در تقلای تو دست و پا زدم
دست و پای گمشده ام
مرض گرفته بود
جذام از من گرفته بودند آینه های اتاق انتظار
-آقا ببخشید ساعت دارید؟
در مرکز زمین یک مشت حرف مفت
کورهای شهر ناله ، چه می کنند
بی وقفه از تولد تو دو سه روزی پیر تر شدم
هی انتظار کشیدم
هی انتظار
مرگ جزیره های خشک
عصیان گرفته از تن من بود
کابوس های من
بر مرگ جزء جزء اعضایم
جارو کشی که گوشم را برد
-جایی نداری بری؟ دیر وقته ها ...
شب باز رفت و معرکه گیری زنجیر پاره کرد
از تازه های روز هر چه بگویم نگفته ام
گربه های خیابان را شمرده ام
مردان خلط بر کف آسفالت
و دختران زنده به گوری درون من
سوزی درست از سر تابستان
برگی که سبز بود در قعر پیاده رو
تعداد برگها
تعداد عابران
تعداد کوچه ها
تعداد رنگها
تعداد دختران
تعداد بچه ها
تعداد میله های وسط چارچوب در
تعداد خط های سفید عابران
شب های بو
شب های خط کشی
شب های ناشیانه ترین تصادفات
من دست و پا زدم
-شما یه آقایی با کت کرم ندیدید؟
در زایمان من تنها یک چیز طبیعی بود
سزارین
در زایمان من نوزادم در کف دستش نوشته داشت
شعری نه از زمین
شعری که کهنه بود
از خاطراتمان
جا پای دست و پای له شده ام بود
جا پای زادنم
هر گز نزادنم در 60 سالگی
هر گز نبودنت
هرگز نزادنم
هرگز نزادنم .
دو سه روز پیش از این ، زنده بودم
اما حالا که هفت کفن پوسانده ام یکی دارد برایم هوار می کشد
بی معنی اند واژه های قبرستان
وقتی وکیلی از قتل تو چشم می پوشد
و تو بی آنکه شاکی باشی
دیه بگیرانت هزینه مجلس ترحیمت را بدهند به کهریزک
من نوشته بودم کفشهایم مال تو
اما کسی لای کتاب کلینی را سالی یکبار هم باز نمی کند
من نوشته بودم تسبیحم مال تو
اما کسی سجاده ام را گوشه اتاق نمی بیند
پر شده بود کله ام از پوچی
و تفاوت مرگ و سقوط یک چیز سفید بود که رویش خال خال های مشکی داشت
وقتی تفاوت تو با افسانه هاهمین باشد که مدرن ترین لحظه هایت را پست مدرن کنی
جای خالی تو یک سبد گل بگذارند
جای خالی عصایت را ترکه آلبالو
بچه ها کافه را به هم بریزند
و آینده از سکوت لبریز باشد
وقتی همه چیز کیفیت اش را از دست داده است
حتا مرگ ...
کسی به زور دستم را نبسته بود
کسی نشئه ام نکرده بود
کسی آب نباتم نداده بود
-خودم بودم که از این مرد بار دار شدم
از پله ها پرتم نکردند
به پهلو هام لگد نزدند
با مشت به صورتم نکوبیدند
-خودم بودم که از این مرد باردار شدم
تف توی صورتم نیانداختند
به پسر عمویم محرمم نکردند
پسر عمویم از آبادی فرار نکرد
-خودم بودم که از این مرد باردار شدم
مادر پاهام را نسوزاند
پدر شلاقم نزد
همسایه ریشخندم نکرد
آبادی ام صدای خروس نمی شنید
می خواستم التماس کنم
می خواستم لتماس کنم
: خودم بودم که از این مرد باردار شدم ...
شیئی شدگی انسان از جنینی تا سالخوردگی ، از سنت تا مدرنیته ، در کادرهای شیشه ای ی زندگی
نگاه دوربین از پشت در ، پنجره ، شیشه به شخصیت ها ، گویا چون شعر شاملوست : آهای ،از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید ، خون را به سنگفرش ببینید .
شاید سنگفرش خیابان خانه من یا شما باشد .
شاید شیشه های عینک ترمه است که این زندگی را دنبال می کند .
