این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

 

هوالعليم

باز از باغ اساطيری دل سيبی چيد

ولی اينبار به ريش من و دل می خنديد

آمد از عمق هوس های دلش با شهوت

باز هم پيکر عريان مرا می بوسيد

باز خورشيد نگاهش به پس ابری رفت

شايد از اول اين قصه مرا می فهميد

آمد و چشم مرا باز به دنبالش برد

مرد رويايی من ، آه ، همان بود که ديد

مرد رويای من ، اين مرد اهورايی من

به تمنای دلش گرد تنم می پيچيد

دست من خنجر زهری به وجودش زد و بعد

دل من از هيجان سخت به خود می لرزيد

بعد برخاستم و زخم تنش را ديدم

که شبيه گل سرخی ز تنش می پاشيد

آه در آخر خط باز به خورشيد بگو

مرد رويای من از درد به خود می پيچيد ! (زهره)

                 ۸۰/۴/۴ ساعت ۲ شب خوابگاه قم .

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :

 

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :