این روبان کبود تر شد

قصد باران سکوت بود .ناودان نگذاشت.

جهان رودی می شود و از قلب من عبور می کند

جهان رودی می شود

و از قلب من عبور می کند

رگ هایم به آبشار می رسند و فوران می کنند

خون غلیظی که سنگها را می شوید

صدف ها را

تمساح ها را

و با نگاه تو

رنگ می بازد

و چون زمزمه ای در گوش ات می ریزد

پازلی هزاران تکه از آب

و شعبده ی رقیق دستهات...

می جوشم از گرده هایم

و ماده ببر پیری می شوم

که از رنجها پر می شود

رنج های دوست داشتنی ....

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها :

کافه آبنوس

در قاب من نیم رخ بودی

کافه آبنوس

مثل انیمیشن های دو بعدی

رنگ های فانتزی غروب پاییز

جعبه های رنگی جادویی

 

در قاب من نیم رخت

فنجانِ پری بود و یک کیک

اندوه فکر های نامعلوم

تنها به لبت می خورد و پس می رفت

 

در قاب من نیم رخت

از پله ها

کشاله کشید و رفت

بر بام های بی خیالی نامحسوس

بر تخت های منجمد

پرز ملافه ها

 

پیراهنت

در قاب من چهار خانه شد

نه خانه شد

جذام خانه شد

 

در قاب من نیم رخت حرف نمی زد

دیوار های کافه فرو ریخت

نه کافه ماند و

                 نه شعرم

 

ای کاش صورتت نقشی نداشت

بر زندگیت که یکسره فنجان بود

ای کاش دستهات فوت تمام کوزه گران را

بر رنج های صورت من نمی کشید

ای کاش تا لبت فاصله ای بود

اندازه های کوچک فنجان ها

ای کاش نیم رخت

پک می زد و بر بام بی خیالی ی نا معلوم

ملحفه می آویخت ....

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳
تگ ها : کافه آبنوس

دو نیمه ام

در خاطرات من کش میایی

از گلویم تا ساق پا

و دونیمه ام می کنی

نیمی که پستان در دهان کودکی می گذارد

نیمی دیگر در سکوتی تلخ بیابانی را در می نوردد

به دنبال کومه ای

...

کو جاده ای که طعم تو را با بادهاش ببرد

کو ساقه ی رسیده ی تردی بر سینه ام

کو نقش دستهات بر دامنم

کو رنگ چشمهات

کو رد تو

کو عشق

من از دهان تو هی قی می شوم

یا از دهان زمین

...

اجبار کرده اند تمام فصول را

باید لباس عید بپوشیم

عیدی که از غروب شروع می شود

بر یاد کودکی ام لبخند می زند

کودکی ام

کودکی ی دست رفته ام

دست داده ام

...

مرگ از سقوط تنم بالا کشید و مرد

جایی که رنگ ها خرمایی اند و تیز

چشم سیاه تو را خوب می زنند

نیمی که گمشده دارم سقوط کرد

نیمی که رخت بسته پی تو نمرده است 

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳
تگ ها : کودکی ، دو نیمه

جا رختی ام پر شد از رخت های سپید

حالا که دنیا شده گهواره ای کنار تختم

می خواهم در مسیر بادها سفر کنم

غریبه و تنها

با یک کوله پشتی و کمربند

کفشهای گِلی ام را از چرم بدوزم

وشالی از گیس جوانیِ مادرم

حالا که به ته قلبم دو دست کوچک چسبیده

می خواهم چون مترسکی دستهایم را باز کنم

بر گندمزاری که سارها را بترساند

حالا که تنها نیستم

می خواهم تنهایی ام را با خرناس های مردی قسمت کنم که خواب نمی بیند

این شب های باقیمانده را می خواهم خواب ببینم

خواب پسر کوچکی را که انتظار رهایی ش بیهوده بود

چرا که در بندهای آبی ی کفشی اسیر خواهد شد

که پاهای زمین را بر خشکی ی خویش به پیش می راند

بر قاره های رنگارنگ و قواره های بزرگ

 ×

جا رختی ام پر شد از رختهای سپید

حالا که تمام لباسهایم سیاهند ...

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳

سیاره ی زمین با کفش های نقره ای تو شوت می شود

در تاریکترین نقطه ی جهان نشسته ای

و آبها تماشایت می کنند

خوابت زمان ندارد و بیداری ات جهت

هل می دهی به دست و به پا

و تختخواب زندگی ات را بر گرده های خسته ی من پیچ می کنی

اندازه های سرخی ی قلبت با دوده های پنجره ها کم نمی شود

 

تردستی بزرگ جهانی

با بادها همیشه وزانی

در قصه ها نشستی و

شال گردن بلندی از یال اسب ها می بافی و

بر قامتم پیراهنی سپید

 

حالا برای خواندن شعرت نیازی به واژه نیست

سیاره ی زمین با کفش های نقره ای تو شوت می شود

و با تمام بادبادک های گمشده که در جزیره ات افتادند

 پرواز می کنی....

 

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳

... که با چشمهات خواب خرگوش سفید...