دوربین روی دست :آشفتگی در جدال زندگی در گذار از سنت به مدرنیته
لنز نرمال : اجتماع واقعی ما
زاویه دوربین : Eye level از نگاهی که گویا نگاه ترمه است .
استفاده ی ابزاری انسان در جدال بی رحمانه ی زندگی از جنین اش ، از کودکش ، از نوجوان اش و از پدر بیمار و سالخورده اش و شیئی شدگی همه چیز در برابر هیچ چیز.......
شیئی شدگی انسان در برابر قانون
شیئی شدگی انسان در برابر پول
شیئی شدگی شرع و کتاب مقدس
کلمات کلیدی:
طبقه مردم عادی و طبقه اشراف : تاریخی که همواره اینگونه بوده است و خواهد بود.
سود : از سود پرتقال فروش گرفته تا سود نادر
گارانتی که معادل فارسی اش پشتوانه است : در حالیکه نسل نادر به دلیل نداشتن آن می کوشد آن را بیابد و به فرزند و فرزندانش هدیه دهد اما فرزندش به فکر یافتن حقیقت است .
دروغ : کوچک اما مهم
حقیقت : بزرگ اما پر از شبهه
شبهه در برابر باز پرسی که نگاهش را از همه می گیرد .
نادر : نماینده ی اصول گرا و پر مدعای داستان در حالیکه مردی مستقل است و به اصول خود و سنت ها پایبند است ، آرمان گراست. نمونه ای از نسلی که در تحولات جامعه از انقلاب تا جنگ از جنگ تا بعد از جنگ جا مانده اند و گم شده اند و خود با مشقت به موقعیت فعلی شان رسیده اند تا حقشان را بگیرند و همواره در جامعه به دنبال حق و حقوق خودند و در طول زندگی با چنگ و دندان از آن دفاع کرده اند . زندگی به آن ها بسیار چشانده است .
او به وابستگی های عاطفی اش دلبسته است و از آن برای نگهداری ترمه در برابر سیمین یاد می کند.
او پدرش را برای نرفتن بهانه می کند در حالیکه وابستگی هایش مانع رفتنش می شوند ، پدر می میرد اما جدایی نادر از سیمین انجام می شود .
سیمین : نماینده ی اصلاح طلب داستان ، در جستجوی آینده ، خواهان امنیت ، صلح ، آرامش و دور شدن از درگیری گیج کننده ی جامعه ی نیمه مدرن سنت زده که از طرف جناح اصول گرا ترسو خوانده می شود و در برابر قانونی که به زن بی اعتناست عاجز است و خواسته اش در برابر قانون جامعه و اصول و سنت های آن بسیار بسیار ناچیز شمرده می شود .
او معلم زبان انگلیسی است نشان از این است که به فرهنگی فراتر از فرهنگ جامعه اش آشناست ، دانستن زبان جهت مهاجرت برای او امتیاز مثبتی ست در حالیکه نادر هر چیز را بهانه می کند برای ماندن و نرفتن ، زیرا زبان نمی داند و کارمند بانکی با اصول اداری جامعه ای که به آن احساس تعلق می کند است و در جامعه متعلق به خویش با مشقت به جایی رسیده است .
راضیه : زن مذهبی و پایبند شرع در حالی گرفتار قانون می شود که شرع را بنا به اعتقادات و تربیتش پذیرفته اما در برابر قانون مقاومت می کند . نماینده ی زن سنتی و معتقد جامعه ای که او را وادار به دروغ گویی می کند .جامعه ای مرد سالار که زن سنتی را هر چند کار آمد و مفید و پر از عشق را در حاشیه قرار می دهد .
نماینده ی جامعه ای که قوانین مدنی را نمی داند اما اصول دین و شرع خود را می شناسد و برای کمترین چیزها با قانون دان شرعی مشورت می کند .جامعه ای که با آن هر روز مواجهیم .جامعه ای که از آموزش قوانین مدنی اش دور است .
حجت : که اگر دور و برمان را نگاه کنیم بسیار می بینیم .
سمیه : که اکسیژن نسل سالخورده را دستکاری می کند.می تواند و می کند . بدانید که نظاره می کند و نظاره گر خوبی ست .
