمام اينها را می کشم هی بيرون از اين خورجينی که دنبال خودم کشيدم آمدم اينجا رنج می کشم

که هی آقای فلانی بيايد تکليف کوله بار مرا که کجا بگذارم روشن کند و من مثل بز اخوش هی سر تکان بدهم

بدهم اين خورجينی را به دستهای موجی - ذره ای که می گويند کوچکتر از من است .

اين دستها شايد از فوتون باشند شايد از من .

شايد از صدای جيک جيک همين گنجشکها که بيرون همين کلاس مرا به خود می خوانند .

من هم که خانه ام ويرانيست يک راست می روم بيرون

می بينم ...............ادامه دارد







 

نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸٤

هی آمدند تبديلات گاليله را به رخ من کشيدند رفتند

دور تر ايستادند پيچ و تاب مرا از دور نگاه کردند

پيچ و تاب من

منی که تشنه حبه انگورم

من گورم کجاست

کدام گور من است

اين گور ها از آن کيست ؟

نمی دانم گيجم از بوی کافور و کاغذ .....ادامه دارد

--------------------------------------------------------

عيد فطر رو تبريک می گم .التماس دعا.

هر کسی از ظن خود شد يار من

از درون من نجست اسرار من

 







 

نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آبان ۱۳۸٤

من اصل قطعيت خانه های سنگی را می فهمم

به کدام خدا بايد متوسل شوم برای خانه سيمانی ام !

خانه سيمانی در....

فکر می کردم بالاخره هايزنبرگ می آيد

به جای عدم قطعيت

قطعيت اين امواج سرگردان را به من می گويد

خيالم از همه سو راحت می شود

می روم چند پشتی می آورم

می گذارم زير پاهايم

هی کف پاهايم را به هم می مالم می مالم

آه می کشم

آه می کشم

ولی نمی دانم موج کجاست ذره کجاست ؟

من به کدام خدا متوسل شوم ؟ به کدام موج ؟ به کدام ذره ؟

گيجم انگار از بوی کافور و زعفران ....... هنوز ادامه دارد

 







 

نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳۸٤

و لحظه ها چه دور سرم می چرخند .

و من نوسان می کنم

هی با دوره تناوبم .

خدای کدام زندگی را باور کنم

به شما می گويم

کدام را ؟!

« پس هر که اين سخنان مرا بشنود و آنها را بجا آرد او را به مردی دانا تشبيه می کنم که خانه خود را بر سنگ بنا کرد و باران باريده سيلابها روان گرديد و باد ها وزيده بدان خانه زور آور شده خراب نگرديد زيرا که بر سنگ بنا شده بود» انجيل متی

ادامه دارد







 

نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ۱۳۸٤

مانده ام در گير پسکوچه های تنگ در گير در درهای در آمده از پاشنه هاشان

سر در نمی آورم

اينجا کجاست ؟

آنجا ملکوت کدام خداست ؟

خدای من خدای تو

         خدای ذره های کوچکتر از من

                خدای موجهای پهن و پيوسته که بستگی به آلفاهاشان دارند .

چقدر گيجم از بوی کافور و کباب کوبيده ظهر ..... ادامه دارد 

سلام . قطعه ای از يک شعر آويزان در دفترم بود . باقی بماند . تا بعد