منی که با چشمهات خواب خرگوش سفید می بینم

و تمام اشیا دور و برم می جهند

از ریه هایم هوای تو بیرون می آید

و تنگ ماهی را پر از اکسیژن می کند

                   باید تنها از دور برایت دست تکان دهم

اما تو

با خزه های دیواره ی استخر حرف می زنی و

پوست چمن ها را لمس می کنی و

چمدانهات از آمدن و رفتن هات پر و خالی می شوند...

یا به سویم لبخند بزن

یا هیچ

در هیچ

امیدی واهی هست

در لبخند

هیچ ....

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢
تگ ها :

پیاده می روم ...

از قدیم پیاده می رفتم

تا حالا که پیاده باید رفت

روبروی سکو نشسته بودم

چه حالا

چه بعد که دیگر هم تو را از غسالخانه می آورند ...هم  مرا

بدن هامان را دیگری می شوید

تو را مردی و مرا زنی

تو را دستی ومرا دستی

بی ترس زمین خوردن

بی ترس کف به چشمانمان

بی ترس آب جوش

غصه های بزرگ خوردن ندارند

قصه های کوچک خواندن

پیرامونمان اینهمه فاجعه

مردن خالصانه ی درد میان انگشتان مرهم

فصل تابستانی که برگ سبز می ریزد هم پاییز است

برگشتن خاطره ها

چه بخواهی چه نخواهی

شور مست ... مرنجاب ... نئور ...

روزهای پیش از رفتنت

 روزهای بعد از آمدنت

هرگز نزادنم ... هرگز نخواستنت

چشمان خاموش نوا

گرمی  باغ یو

حرارت من با ترنج

آه هایی که کشیدنش را دوست داشتم

پول هایی که خرج کردنش

چقدر زمین اخراجم کرد ... آسمان ابداعم

میزبان 40 نفره

ضرباهنگ خوابی که چشمانت را

جمله هایی که لبانم را

گریه های شبانم  را

بی ودکا

با ودکا

من از قدیم مست بودم

تا حالا که مست باید بود ....

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : یزدان ، ودکا

دربند پرویز شهبازی

شنل قرمزی ی دربند چرا انقدر تنهاست ؟

شنل قرمزی وارد جنگل می شود ، جنگلی پر از گرگ ...سئوالی که مطرح می شود این است ، آیا خورده می شود و یا بالاخره مربا ها را به مادر بزرگ می رساند ؟ در ابتدا زرنگ می نماید و خوب از پس خودش بر می آید ،کار می کند ، در آمدی دارد و  خانه ای پیدا می کند که به وسعش می خورد ....پای دستمزدش برای تدریس می ایستد و کوتاه نمی آید اما همه می خواهند حقش را بخورند . با هم اتاقی اش دوست می شود این رفاقت که قرار است شنل قرمزی تا آخرین نفس پایش بماند برایش گران تمام می شود ، اول مشکلاتی که در خانه با رفقای هم اتاقی اش دارد ، بعد مسئله سفته و پول که اگرچه شنل قرمزی سعی می کند حواسش جمع باشد و پی گل ها و زیبایی آن ها نرود  ، اما گرگ ها بهتر می دانند چگونه گولش بزنند و یک لقمه اش کنند .

دربند با فیلمنامه ی سه پرده ای اش که همه چیزش به ظاهر سر جای خود قرار دارد ، خوب شخصیت پردازی نشده است . انسان هایی بی گذشته و بی هویت که در پی پیشامد های داستان واکنش هایی نشان می دهند که بیننده علت آن واکنش را به خوبی درک نمی کند چرا که شخصیت را نمی شناسد . شباهت داستان با داستان شنل قرمزی زیاد است ، اما در آخر هیچ جنگل بانی پیدا نمی شود که شنل قرمزی را از شکم گرگ بیرون بیاورد ... شنل قرمزی ی تنها نه مادری دارد نه پدری که به او کمک کنند و او را از دست اینهمه گرگ نجات دهند ... این سوال پیش می آید :اگر روابط جدید است و مبتنی بر پول، پس روابط پدر و مادر گونه هم باید کمتر شباهتی به روابط مادر و فرزند های امروزی داشته باشد . شنل قرمزی با اتفاقاتی که برایش می افتد آگاه تر می شود و حتمن دفعه ی بعد دیگر در جنگل حواسش جمع تر است و پایان فیلم (شبیه کارگر فیلم چهار شنبه سوری اصغر فرهادی ) آگاه تر شدن دختر دانشجوست ...که این آگاهی کجا و آن آگاهی کجا ؟ ما بینش آقای فرهادی که پر از تردید و شک است را در شخصیت و نوع نگاه کارگر چهار شنبه سوری می فهمیم اما آیا نگاه آقای شهبازی این است که روابط پول برجسته تر و مهم تر از روابط انسانی ست ؟ یعنی دیگر به هم اتاقی ات کمک نکن ؟ یا  کمک کن ولی بیشتر دقت کن ؟ این ها را نه در بازی و نه در پایان داستان می بینیم حالا چرا ؟ شاید علتش این باشد :

برون رفت کارگردان فیلم دربند از روابط انسانی به روابط پول ...