ترمه : ترمه اسمی سنتی است . ترمه نوعی پارچه گرانبهای بافتهشده از الیاف لطیف است از صنایع دستی ایران، پارچه ای که در آن نقوش بته جقه دارد .بته جقه در فرهنگ ما نماد سرو است و سرو نماد آزادی و آزادگی است .
او بی گفتن جمله ای بلند شخصیتی دوست داشتنی از نسل آینده دارد که ابتدا پدر و مادرند که برای او تصمیم می گیرند و در آینده اوست که برای آن دو تصمیم گیری می کند .
او که سوال نویسنده ی داستان را همواره مطرح می کند که نسل پیش رو چه کسی را انتخاب می کند ؟آیا ترمه به سمت آزادگی می رود ؟ و به راستی آزادی و آزادگی کجاست ؟
شیئی شدگی نادر و سیمین در انتهای فیلم در حالیکه در دادگاه نشسته اند و حال ترمه برایشان تصمیم می گیرد دیدنی ست ، وقتی میانشان جدال سرسختانه ی زندگی را با انسان می بینیم و می شنویم تا پایان تیتراژ و شاید تا پایان زندگی .......
گاه تبادل من و درونم یک جاده ی انقلابی ست
قلبم دارد مهاجرت می کند
دستهایم به یک صندلی چسبیده
چشمم دارد نمی بیند
و زهدانم از خون پر و خالی می شود....
گاه میان من و درونم
هیچ نیست.
"هو"
به جنینی بدل خواهم شد
استخوان هایم نرم
در محلولی از آب و پروتئین
از خون تغذیه می کنم
جفتم را در آغوش می کشم
به بند نافم مروارید می آویزم و بر گردنم می کنم
چشمانم را هنگام سونو گرافی باز می کنم
به مادرم خیره می شوم
نفسم را حبس و صدای قلبم را پر طنین
اینجا دوربین دنیاست
زهدان مادرم
آرامگاهی گرم و لزج .
دردها ، زنی از من ساخته است
و مردان من دارند در درونم گریه می کنند
لالایی شبانه کار نمی کند
خواب عمیق آرزوی جیرجیرک هاست
از وقتی روی این چمن ها دراز کشیده ام
مرز من و زمین
شده یک رج مورچه که مدام کار می کنند .
یحیا در فیلم سائورا :
یحیا مو ندارد و تقریبا سیه چهره است .
یحیا در سکویی دایره ای روی سن ایستاده و آن سکو جایگاه معنوی یک پیامبر را نشان می دهد . یحیا روی سکویش می چرخد .
دایره نماد کمال و یکپارچکی است . نماد حرکت است و با الوهیت در ارتباط است . ( منبع: کتاب عدد نماد اسطوره نشر افکار )
یحیا در فیلم هنگامیکه با سالومه همراه می شود و به ابراز محبت او جواب مثبت می دهد از سکو و جایگاه خود پایین می آید و در واقع نمایش این است که از جایگاه معنوی خود به دنیای مادی ی سالومه پا می نهد .
هرودیا در فیلم سائورا:
هرودیا زنی مسن و در ظاهر مستبد است .
بر خلاف نمایشنامه که فقط اشاره به مرگ همسر هیرودیا می شود اما در فیلم این هیرودیا و هیرودیس هستند که دست به کشتن فیلیپس می زنند که مردی جوان و رشید است .
هیرودیس در فیلم سائورا :
هیرودیس مردی جوان و از نظر جثه قدرتمند است .
لباسی بلند پوشیده که دایره ای شبیه خورشید روی سینه آن قرار دارد که نمایش قدرت و عظمت است .
هرودیس بر صندلی ( اریکه پادشاهی ) می نشیند که دو چوب بلند در دو طرف دارد . که می تواند نمایش ستون باشند که نمایش ستون های قصر پادشاهیش هستند . ستون صورت ذهنی خداست که استوار است و با تزلزل دائمی انسان در تضاد است .( منبع: کتاب عدد نماد اسطوره نشر افکار )
سالومه در فیلم سائورا :
سالومه نام دخترانه عِبری به معنی صلح و آرامش،صفا و دوستی است .سالومه نام خواهر حضرت مریم عذرا و خاله حضرت عیسی(ع) همچنین نام ملکه یهود و دختر فلیپس است .ریشه (سلم) یا (شلم) در عبری و نیز عربی برای آشتی و آرامش می آید .
سالومه زنی که عاشق یحیا می شود و از او طلب عشق و عشق بازی می کند و یحیی به او بی توجهی می کند . تم فیلم انتقام است و در واقع نرسیدن سالومه به خواسته اش باعث می شود از قدرت خود برای دست یابی خواسته اش هر چند خواسته ای غیر منطقی استفاده کند .
سالومه نشانه ی دنیای مادی ست که یحیا از او می گریزد.
سالومه به درخواست هیرودیس رقص هفت حجاب را انجام می دهد و پس از انجام این رقص سر یوکانان ( یحیا ) پیامبر سرزمین خود که عاشقش شده است را می کند .هرودیس علی رغم میل باطنی اش سر یحیا را در سینی نقره برای سالومه میآورد .
نشانه های فیلم :
سالومه نشانه ی تمنای جنسی و دنیای مادی ست.
5 خواسته ای که سالومه از یحیا طلب میکند نشانه ی 5 حس انسان زمینی است :
1 : سالومه در نمایشنامه ابتدا عاشق صدا ( سخن گفتن ) یحیا می شود و در حالیکه او را نمیبیند زیرا یحیا از زندان با او سخن می گوید .
سالومه با شنیدن صدا می گوید این کیست که سخن می گوید ، باز سخن بگو یحیا که سخن تو چون شراب من است . و یحیا او را از خود می راند .
2: سالومه از زیبایی یحیا سخن می گوید و به شدت مشتاق است و عاشقانه از آن سخن می گوید و علاقمند است که چشم او را ببیند . و یحیا او را از خود می راند .
3: سالومه از تن سفید یحیا می گوید و عاشق پیکر سفید او می شود و یحیا او را دوباره می راند .
4: سالومه عاشق موی چون خوشه ی انگور یحیا می شود و یحیا او را می راند .
5: سالومه از دهان او سخن می گوید و عاشقانه مشتاق است که بر دهان یحیا بوسه زند و یحیا دیگر بار او را می راند .
این 5 درخواست سالومه نماد و نشانه ی 5 حس ، شنوایی – بویایی- چشایی – لامسه- بینایی انسان است که او را به این زمین مادی متصل می کند . یحیا با کنار گذاشتن این 5 حس و راندن این هواهای نفسانی در واقع از خود بی خود به تعالی و رسیدن به عالم بالا می اندیشد . یحیا حتا به سالومه نمی نگرد و اور ا سخت می راند و سالومه در پایان نمایشنامه می گوید : تو ای یحیا اگر تنها یکبار من را نگریسته بودی عاشق من شده بودی .
ماه نشانه ی روح آشفته و عاشق و شیدای سالومه است و ماه در فیلم هشدار دهنده است .
در نمایشنامه کشته شدن سپاهی به دست خود نشانه ی اتفاق بد است و در فیلم صدای غرش رعد و نمایش برق نشاندهنده اتفاق بد است .
ستون های صندلی هیرودیس و عدد 11 : ستون صورت ذهنی خداست که استوار است و با تزلزل دائمی انسان در تضاد است . عدد 11 به ما اعلام می دارد که از تعادلمان آگاه باشیم که احساس ، تفکر و روح را متعادل نگه داریم . در واقع 11 پیغام سحر آمیزی است که می پرسد آیا ما در مرکز قرار گرفته ایم یا منحرف شده ایم . از منظر دیگر 11 را عدد گناه و تخطی نیز در نظر می گیرند ، چرا که 10 عدد موجود کامل و قانون است و 11 تجاوز از این دو محسوب می شود . ( منبع : کتاب عدد نماد اسطوره نشر افکار )
در پلانی که سر یحیا بریده شده است : صندلی ( اریکه پادشاهی ) هرودیس به شکل یک صندلی چرخدار می شود و دوربین نمای صندلی را از پهلو نشان می دهد در حالیکه همواره از روبرو اریکه ی پادشاهی را نشان می داد و با کشتن یحیا اریکه ی هیرودیس به شکل صندلی چرخدار معلولین بدل می شود و دیگر او نمی ایستد و با چرخ او را حرکت می دهند .