شهبازی در فیلم نفس عمیق، رابطه هایش را بر مبنای اصول و روابط انسانی پایه ریزی کرده است و به درون شخصیت هایش رسوخ می کند و جان آنها را به مخاطب می شناساند و شاید به راستی به این خاطر است که ما منصور و کامران را به خوبی می فهمیم چرا که آنها خود ما هستند در قالبی که شاید دلمان می خواهد باشیم اما جراتش را نداریم ...اما وقتی پای پول به میان می آید روابط انسانی کمرنگ می شود و حتا به طور ناخود آگاه در چشم مخاطب پول حرف اول را می زند .

شهبازی در فیلم عیار 14 روابط انسانی را نشان داده با این تفاوت که پول شروع رابطه است و به همه چیز می چربد . عیار 14 ، وسترن ایرانی ی جذابی از کار در می آید که تحسین همه را از آن خود می کند اما دربند چرا تنها باعث می شود مخاطب سرش را به چپ و راست حرکت دهد و بگوید ای...دربند فیلم اجتماعی اما دم دستی ست...اگر این فیلمنامه را کس دیگری غیر از کارگردان ماهرش پرویز شهبازی می ساخت شاید به این خوبی نبود و ابداً اینهمه تماشاگر نداشت !!! و یا اگر مخاطبان نفس عمیق نمی دانستند کارگردان فیلم چه کسی ست به دیدن فیلم نمی نشستند. مخاطبانی که آمده اند کش و قوس و آمد و رفت بین روابط انسانی را ببینند نه روابطی که دستمایه اش و نفس کشیدنش بر پایه ی پول است ، هر چند پول بر روابط امروز انسان ها بسیار اثر گذار است اما مخاطبی که از روابط پولی جامعه اش که سخت با آن دست به گریبان است می گریزد ، به سینما می آید و می خواهد نفس تازه کند آیا دوباره مشکلات دختر دانشجو با آن پرداخت سطحی و ساده انگارانه را می تواند بر پرده ای نقره ای تاب آورد . محدودیت های سینمای ایران شاید ، باعث شده نمایش روابط انسانی سخت باشد ، به گونه ای که فیلمنامه نویس مجبور است بین شخصیت هایش پای پولی را وسط بکشد ، پدر ثروتمند دختری را بیاورد ، شمش طلایی ، سند ویلایی ، حتا فیلم های جنگ یا به عبارتی دفاع مقدسمان هم که باید پر از چالش ها و دیدگاه های ضد جنگ و یا جنگ طلبانه در روابط بین انسانی باشد یک وانت طلا دارد که قرار است به دلائلی از مرز خارج شود . اما تاریخ سینمای ایران به مانشان می دهد فیلم هایی که توانسته اند درون انسان و نوع رابطه شان با اجتماع ، همسر ، فرزند و محیط کارشان و در واقع روابط بیرونی و درونی شان را مبتنی بر اخلاق عرفی یا بر ضد آن نشان بدهند همواره موفق تر و پر فروش تر بوده اند . چه جای مثال دارد که حتماً همه می دانند کار های خوب آقای مهرجویی این را ثابت کرده اند و همواره در سینما ی ایران ارزشمندند.

در بند فیلمی که به واقع تم اصلی اش پول است ...هر چند از نظر کارگردانی فیلم خوبی ست ، اما فیلمنامه اش در مقایسه با قصه ی شنل قرمزی هم کم و کاست هایی دارد ...

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢

شب های انتظار کمی عشق ...

بر صخره های درونم

جانوری دو نیمه

نیمی خزنده و نیمی چهار پا

مشغول کندو کاو معدنی از درد گم شده است

این جستجوی یک شبه بر بالش تکیده ی من

اندام رنج های مرا تیر می کشد

اما چه بی خبرند

دیگر

شب های انتظار کمی عشق

 بیش تر شدند

شب های انتظار کمی عشق

بیش تر شدند ...

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢
تگ ها : شعر

جشن پرشین بلاگ

و یادداشتم درباره ی برف روی کاج ها کمی برنده شد ...وبلاگم 8 ساله شد و برای بار نخست در جشن پرشین بلاگ شرکت کردم ...و جایزه ای هم گرفتم ... جشن جالبی بود ...جالب را هر طور صلاح می دانید تاویل کنید ...در هر حال از اینکه این متن را زحمت کشیدند و خواندند کمال تشکر را دارم... این روزها کم پیش می آید مطالب خوانده شوند بیشتر همه می خواهند خودشان را پرزنت کنند یا یک نظری چیزی بدهند و شاید بحثی کنند و فیس بوک بهترین مکان برای این جور کار هاست ... متن های منظور دار ...منظور های متن دار...حرف های کنایی ...سکوت ...عکس های منظور دار...منظور های عکس دار ... باری امروز هم چنانچه تقدیر بود گذشت ...و واقعن خسته نباشند برگزار کننده گان جشن که می دانم این جور کار ها چه استرسی بر می دارد ....

  
نویسنده : زهره یحیایی ; ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :

← صفحه بعد