دایره در فیلم که روی پیراهن هرودیس و سکوی دایره ای که یحیا روی ان ایستاده و می چرخد و در سطر های بالا توضیحش اورده شد .
رقص 7 حجاب سالومه : سالومه 7 لباس پوشیده و در هر مرحله از رقص خویش یکی از حجاب ها را بر می دارد و در واقع این رقص عبور سالومه از مرحله ی مادی به دنیای معنوی است و باگذشتن از 7 خوان که ما در شاهنامه داریم 7 خوان رستم و یا هفت شهر عشق عطار ( طلب-عشق-معرفت-استغنا-توحید-حیرت-فنا ) که تمام مراحلش را در مراحل تکامل سالومه می بینیم و یا 7 آسمان که همه نماد رسیدن به تعالی است در ارتباط است. همچنین خود عدد 7 نشانه ایست که اشاره می کنیم :
عدد 7 : هفت عددی است که هم مادی است و هم معنوی و از طریق نمادها آسمان و زمین را به هم متصل می کند . هفت یعنی کمال ، امنیت ، ایمنی ، آرامش ، وفور و بکارت . هفت نماد طبقات زیگورات هاست که با هفت آسمان و هفت سیاره و هفت فلز و هفت رنگ در ارتباط است : 1- سیاه 2-سرخ و قهوه ای3-قرمز4-طلایی5-سفید6-آبی تیره 7- نقره ای رنگ ماه . که همه ی این رنگ ها در لباس و دکور و نور فیام آقای سائورا به کار برده اند . ( منبع: کتاب عدد نماد اسطوره نشر افکار )
در پایان فیلم کفن پوش شدن سالومه : گویا سالومه به تعالی رسیده و مانند یک انسانی که غسل تعمید داده شده است و به عدد 8 رسیده زیرا که بعد از عدد 7 عدد 8 که عدد غسل تعمید و رستاخیزیست رسیده و لباس هشتمی که همان کفن باشد می پوشد و به یحیا که نماد معنویت و الوهیت است می رسد .
وصال سالومه به یحیا : رسیدن سالومه به تعالیست . و با مرگش به یحیا که عاشق اوست ، می رسد .
سر از دروازه های بلند بلند در آوردیم و زندگی مان ارزشی دوباره پیدا کرد
آسانسور از دیوار بالا می رود و پله ها سقوط می کنند
این واژگونگی زمین است یا منم که وارونه شده ام
هیچ چیز در جهان پیدا نیست
نه در این نزدیکی و نه در دور دستها
از پس نقطه های کوچک ، بزرگ می شویم و بین شین و مین زندگی می ترکیم
زمین از چارقدمان گل می دهد
خاکِ وجودمان عدم
مبنای تمام لحظه های بی قدم
تو از سرما کز می کنی و بیرون نمی آیی
سرما از هر روزنه ای به تو می رسد
تنت را در آبهای زلال می شویی
و جوی های آب خستگی تو را در می کنند
به این سخت ترین کوه انبار باروت می بندند
جواب نمی دهد دنیا را
هرچقدر عکس رنگی بگیری
از عکس های آتلیه ای ام تا......... این لباس زنانه همه بر تنم زار می زنند
اندازه این خاک برای تن من کوچک است
و سودای های بزرگ برای آمدنت جشن گرفته اند
وارونگی ام را از من نگیر
می خواهم از این جهان بیاویزم تا موعدی که فرا می رسد نقطه
اعضای من یک مشت استخوانِ پوسیده
بر پشت من سوار
از وسط خیابان بی هیچ واهمه
وقتی زنان پشت هم هورا می کشند
خون خودت پای خودت باشد
ما بی صدا به دنیا آمدیم
آنروزها که مادرم نبود
من بودم و یک زهدان سوخته
و شیطان که در گوشم قل هو ال له می خواند
از استخوانم زیپ و از پاهایم پاشنه های بلند بلند
مردم دارند روز به روز فر می خورند
کوچک می شوند
کور می شوند
رویاهاشان از دست می روند
و روز ها پی هم ...
زبانم لال اگر دیگر به دنیا بیایم.

